خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

آیین آخرین شب سال

 

این نوشته سفرنامه نیست. هرجای دنیا که باشم آخرین شب سال چند ساعتی با خودم خلوت‌ می‌کنم برای رها کردن آدم‌ها. آدم‌هایی که با کینه و خشم به خودم وصل‌شان کرده‌ام. رهاشان می‌کنم برای این که در سال جدید راحت‌تر نفس بکشم. امسال اما خیال دارم محبت‌ها و عشق‌های بی سروته را هم جا بگذارم توی همین سال. برای راحت‌تر نفس کشیدن اشتباهی دوست‌داشتن هم ضرر دارد. امسال آدم‌های بیشتری دارم برای رها کردن.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱
تگ ها :


سفرنامه 4

 

هوا هم‌چنان آفتابی و خنک گزارش می‌شود. امروز هم رفتم پیاده‌روی مرکز شهر و موها را با هوا و باد و آفتاب آشتی دادم دوباره. و البته خریدم هم کردم. حالا هم همه داریم آماده می‌شویم که برویم مهمانی شب سال نو. اجتماعی از اقوام ایرانی و آلمانی. فردا صبح موقع سال تحویل اما نمی‌دانم چه برنامه‌هایی داریم.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٩
تگ ها :


سفرنامه 3

 

صبح بیدار شدیم یه کمی با عطا سینا روی آیفون فامی اووو بازی کردیم. (جل‌الخالق از این تکنولوژی!) صبحانه را با نگار خوردیم و زدیم به شهر. یک ساعتی توی شهر چرخیدیم و راه افتادیم به سمت بن. توی راه باز با آیفون فامی یک سری به فیسبوک زدم.

ناهار رو همه باهم خونه عمو خوردیم. فامی و شکیلا کلی نکات خانه داری ایرانی در آلمان از زن‌عموجان عزیزم یاد گرفتن و قرار شد عید دیدنی هم بیان خونه عمو. خیلی حس خوبی داشتم. حس می‌کردم دارم فامی رو به دست‌های مطمئنی می‌سپارم.

شب را زود خوابیدم. صبح یکشنبه قبل از هرچیز با عمو جان قدم زنان رفتیم نان خریدیم. من آلمان که می‌آیم دلم می‌خواهد هی نان‌های مختلف را با پنیرهای مختلف امتحان کنم. آهان راستی نکته جالب، بالاخره کلیسا اجازه داده نان‌وایی‌ها یکشنبه صبح چند ساعتی باز باشند. بروید خدا را شکر کنید کلیسا در ایران قدرت ندارد.

با پیشنهاد دخترعمو جان راهی پیاده روی شدیم. بله بله پیاده‌روی‌های من همراه با پروژه باد در موها آغاز شد.  آسمان ابری بود اما هوا سرد نبود. هانا خانوم هم همراه ما بود. البته کالسکه‌اش را هم آورده بودیم اما ایشون علاقه‌ای به سوار شدن نداشتن. حدود دو ساعت با انواع سرعت‌ها پیاده روی کردیم. سرعتمان را هم هانا مشخص می‌کرد. مثلن دستور می‌داد کی بدویم و یا کی راه برویم.

ناهار را با اشتهای یک دایناسور گرسنه خوردم. بعد با لپ‌تاپ خودم به اینترنت وصل شدم و مشغول گزارش‌نویسی شدم.

امروز با دخترعمو می‌خواهیم برویم یک سلام و علیکی با مغازه‌های مرکز شهر بکنیم. شام هم منزل خواهر زن‌عمو دعوتیم برای شام شب عید.

آخیش گزارش به روز شد.

با ما باشید.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٩
تگ ها :


سفرنامه 2

 

سوار هواپیما شدم و...توقع سفر بدون تاخیر دارید؟ قبلن هم گفته بودم که پرتوقعید. انتظارات و توقعاتتان را با توجه به شرایط واقعی کنید. دخترم ساناز با شما هم هستم. اما نیم ساعت قابلی ندارد. پنج ساعت و بیست و پنج دقیقه را با خوابیدن، صبحانه خوردن، خوابیدن، کتاب خواندن، خوابیدن و ناهار خوردن. گذراندم. عمو جان عزیز مهربونم منتظرم بود وقتی از سالن فرودگاه بیرون آمدم و هوای شهر بن هم عالی، آفتابی و درخشان با دمای 15 درجه سانتی‌گراد. وقتی رسیدیم خانه دخترعمو و هانا خانوم جیگرطلا منتظرم بودند. این هانا که می‌گویم عسل خالص است. باید مفصل درباره‌اش بنویسم. قول قول که می‌نویسم.

کم استراحت کردم و بعد آماده شدم برای رفتن به کنسرت. شکیلا و امیر و فامی ساعت حدود پنج و نیم بعدازظهر آمدند دنبالم و راهی فرانکفورت شدیم. لازم است بگویم دیدن‌شان چقدر خوب بود؟ چقدر حالم را خوب کرد؟ توی راه هی فکر کردیم. کاش ضیافت را بخواند. دوباره می‌سازمت وطن اگر خواند چه می‌کنیم؟...

رسیدیم فرانکفورت و رفتیم خونه نگار. کلید رو ازش گرفتیم. من یه اسپرسو غلیظ خوردم و راه افتادیم به سمت کنسرت. محل برگزاری کنسرت بسیار هم شیک و بزرگ و اینا بود. اما کنسرت حتی اگر در آلمان مهد نظم و مقررات هم برگزار شود مردمانی از پارس می‌توانند با یک ساعت تاخیر آن را برگزار کنند. کنسرت با چه آهنگی شروع شد؟ بله به حق دل پاک فامی خانوم ما با ضیافت...ضیافت‌های عاشق را خوشا ایثار واقعن. همین‌طور هی آقا داریوش خوندن ما هی ذوق کردیم هی گفتیم ئه! این چه خوبه. هی روی پرده پشت سرشون فیلم‌های بچگی‌شون رو نشون دادن ما هی گفتیم ئه ئه ئه چه کوچولو بودن آقا داریوش. بعد وسطش یه کم درباره اعتیاد حرف زدن، یه کم درباره مشکلات اجتماعی ایرانیان و اینا. حتی درباره شعار دادن و اینا بعد ییهو آقا اصلانی هم اومدن رو صحنه. این ترانه دو صدایی جدیده رو باهم خوندن و آقا داریوش تشریف بردن بعدش. آقا اصلانی هم به من بگو بی‌وفا خوندن آقای عطا سینا از همین تریبون اصلن هم جای شما خالی نبود! گفته باشم. هیچ هم به یاد شما و صعود دماوند نبودم من. بعد یه دیواره خوندن. بعد اگه یه روز بری سفر خوندن بعد توقع داشتین من یاد کی بیافتم به جز مامی‌ام؟ بعد هنرمندان گرامی احتیاج به استراحت داشتن به قول جرمن‌ها پاوزه شد. رفتیم یکی یک گیلاس گرفتیم خیلی نرم‌نرم و با شخصیت نوشیدیم. تا آقا داریوش برگشتن و فرمودن ای که بی تو خودمو...بعد دیگه هیچی نگفتن تا آخر آهنگ جز کل آهنگ رو همه سالن با هم خوندن و آقا داریوش لذت بردن! یادمون باشه بریم به‌اشون بگیم به اندازه یه آهنگ باید از پول بلیط کم کنن. بعد ما هی نگاه ساعت کردیم هی گفتیم نکنه دوباره می‌سازمت وطن نخونه. پس ما با چی گریه کنیم. زشته به خدا آدم بره کنسرت داریوش فقط خندیده باشه. مردم چی می‌گن؟ نمی‌گن خاک بر سر بی‌درد عاشق نشده خوش‌حال‌تون؟ هی با بغل‌دستی‌هایمان هم‌دستی کردیم با هم در هر فرصتی فریاد زدیم "دوباره می‌سازمت وطن" آقا اصلن محل‌مون هم نذاشت. بعد ییهو بعد از ای نازنین ....من اصلن نفهمیدم چی شد. دیدم عکس سهراب داره نشون داده می‌شه. همه‌مون از روی صندلی‌هامون بلند شدیم و من دارم گریه می‌کنم. نه این که اشکم دربیاد، نه!‌ گریه...گریه واقعنی با هق‌هق. بعد نه که فکر کنین فقط من، همه. آخه اون روز خوب لعنتی ده بیا دیگه پدسسسگ.
کنسرت هم تمام شد. همه کنسرت‌ها تمام می‌شوند. اصلن همه چیزهای خوب زندگی تمام می‌شود، مثل کنسرت‌ها و  همه چیزهای بد زندگی هم تمام می‌شود، مثل بی‌خوابی. بله بدین ترتیب روز طولانی من بالاخره تمام شد و من بعد از 25 ساعت توانستم بالاخره به جای چرت زدن بخوابم واقعن.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٩
تگ ها :


سفرنامه 1

بله بله می‌دانم دیر شده. فرصت نداشتم این چند روز. باورتان می‌شود که خودم هنوز نمی‌دانم دقیقن چند روز؟

سفر از کی شروع می‌شود؟ از وقتی از خواب بیدار می‌شوی به قصد فرودگاه؟ در این صورت سفر من ساعت 3 بامداد روز جمعه شروع شد. اولین اتفاق سفر چه بود؟ خراب شدن دسته چمدانم. بله دستگیره بیرون نمی‌آمد که بشود چمدان را به راحتی روی چرخ‌هایش کشید. بنابراین چمدان را به سختی روی چرخ‌هایش کشیدیم.

خیلی با آرامش رسیدیم فرودگاه و از بدو ورود با یک صف مواجه شدیم. وقتی می‌گویم بدو ورود منظورم واقعا بدو ورود است. یعنی در سالن فرودگاه که باز شد جلو ما صف شروع شد. بعد صف کانتر تحویل بار، بدون دردسر و اضافه بار، کارت پرواز گرفتم و برگشتم برای خداحافظی. دوباره صف ورود به سالن. بعد صف چک پاسپورت و مهر خروجی. این یکی صف یک صف دیوانه‌ای بود که اصلن حرکت نمی‌کرد. ساعت پنج و نیم ایستادم توی این صف و شش و بیست دقیقه بالاخره وارد سالن ترانزیت شدم. برای اولین بار در عمرم فکر می‌کردم شاید پرواز را از دست بدهم. تازه باید می‌رفتم توی صف خرید ارز. تازه من خوش‌شانس بودم که حواله ارز را از تهران گرفته بودم. اگر به امید بانک فرودگاه مانده بودم باید یک صف دیوانه دیگر هم تحمل می‌کردم. بگذارید همین جا دو تا تجربه در اختیارتان بگذارم. اگر مسافرید حتمن حتمن حتمن حواله ارز را از قبل تهیه کنید. واقعن به امید بانک فرودگاه نباشید شلوغ‌تر از آن است که موفق شوید به موقع حواله را بگیرید. و دوم به ترتیب بانک‌های سامان و ملت باجه‌هاب خلوت‌تری دارند برای گرفتن ارز. بله من به لطف یک دوست خیلی عزیز حواله بانک سامان داشتم. خلاصه پانزده دقیقه قبل از پرواز بالاخره سوار هواپیما شدم.

توی پرواز آلمانی زیاد بود. شکر خدا هنوز کسانی به ایران سفر می‌کنند.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢۸
تگ ها :


دل‌خسته

 

معنی بعضی کلمه‌ها را نمی‌شود فقط توی لغت‌نامه خواند و یاد گرفت. مثلن همین دل‌خسته. دلت باید خسته شده باشد که بفهمی دل‌خسته یعنی چه.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٤
تگ ها :


محدودیت‌هایت را بشناس

 

این وقت سال همه به فکر آرزوی موقع تحویل سال هستند و هدف برای سال نو. یادم باشد از بین تمام آرزوها و هدف‌ها، حتمن یادم بماند حواسم به محدودیت‌های تنم باشد. بیش از توانایی فیزیکی‌ام بار برندارم و مسوولیت قبول نکنم. آن ناگهان تمام شدن را دوست ندارم اصلن.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢۳
تگ ها :


درس‌هایی از یوگا

 

مربی یوگا می‌گوید: "عضلات پاهایت انعطاف خوبی دارد." با خودم فکر می‌کنم به حرکاتی که نمی‌توانم درست انجام دهم. می‌بینم موضوع این است که دست‌هایم به اندازه کافی قوی نیستند. بعد ذهنم راهش را می‎گیرد و می‌رود جلو و با خودم می‌گویم لابد برای همین است که در هر شرایطی بلدم بالاخره راهی پیدا کنم برای رفتن، اما برای ساختن گاهی کم می‌آورم و خسته می‌شوم.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٠
تگ ها :


بخیل نباشید

 

دوستتان را خیلی دوست دارید؟ امروز زیباتر شده؟ ویژگی‌های دوست‌داشتنی و تحسین‌برانگیزی دارد؟ بگویید به‌اش. خودش باید بداند؟ گرچه مخالفم با این باید، اما حتی اگر خودم را موافقم هم فرض کنم، می‌پرسم چرا دوست عزیزتان را از لذت شنیدنش محروم کنید؟

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٧
تگ ها :


چرا ایمان نمی‌آورد به پایان فصل سرد؟

 

اسفنده ولی هوا هنوز سرده. اسفند از نیمه گذشته و هوا برای چند روز مانده به بهار تقویمی خیلی سرده. و من سردمه. خیلی عمیق سردمه. پوستم، گوشتم، استخوانم...و دلم از همه مهم‌تر دلم...دلم سردشه.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٦
تگ ها :


امن می‌شوم

 

دخترم ساناز!

به مرور یاد می‌گیری کودک ناامن درونت را در آغوش بگیری. یاد می‌گیری امنش کنی. یاد می‌گیری در برابر هر موقعیت، هر محیط و هر آدمی که ناامنش می‌کند از او محافظت کنی. یاد می‌گیری امنیت را خودت برای خودت بسازی. با هربار تجربه ناامنی روشی جدید یاد می‌گیری برای محافظت از خودت.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٥
تگ ها :


حالا اما برو

 

من آدم وانمود کردن به رفتن برای عزیزتر شدن نیستم. وقتی به کسی گفته‌ام می‌روم. فقط قصدم اطلاع‌رسانی بوده. اصرار طرف مقابل معمولن تاثیری ندارد روی تصمیمم. اما انگار یادم رفته که همه آدم‌ها این‌طور نیستند. ظاهرا بعضی آدم‌ها می‌گویند: "می‌روم" که بشنوند: "نرو" مرد و زن هم ندارد. حالا من مانده‌ام و حسرت "نرو"های نگفته. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٤
تگ ها :


مرز من

آدمی‌زاد باید محدودیت‌های خودش را بشناسد. باید ظرفیت‌های ذهن و روان و دل و بدنش را بشناسد. چطور؟ روش من این است که خودم را می‌کشم تا جایی که می‌بینم دیگر طاقت ندارم. آن وقت است که می‌فهمم که رسیده‌ام به مرزم. می‌شود که مثلا مرز آدم بعدها گسترش پیدا کند اما وقتی علایم هشدار رسیدن به مرز را دید باید احترام بگذارد به مرزهای خودش.

پ.ن. : این نوشته مصداق بارز سرپیچی بود. آمده بودم بنویسم بدنم خسته است و گمانم دیگر توان 12 ساعت از روز بیرون از خانه بودن برای کار را ندارد. و می‌خواستم به خودم یادآوری کنم وقتش رسیده به فکر باشم تغییری در روش کارکردنم ایجاد کنم، رسیدم به این‌جا، به نوشتن چند خط بالا.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱۳
تگ ها :


عذرخواهی رسمی

بدنم خسته است. دائم حس می‌کنم کم‌بود خواب دارم. از سه‌شنبه ظهر به بعد فقط به انتظار پنج‌شنبه هستم که بتوانم بدون محدودیت بخوابم. و حالا این دوهفته کاری تا پایان سال را فقط به امید سفر پیش رو دارم می‌گذرانم. به تقویم نگاه می‌کنم و می‌بینم یازده ماه بدون مرخصی کار کرده‌ام. اصلا روش خوبی نبوده. گمانم اولین سال در این یازده سالی که کار می‌کنم بوده که این‌طور احمقانه فقط کار کرده‌ام. یک سفر یک روزه این بین رفته‌ام تا دریاچه شورمست و یک سفر دو روزه تا شیراز که این دومی وقتی برگشتم آن‌چنان بدبیاری‌ها ردیف شد برایم که طعم خوبش زود از بین رفت. گرچه در این سالی که گذشت خیلی وقت‌ها نزدیک شده‌ام به روش زندگی محبوبم، اما روش کارکردنم را اصلا دوست ندارم.

سفر نوروز امسالم از خیلی وقت پیش برنامه ریزی شد. ولی به نظرم آخرین سالی باشد که نوروز به سفر طولانی می‌روم. قرارم با خودم این است که سفر نوروزم را کوتاه‎‌تر کنم، اما حتما هر چند ماه یک سفر برای خودم در نظر بگیرم. این‌ها را این‌جا نوشته‌ام تا رسمیت پیدا کند برای خودم. انگار که با خودم قرارداد بسته‌ام که دیگر این‌جور با خودم رفتار نکنم. و شاید هم یک عذرخواهی رسمی باشد از خودم. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٠
تگ ها :


اسکار هم مبارک‌مان باشد

 

گمانم به جز همان لحظه‌ای که در کنار دوستانم زنده دیدمش تا حالا هفت، هشت بار دیگر هم آن تکه از مراسم اسکار را که خانوم ساندرا بولاک نام فیلم محبوبم، کشورم و فیلم‌ساز دوست‌داشتنی‌ام را می‌خواند، دیده باشم. آخرین بارش درست همین الان تمام شد. هنوز هم گریه‌ام می‌گیرد.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٩
تگ ها :


مرخصی لازم دارم

 

گروه اداری ایمیل زده که زودباشین درخواست مرخصی‌هاتون رو بنویسین آخر سالی وقت نداریم.

همین‌طور که برگه‌های مرخصی را پر می‌کنم فکر می‌کنم چه خوب که می‌شود از کار مرخصی گرفت. چیزهایی در این زندگی هست که نمی‌توانی از آنها مرخصی بگیری. می‌توانی سعی کنی فراموششان کنی یا حتی انکارشان کنی اما آن‌ها وفادارانه همیشه با تو هستند.

از کشور محل تولدت از گذشته و از همه مهم‌تر از خودت نمی‌توانی مرخصی بگیری. خودت یا شاید حتی خودهایت. می‌توانی مدتی بخشی از خودت را انکار کنی یا فراموش کنی. اما دیر یا زود پیدایش می‌شود و برای گرفتن حقش به سراغت می‌آید. چون حقش را به موقع نداده‌ای همه تو را می‌خواهد. و چون هیچ‌وقت تنها نیست خود فراموش شده دیگری هم حتما هست که بر سر مالکیت تمام تو با هم بجنگند و این میان تویی که پاره پاره می‌شوی. هزار پاره و هر پاره در دست یک خود فراموش شده در گوشه‌ای. جنگ که تمام شد باز باید هر تکه را از گوشه‌اش فرا بخوانی و تکه‌ها را به هم کوک بزنی و چهل تکه خودت رو دوباره از نو به هم بدوزی. تا باز کی هزار پاره بشوی.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٧
تگ ها :


آشفته‌ام. آشفته خوبی هستم

 

امروز دائم از صبح حس می‌کنم باید کاری را انجام بدهم و هی یادم نمی‌آید که چه کاری. دو دقیقه نشسته‌ام دارم جزوه طراحی می‌کنم بعد یادم می‌آید می‌خواهم بروم کتاب بخرم. به خود می‌گویم خوب است از ف و ن بپرسم چه کتاب‌هایی می‌خواهند که برایشان ببرم. ایمیل می‌زنم و برمی‌گردم سر کارم. دارم شناسنامه دوره را می‌نویسم که یادم می‌افتد قول داده‌ام برای دوستی کیک بخرم برای بعدازظهر. به خودم می‌گویم تا قنادی که می‌روم نگاهی هم به طلافروشی نزدیکش بیاندازم شاید هدیه کوچکی برای هانا کوچولوی دخترعمو پیدا کردم. یادداشت می‌نویسم برای خودم و می‌چسبانم به مونیتور. دارم نامه می‌نویسم برای رئیس پروژه بانک ... برای پیشگیری از مشکل مغایرت طرح خدمت و تسهیلات یادم می‌افتد باید این ماه قسط ماشین را دو ماهه بدهم که وقتی نیستم جریمه نشوم. تقویم رومیزی را برمی‌دارم و روی تاریخ سررسید قسط این ماه می‌نویسم "قسط دو ماهه" تلفنم این بین زنگ می‌زند و اس ام اس تبریک تولد می‌فرستم. کارهای آماده را ایمیل می‌کنم برای همکارم و توی برنامه اتوماسیون اداری برای رئیسم اعلام می‌فرستم. باز حس می کنم کاری جامانده و فراموش شده. حواسم همه جا هست و هیچ جا نیست. دائم حس می‌کنم کار مهمی را فراموش کرده‌ام. اما حالم...حالم خوش است، 24 روز مانده تا سفرم.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢
تگ ها :