خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

...

 

دست تنها مانده‌ای؟ گاهی آدم دست تنها می‌ماند. می‌ماند خودش و ترس‌هایش.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۳۱
تگ ها :


شرح حال

 

یک حالی عجیبی دارم. یک حال تازه ناشناخته. خیلی خیلی له‌ام و خسته و خواب‌آلود. اما حالم بد نیست.

امروز گوشی موبایلم را جا گذاشته‌ام خانه. برای من، آدمی که کلا یادش نمی‌رود، اتفاق نادری است. این را نوشتم که به خودم نشان بدهم امروز حالم یک طوری است که تا حالا نبوده.

چرا این‌طورم؟ گمانم برای اینکه دیشب در یک کلاسی شرکت کردم که مثل یک کامیون از رویم رد شد. له‌ام. اما این له بودن جور بدی نیست.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢۸
تگ ها :


یادداشت‌های یک تازه‌معلم

 

معلمی شغل سختی است نه به تمام دلایلی که از قبل فکر می‌کردی. به این دلیل که باید سعی کنی یک وقتی باورت نشود. وقتی صدایت می‌کنند "استاد" باید حواست باشد که تو فقط در همین یک موضوع قرار است چیزی به‌اشان یاد بدهی باورت نشود که واقعا "استاد"ی. وقتی سعی می‌کنند رضایتت را به دست بیاورند باید یادت باشد که نمره و آینده شغلی و درآمد و...شان به نظر تو بستگی دارد، باورت نشود. برای اینکه معلمی فرصت خوبی می‌دهد به دست دیکتاتور کوچولوی درونت. باید حواست باشد که باورت نشود که حق داری دیکتاتور باشی. معلمی شغل سختی است چون متاسفانه در عمرت معلم بد و دوست‌نداشتنی بیشتر از معلم‌های خوب و دوست‌داشتنی داشته‌ای و در هر لحظه حس می‌کنی روح یکی از همان دوست‌نداشتنی‌ها ایستاده در چارچوب در و تو باید مراقب باشی که حلول نکند در کالبدت. معلمی شغل سختی است چون با این همه که می‌خواهی مراقب باشی باز گاهی باورت می‌شود. باز گاهی ارواح مورد نظر حلول می‌کنند در کالبدت با تمام اینکه سعی می‌کنی حواست باشد و مراقب باشی.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢۱
تگ ها :


دوباره شخم می‌زنم

 

گمانم به درک کاملی...کامل که نه دست کم قابل قبولی از خودم نمی‌رسم، اگر درباره مفهوم تنهایی در ذهنم با خودم روشن نشوم.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱۸
تگ ها :


از نور خورشید مستقیم توی چشم

 

همانا آنان که قوت روزانه را در خاور آشیانه‌شان می‌جویند از کورشوندگانند، هر صبح و شام.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٢
تگ ها :


سنت‌شکنی می‌کنم قربه الی الله

 

یک قانون نانوشته یا یک سنت باستانی وجود دارد در فضای وبلاگستان فارسی که وقتی یک وبلاگ‌نویسی حالش بد است احساس وظیفه می‌کند حتما بیاید و گزارش بدهد که چقدر حالش بد است. و یادش بماند که وقتی حالش خوب است هیچ چیزی نگوید. حتی یک پست هم در زمان خوشی ننویسد. دست بالا یک نوشته دو خطی بنویسد که خوبم نگران نشوید.

من حالا می‌خواهم سنت شکنی کنم و بگویم حالم خوب است. یعنی عمیقا حالم خوب است. یک طوری حالم خوب است که سال‌ها این همه خوب نبوده‌ام. چه شده؟ به خدا اگر خودم بدانم. خوبم همین را فقط می‌دانم.

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٩
تگ ها :


چطور یاد گرفتم پشیمان نباشم

 

لینت‌های تلخم تموم شده من موندم و دو تا توبلرن‌ سیاه. یاد توصیه‌های پسرعمو جان می‌افتم که می‌گفت از اینا بیشتر بخر برمی‌گردی ایران پشیمون می‌شی. پشیمون...پشیمون؟ یادم نمی‌آد وسط کدوم فروشگاه بود فکر کنم تو پاریس بودم یک لحظه انگار دچار کشف و شهود شدم. به خودم گفتم همه چیزای اینجا رو که نمی‌تونی بخری با خودت بار کنی ببری. هرچقدر هم بخری بالاخره تموم می‌شه. و با خودت فکر می‌کنی حیف که کم خریدم...پس؟ پس بیشتر خرید کردم؟ نه! به کلی خرید رو بی‌خیال شدم. وقتی مطمئنی هر کار کنی بالاخره ته‌اش پشیمون می‌شی، دیگه در واقع پشیمون نمی‌شی.  انگار پشیمونی از حد که بگذره دیگه پشیمونی نیست. دارم بد می‌گم حرفم رو. بی‌خیال.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٥
تگ ها :


و در آغاز کلمه بود

 

نزدیک به سه سال می‌گذرد از روزی که جمله را گفت تا توی دفترمان بنویسیم. بعدش هم گفت با عوض کردن فعل جمله را بنویسیم که همان معنی را بدهد اما سطح زبانی‌اش متفاوت باشد. مثل اینکه خط اول یک صفحه بنویسید. "فلانی رفت" بعد زیرش "فلانی تشریف برد" زیر این یکی "فلانی سایه‌اش را از سر ما کم کرد" ..."فلانی گورش را گم کرد"...جادوی کلمات را شاید قبلا هم می‌شناختم ولی آن روز که دیدم می‌شود دست کم با چهل فعل مختلف همان حرف را زد انگار رسیده باشم بالای یک قله‌ای و چشم‌انداز جدیدی را دیده باشم.

همیشه برایم ملاک اینکه کسی موضوعی را واقعا درک کرده این است که بتواند بدون کلمات تخصصی‌اش هم همان موضوع را بیان کند. مخصوصا در جمعی که همه حاضرین متخصص آن موضوع نیستند. مثلا من بتوانم برای کسی که ریاضی مهندس نخوانده و بسط سری فوریه نمی‌داند چیست توضیح بدهم یعنی چه که هر سیگنالی در دنیا وجود دارد مجموعه‌ای است از چندین و چند سیگنال سینوسی؟ بدون اینکه از کلمات هارمونیک و ضرایب فوریه و حتی سینوس و تناوب و فرکانس استفاده کنم. خوب خیلی سخت است و همه دوستان واقف هستند که من آنقدرها هم مهندس باسوادی نیستم پس نمی‌توانم از پس این‌کار بربیایم. (حواسم هست که همین کار در یک جمع متخصص چقدر کار بیهوده‌ای است. منظورم این است که در یک جمع متخصص به‌نظر من اصولا باید از واژه‌های تخصصی استفاده کرد. ملت زحمت کشیده‌اند کلمه ساخته‌اند که درک مطلب را سریع‌تر و راحت‌تر کنند.)

وقتی دوستی مطالعه درباره موضوع جدیدی را شروع می‌کند و بعد تمام حرف‌های روزمره‌اش هم پر می‌شود از اصطلاحات تخصصی همان حوزه مطالعاتی فقط می‌توانم بگویم هنوز در واقع هیچ چیز از آن موضوع نمی‌داند. یک موضوع وقتی درونی می‌شود. وقتی مال خودت می‌شود که بتوانی با کلمات خودت توضیحش بدهی. تا وقتی داری موضوعی را برای منی که در همان زمینه مطالعه ندارم با کلمات تخصصی همان حوزه توضیح می‌دهی من این حق را برای خودم محفوظ می‌دانم که فرض کنم هنوز خودت هیچ چیزی از موضوع نفهمیده‌ای و صرفا هیجان‌زده‌ای. هیجان‌زده مثل کودکی که واژه جدیدی یاد گرفته و دوست دارد همه جا به‌

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۳
تگ ها :