خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

31 خرداد

 

مادربزرگ من مثل خیلی از مادربزرگ‌های دیگر مذهبی بود. نه خیلی، اما یک آداب و مناسکی را به‌جا می‌آورد. یک نمازی هم می‌خواند آخرین شب ماه صفر. می‌گفت انقدر بلا و مصیبت در این دو ماهه بر سر اهل بیت آمده. باید تمام شدن این ماه را به پیامبر مژده بدهی که او هم مژدگانی بدهد.

حالا...حالا هیچ،‌فقط خواستم مژده بدهم ماه خرداد امروز تمام می‌شود.

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۳۱
تگ ها :


یاد بگیر

 

گاهی موقع حرف زدن جمله‌های خودم برای خودم انگار پررنگ می‌شود، انگار صدای زمینه قطع می‌شود. همه جا سکوت می‌شود و صدای خودم را می‌شنوم فقط.

داشتم می‌گفتم: "من عادت ندارم که...، من آدم...نیستم." مهم نیست آن نقطه‌چین‌ها با چه چیزی پر بشوند. انگار یخ زدم. همین که می‌گویم من آدم...نیستم. غیر از این است که امکان این را که روزی بخواهم بشوم هم از بین می‌برم؟ یک روزی یک دوستی گفت: "آشپزی بلد نیستم." گفتم: "هیچ کس بلد نیست. همه یاد می‌گیرند." یک روزی هم که خیلی کوچک بودم به مادرم گفتم: "نمی‌توانم جلوی گریه کردنم را بگیرم." مادرم گفت: "وقتی به دنیا آمدی جلوی جیشت را هم نمی‌توانستی بگیری ولی یاد گرفتی که بتوانی."

حالا گمانم می‌خواهم شروع کنم که یاد بگیرم که بتوانم.

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٤
تگ ها :


...

 

دخترم ساناز!

دیگر هرگز نخواهم گفت: ندو! دیگر امیدی به ندویدنت ندارم. حالا که می‌خواهی بدوی دست‌کم طوری بدو که بعدها بگویی با بیشترین سرعتی که توانستم دویدم و لذتش را چشیدم. حتی اگر زمین خوردم و زخمی شدم.

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٩
تگ ها :


جادو را باور کرده‌ام

 

سوار گردونه‌ام. می‌چرخد و می‌چرخم. حس‌ام چیزی است بین هیجان و لذت خیلی شدید و ترس شاید حتی شدیدتر.

جادو همین است گمانم. کافی است فقط باورش کنی، مثل سیل می‌آید و همه زندگی‌ات را می‌روبد و با خودش می‌برد. دارم وسط سیلاب دست و پا می‌زنم. من می‌ترسم.

پ.ن. : استاد جان حالا می‌فهمم وقتی می‌گفتی جادوگر ترس دارد یعنی چه؟ حالا می‌فهمم پذیرفتن مسئولیت جادوگر بودن چقدر ترسناک است. ترس...نه، فلج شده‌ام.

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٩
تگ ها :


جادو را باور کن

 

خودش هم نمی‌دانست این چه مرضی است که وسط سینمای چهار بعدی مدام به خودش یادآوری می‌کرد این فیلم است. این همه پول داده که بیاید جادو ببیند. جادو را باور نکنی، دیگر جادو نیست، حقه است. وقت‌هایی هم آدم باید خودش را رها کند توی دست‌های جادو گر که واقعی بودن جادو را باور کند و در عوض لذت ببرد.

 

قسمتی از داستان کوتاه از هواپیما در حال پرواز نمی‌شود پیاده شد، تازه‌ترین داستانی که نوشته‌ام.

داستان را امروز سر کلاس خواندیم و نقد کردیم. بعد وقتی همه حسابی درباره داستان حرف زدند. استادم به همین تکه‌ای که در بالا آورده‌ام اشاره کرد و چیزی گفت حدودا با این مضمون که حواست هست چقدر باید این نکته را در زندگی‌ات رعایت کنی؟ چقدر جادوهای زندگی‌ات را حقه کرده‌ای؟

باور کنم جادو را؟

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٧
تگ ها :


وقتی آدمی‌زاد برای ماموریت رفتن یک رفیقش هم گریه‌اش می‌گیرد

 

توجه توجه: این نوشته باز هم درباره رفتن یک رفیق دیگر است. اگر فکر می‌کنید تکراری است خوب نخوانید.

 

عطا که می‌خواست برود سمن آمد دنبالم باهم رفتیم تا آن سر شهر. تمام راه مزخرف گفتیم و خندیدیم. پیش عطا که رسیدیم باز هم مزخرف گفتیم و خندیدیم. می‌گفتیم این‌طور که تو خونه اجاره کرده‌ای تا برسی کلیه‌هات رو می‌دزدن و بلکه‌ حتی بدتر. اما وقتی تا دم در آمد و موقع خداحافظی بغلش کردیم هر سه بغض کردیم ولی طبق قانون نانوشته آدم که جلوی رفیقی که دارد می‌رود گریه نمی‌کند، قورتش دادیم. عطا که در را بست. جفت‌مون با خیال راحت گریه کردیم از تهرانپارس تا پونک کلا گریه بود و حسرت و غصه. هیچ‌کس هیچ‌کس جای هیچ‌کس را نمی‌گیرد. مخصوصا جای عطا به این درازی را واقعا چند نفر ممکن است بتواند بگیرد (سلام کهن الگوی دلقک)

حالا چه خبر شده که من باز نشسته‌ام پای مونیتور و دارم زر زر می‌کنم؟ خیلی لوس: سمن دارد می‌رود یک ماموریت یکی دو ماهه چین. مرض! گریه دارد؟ بله دارد. چون فامی می‌خواهد کمتر از یک ماه دیگر برود. یعنی برود که برود. یعنی می‌خواهد برود و تعداد دوستان مقیم آلمان من را بیشتر از دوستان مقیم تهرانم کند. و بعد فامی که برود حتی سمن هم کنار من نیست که حداقل باهم بغض کنیم. 

ای خاک بر سر من رفیق ذلیل بدبخت. پس کی می‌خواهد رفتن آدم‌ها برای من عادی بشود؟ پس کی من آدم می‌شوم و می‌توانم بگویم دوستانم هرجا بهتر زندگی کنند من هم همان را برایشان می‌خواهم. نخیر! به نظر من هنوز هم مهاجرت رفیق خر است. حتی اگر رفیقم آنجا خوشحال‌تر باشد. لعنتی خوشحال‌تر هم نیستید که خیر سرتان. هر روز خبر افسردگی یکی‌تان را دارم که. خوب برگردید دیوونه‌ها. خوب نروید عوضی‌ها. تلفنم دارد زنگ می‌زند. فامی است می‌خواهد بگوید چه ساعتی خونه سمن باشیم. من باید بروم شاهد خداحافظی سمن و فامی باشم و الان باید با صدای گریه‌دار جواب فامی را بدهم و به این نتیجه برسم که من آدم بشو نیستم.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٦
تگ ها :


مادرم دوست دارد امروز روزش باشد

 

نشسته‌ام پشت فرمان منتظرم تا چراغ سبز شود. گوگوش می‌خواند و منم زیر لب همراهش زمزمه می کنم. دستکش سفید رانندگی پوشیده‌ام و ضرب گرفته‌ام روی فرمان. گل‌فروش یک گل‌های ریز سفید و بنفش خوشگلی دارد که اسمشان را نمی‌دانم، شبیه گل های وحشی کوهستانند. دو دسته می‌خرم برای خودم. گل‌ها شبیه گل‌هایی است که وقت بچه‌گی برای مادرم از کوه و کنار جاده‌ها و کنار رودخانه می‌چیدم. گل را که می‌گذارم روی صندلی کنارم، می‌روم به بیشتر از بیست سال پیش. پرت نمی‌شوم، می‌روم. خیلی نرم، خیلی ملایم، می‌لغزم به کودکی‌ام.

نشسته‌ام روی صندلی عقب ماشین. کمی سر خورده‌ام که پاهایم برسد به کف زمین. دارم با انگشت‌هایم بازی می‌کنم. مامی پشت فرمان با گوگوش زمزمه می‌کند. دستکش سفید رانندگی پوشیده و روی فرمان ضرب گرفته با آهنگ. دادایی‌ام روی صندلی جلو نشسته. داریم می‌رویم دنبال بابا اداره، بعدش پارک و دوچرخه‌سواری و پیتزا. بهشت باید یک همچنین جایی باشد.

در تمام سال‌های نوجوانی مامی برایم بدون شک یکی از دوستانم بوده. علاقه‌ام به کتاب، سینما و نوشتن را از او دارم. برایم نمونه زیبایی، خوش‌پوشی و خوش‌سلیقه‌گی و دست‌پخت عالی است. نمونه یک زن مستقل و ظریف و توانا. گوش شنوای تمام درد دل‌ها و گلایه‌هایم بود و هست. سانازی که امروز هستم بدون شک تحت تاثیر مامی آن سال‌هاست. تمام آنچه که بود و می‌خواستم باشم یا نمی‌خواستم باشم. و گاهی فکر می‌کنم چه ناامیدش کردم با این آدم وحشی و بی‌سروسامانی که شده‌ام.

این سال‌ها یک کودک پرانرژی را زیر پوستش می‌بینم که تازگی دارد. گاهی عذاب وجدان می‌گیردم که لابد بزرگ کردن ما در تمام آن سال‌های کوفتی جنگ و بعدش گرانی فرصتی برای نفس کشیدن کودکش نگذاشته بود. سال‌هایی که کم‌پولی بود. نا امنی بود. خشونت بود. این جنایت بزرگی است که یک مادر با مادری کردن برای کودکانش کودک خودش را قربانی کند. حالا گاهی فکر می‌کنم نقش‌هایمان عوض می‌شود. گاهی برایش مادری می‌کنم که دوباره دست کودکش را بگیرد تا تاتی تاتی کند و برود توی پارک بدود و تاب بازی و سرسره بازی کند.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۳
تگ ها :


انصاف

انصاف برای من شکل یک دفتر است که از هر دو طرفش بنویسم.
از اول شروع کنم رو به آخر از خوبی‌های یک آدم بنویسم. از تمام لحظه‌های خوب یک رابطه. 
و از آخر رو به اول دفتر از تمام زخم‌ها و تلخی‌ها و نخواستنی‌های آن آدم و آن رابطه.
وقتی گذشت، تمام شد، رفت، هروقت که تنهایی زهر شود به کامم، هروقت که خودم را لعنت کنم که چرا تمامش کردم، دفتر را از آخر می‌خوانم به اول. هروقت خیلی خوش گذشت و خودم را فحش دادم که اصلا چرا شروع کردم آن رابطه را، دفتر را باز می‌کنم و از اول می‌خوانمش.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢
تگ ها :