خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

سه سال گذشت

 

سه سال گذشت از رفتنت خسرو خان. چقدر این خسرو برایم همان حمید هامون است. اصلا حتی حمید هامون هم نه، همان هامون فقط. و هامون برایم خلاصه شده در آن تکه که فریاد می‌زند: "این زن حق منه..." و این که هرگز حس نکردم آدمی حق من باشد. همیشه فکر کرده‌ام باید آدم‌ها را رها کنم که اگر خواستند برمی‌گردند و اگر نخواستند با جنگیدن مال من نمی‌شوند. هرگز برای داشتن و نگه داشتن هیچ آدمی نجنگیده‌ام و حالا فکر می‌کنم شاید... شاید... لازم بود گاهی هم برای داشتن آدمی می‌جنگیدم.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢۸
تگ ها :


...

 

حال بازیگری را دارم که نقشش را در این نمایش دوست ندارد، فقط ادامه می‌دهد چون بودن در این نمایش را می‌خواهد.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٤
تگ ها :


شهر خودم

 

بازی این روزهایم گشت و گذار توی هزارتوهاست. چند وقتی فقط شخم زدم. حالا انگار رسیده‌ام به یک شهر باستانی مدفون زیر خاک که دوباره بیدار شده. هزار چیز گم شده و فراموش شده را می‌توانم این گوشه و آن گوشه‌اش پیدا کنم.

بعد مثلا توی کوچه‌های باریک و تودرتویش که دارم می‌گردم یک هو ساناز پنج ساله را می‌بینم یک گوشه نشسته دارد مثلا موهای عروسکش را با خمیردندان رنگ می‌کند. یا ساناز سه ساله ترسیده را می‌بینم توی تاریکی و تنهایی اتاق کودکی‌اش. یک وقت‌هایی می‌روم می‌نشینم کنارش و باهم گپ می‌زنیم. بعضی وقت‌ها هم حجم ترس و خشم و دردش آن‌قدر زیاد است که اصلا جرات نمی‌کنم نزدیکش بشوم.

آن‌قدر گم کرده در این شهر باستانی زیر خاکی تازه کشف شده پیدا کرده‌ام که این روزها ایمان پیدا کرده‌ام که دنبال هر گم کرده‌ای که بگردم همین اطراف پیدایش خواهم کرد. یک ایمانی دارم که کافی است دست دراز کنم تا پیدا کنمش. این شده که هی دست دراز می‌کنم! این شده که بازی توی این کوچه‌های خاکی دارد کم‌کم جذاب‌تر می‌شود از زندگی روزمره. باید حواسم باشد که یک وقتی آن پایین چیزی نخورم، تو بگو حتی شش تا دانه انار.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٢
تگ ها :


سکوت

 

تاریکی چشم‌هایت را از تو می‌گیرد و سکوت گوش‌هایت را. و من از هر دو می‌ترسم.

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٩
تگ ها :


تارا، تارا شد دوباره

 

دیشب مثل همه شنبه‌ها بعد از کلاس رفتم خانه مادر و پدرم. از سفر برگشته بودند. خانه پر بود از بوی سیر و سبزی. کیسه‌های باقلا و فلفل و ماهی و کلوچه و زیتون و...کف آشپزخانه را پر کرده بود. هر دو می‌خندیدند و سر حال بودند. موقع برگشتن یک سری هم به بردیا زده بودند و حالا داشتند از دلبری‌هایشان حرف می‌زدند. پسره بلا حتی ادای من را هم برایشان درآورده.

موقع شام مادرم می‌گویم سه ماه پیش یک همچین شبی بعد از شام راه افتادیم که بیاییم فرودگاه دنبالت. این یعنی سه ماه است که من سفر نرفته‌ام. سه ماه بدون حتی یک روز...نه حتی یک ساعت مرخصی...

صبح که بیدار شدم حس کردم بعد از مدت‌ها دوباره به تارا رفته‌ام. تمام انرژی تارا به حس و حال مادر و پدرم است. فکر کنم وقتی خودشان از تارایشان دور می‌مانند، چیزی از تارای من هم باقی نمی‌ماند.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٩
تگ ها :


در ستایش موقتی‌ها

 

صبح‌های زود محل کارم را دوست دارم. آرامم. همکار پرحرف عزیز هم‌اتاقی هنوز نرسیده و سرعت اینترنت شرکت هم خوب است. گاهی دلم می‌خواهد ساعت‌ها در همین وضعیت بمانم. ولی می‌دانم بیشتر از 15 دقیقه دیگر دوام نمی‌آورد. شاید همه دوست‌داشتنی بودنش به همین باشد که می‌دانم 15 دقیقه دیگر بیشتر دوام نمی‌آورد.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٥
تگ ها :


باید...

 

باید ورزش کنم، شنا، یوگا، پیلاتس...یا هرچی که بشه.

باید غذا بخورم.

باید خوب بخوابم.

باید آشپزی کنم.

باید بیشتر کتاب بخوانم.

باید دوستانم را بیشتر ببینم.

باید بیشتر مهمان دعوت کنم.

باید حالم را بهتر کنم.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱۳
تگ ها :


اتحادتان را...

 

توی زندگی من همیشه همین‌طور بوده. همون وقتی که فیزیکی حالم خوب نیست، رفیقم هم مهاجرت می‌کنه، کارم توی شرکت سنگین می‌شه، افراد خانواده باهم می‌جنگند، اوضاع دل و روابط عاطفی می‌ریزد به هم. قلمم می‌خشکد. برنامه‌های مفرح و دوست‌داشتنی به هم می‌خورد. سر و کله آدم‌هایی که فکر مى‌کنی خودشان و ماجراها و دردسرهایشان تمام شده‌اند پیدا می‌شود. و...خلاصه آرزو به دل من ماند که وقتی حالم بد است و یکی ازم می‌پرسد چرا، فقط یک جواب داشته باشد این چرا. بعد من واقعا هیچ‌وقت نمی‌دانم دقیقا حالم از کدامشان بدتر است.

لعنتی‌ها با هم متحد می‌شوند و حمله می‌کنند. بی‌خواب، دل‌خور، ضعیف، خسته، عصبانی، فرسوده و صد تا کوفت دیگر هستم. بغض رهایم نمی‌کند. بغض راه گلویم را بسته غذا پایین نمی‌رود.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٢
تگ ها :


شنبه‌ها

 

مدت‌هاست که شنبه‌ها فقط می‌روم کلاس تا فراموش نکنم یک روزی بزرگ‌ترین و شیرین‌ترین رویایم نویسنده شدن بود.

از دست خودم دل‌خورم.

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٤
تگ ها :


...

 

لعنتی حتی زخم زدن هم درد دارد.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٤
تگ ها :