خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

کودکان بی‌کودکی

 

موقعیت‌هایی در زندگی‌ام هست که هر تصمیمی می‌گیرم احساس خوبی پیدا نمی‌کنم. توی ماشین چهار نفریم. از تئاتر و دورهمی بعدش برگشته‌ایم. آویزان شده به شیشه ماشین و با التماس می‌خواهد یک دسته گل بفروشد به رفیقمان که پشت فرمان است. می‌گوید اگر گل‌ها را نفروشد باید تا 5 صبح بماند همین‌جا. با بچه‌ها رو در می‌مانم اگر نه می‌خریدم دسته گل را. می‌دانم اگر گل را می‌خریدم هم احساس بدی داشتم. حالا هم که نخریده‌ایم احساس بدی دارم. 

می‌دانم خرید کردن از کودکان گل‌فروش و فال‌فروش و...یعنی پیام دادن به آنهایی که استثمارشان می‌کنند. یعنی اینکه این کار هنوز درآمد دارد. کودکان بیشتری را به زنجیر بکش. اما نخریدن هم یعنی زخم زدن به همان کودکی که از پنجره ماشین آویزان شده. یعنی پیام دادن به او که خوشحال‌ کردن تو مسئله من نیست. یعنی من ندیده‌ات می‌گیرم. این آینده را برای من ترسناک می‌کند. این کودکان وقتی بزرگ بشوند با جامعه‌ای که خوشحال کردن آنها مسئله‌اش نیست، با مردمی که ندیده‌اش می‌گیرند چطور مواجه خواهند شد؟

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٥
تگ ها :


زمستان 66

 

من از تجربه تماشای "زمستان 66" لذت بردم. لذتی همراه با درد و رنج. و تکرار تجربه ترس و مواجهه با مرگ. این جملات برای من مهم‌ترین جملات این پست هستند.

"زمستان 66" به‌نظر می‌رسد که برای خودش هدفی دارد. که زمستان 66 را یادآوری کند. که نگذارد فراموش شود. کاری کند که انسان‌هایی که از آن زمستان جان سالم به در برده‌اند به جای شرمندگی از زنده ماندن مانع فراموشی‌اش شوند.  

اعتراف می‌کنم که من فراموش کرده بودم. فراموش کرده بودم که به شیشه پنجره‌ها چسب زده بودیم ضربدی و جلوی پنجره اتاق خواب‌ها پتو آویزان کرده بودیم. آن جشن تولد گیشا را فراموش کرده بودم. آن نانوایی نارمک را آن حمام زنانه را آن مهدکودک را...و آن نوروز خاکستری را آن نوروزی که گرد مرگ پاشیده شده بود به شهر. و آن ریاضی که پای صفحه تلویزیون می‌خواندیم. 

اما گذشته از هدف، یک نمایش یک اثر هنری است. یک نمایش با بازی‌های خوب و عالی. با یک نمایش‌نامه دقیق و کم ایراد. که متاسفانه این روزها خیلی نایاب شده. 

من از محمد یعقوبی، یک دقیقه سکوت را دیده بودم پیش از این که آن هم کاری بود به شدت تاثیر‌گذار. طوری که بعد از دیدنش اصلا نمی‌توانستم به نقص‌ها یا ایرادتش فکر کنم. 

از نظر من نمایش‌نامه‌های "زمستان 66" و "یک دقیقه سکوت" یک شباهت واضح داشتند. در هردوی آن‌ها ما شاهد نویسنده‌ای هستیم که در حال نوشتن نمایش‌نامه‌ای است که ما می‌بینیم. در "یک دقیقه سکوت" این ایده با ایده اصلی داستان به شدت شباهت ارگانیک و اندام‌واری داشت. اما این‌جا به نظرم بی‌مورد آمد. می‌شد که نباشد. راستش وقتی یک هنرمند این همه تواناست و این همه کار درخشان بلد است انجام بدهد به نظرم حیف است که به تکرار کردن تکنیک‌های خودش بیافتد.

و در آخر این‌که "زمستان66" تا آخر مهر در چهارسو اجرا می‌شود. ببینیدش در این برهوت تئاتر خوب حیف است یک اجرای عالی را از دست بدهید.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٤
تگ ها :


از سری "چرا امیدوارم؟"ها

 

کسانی که من را می‌شناسند، می‌دانند یکی از دغدغه‌هایم محیط زیست است. و یکی از بروزات این دغدغه‌ام این است که تا می‌توانم از کیسه پلاستیکی کم‌تر استفاده کنم. در این زمینه هم البته شاه‌کارهای بی‌نظیری دارم. مثلا وسط میدان شوش، شهر شوش نه، میدان شوش شهر تهران، به فروشنده گفته‌ام که کیسه نمی‌خواهم و توضیح هم داده‌ام برای کمک به سلامت محیط زیست کیسه نمی‌خواهم. طبعا فروشنده هم یک نگاهی به من انداخته که جمله "طفلک جوون مردم" از هر ثانیه‌اش می‌باریده. (شاید اصلا نوشته‌های دنباله‌داری نوشتم یک روزی از خاطرات کیسه نگرفتن در فروشگاه‌های مختلف...شاید) ولی همیشه معتقد بوده‌ام که باید برای هرکسی که می‌بینم، چرایی این کارم را توضیح بدهم تا کمی مفید باشم.

حالا یک اتفاق شیرینی افتاده. رفته بودم هفته پیش میوه فروشی محل خرید. گفتم کیسه نمی‌خواهم، از خانه با خودم آورده‌ام. میوه‌فروش‌مان هم شروع کرد که: "بعله خانوم کار درستی کردی، این کیسه‌ها برنمی‌گرده به طبیعت. باید تا می‌شه کم‌تر مصرف کنیم..." لابد حال من را می‌توانید تصور کنید که چقدر شاد شدم از این جمله. بعد هم قرار گذاشتیم که من کیسه‌های پلاستیکی استفاده‌ شده‌ام را بیاورم برایش تا دوباره استفاده کند.

اعتراف می‌کنم که از یک میوه‌فروش به احتمال زیاد کم‌سواد و کم اطلاع انتظار چنین حرف و نظری را نداشتم. وقتی توجه به محیط زیست را در چنین آدمی هم می‌بینم به آینده امیدوارتر می‌شوم. (بگذریم که من اصولا یک امیدوار ذاتی هستم که کلا معتقدم آخرش همه‌چیز درست می‌شود.)

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٠
تگ ها :


...

 

از دست خودم عصبانی می‌شوم وقتی می‌بینم حتی در حال مستی هم عقلم این همه کار می‌کند و این همه باید و نباید می‌کند.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱۳
تگ ها :


از این باران بی‌امان شهریور

.

.

.

بارون رو دوست دارم هنوز
بدون چتر و سرپناه

.

.

.

پرسه پاییزی ما

مرداد داغ دست تو

.

.

.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٧
تگ ها :