خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

34 ساله

 

بله واضحه که امروزه تولدمه. مبارک باشه!!!

سی‌وچهار ساله شدم و خوشحالم و حالم خوبه. حال خوشی دارم که شاید آخرین بار ده یا یازده سال پیش چنین احساسی داشتم. این یعنی همه‌چیز بر وفق مراد است؟ نه! هنوز خیلی چیزها هست که دلم می‌خواهد نباشد یا جور دیگری باشد یا خیلی چیزها نیست که دلم می‌خواهد باشد...اما احساسی دارم که شاید اسمش را بشود گذاشت احساس در خانه بودن. در واقع یعنی غر ندارم. و این گمانم بهترین هدیه تولد خودم باشد به خودم.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۳٠
تگ ها :


یکی نغز بازی کند روزگار

 

تابستان سال 85 بود که آقای مشاور سعی کرد من را با بیماری افسردگی آشنا کند. حرفش این بود که اول از همه باید بپذیری که این آدم یک بیمار افسرده است از سر لج با تو نیست که خیلی کارها را می‌کند. بعد از اینکه به این پذیرش رسیدی بعد باید تصمیم بگیری می‌خواهی با این آدم ادامه بدهی یا نه. بعد من به‌اش گفتم هرگز فکر نمی‌کردم بدون اینکه خودم افسرده باشم لازم باشد درباره افسردگی این همه بخوانم و چیز یاد بگیرم. یک حرفی جوابم را داد که حالا بعد از بیشتر از 5 سال می‌فهمم واقعا یعنی چه. گفت خیلی چیزها هست که ما مستقیم با آن‌ها در تماس نیستیم اما انقدر دوروبرمان زیاد است که به مرور مجبور می‌شویم با همه آن‌ها درست و ریشه‌ای آشنا بشویم مثلا همین افسردگی، اعتیاد، طلاق، مهاجرت، رابطه‌های مثلثی و مربعی و موازی و متاقطع و راه دور و هزار چیز دیگر

با خودم می‌گویم نکند واقعا مشاور خوبی بود؟

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٩
تگ ها :


حافظا

 

زلف آشفته و خوی کرده و خندان‌لب و مست

پیرهن چاک و غزل‌خوان و صراحی در دست

نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان

نیم شب دوش به بالین من آمد، بنشست

سر فراگوش من آورد و به آواز حزین

گفت: ای عاشق دیرینه من خوابت هست؟

 

بله بله خواجه شمس‌الدین محمد، حافظ شیرازی هستند ایشون. تولدشون هم مبارک باشه.

 

پ. ن. : وقتی بزرگ شدم می‌خوام برم توی برنامه تقویم تاریخ رادیو کار کنم.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٠
تگ ها :


...

 

دست و دلم به خواندن کتاب جدید نمی‌رود وقتی از خواندن یک کتاب خیلی لذت برده باشم. مخصوصا اگر طولانی هم باشد.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٩
تگ ها :


پیدایش می‌کنم

 

دست‌هام

دست‌هام

دست‌هام بی‌قرار انجام کاری هستند

کاری که نمی‌دانم چیست

کاری که هنوز نمی‌دانم چیست

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٧
تگ ها :


متولد نیمه مهر

 

صدا کن مرا صدای تو خوب است.

 

 

تولدتان مبارک آقای سهراب سپهری.

 

 

پ.ن.: من حرفی برای گفتن ندارم

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٥
تگ ها :


از تنفر و قهر و شرمندگی

 

آن‌چنان از مقنعه و مانتویی که مجبورم سر کار تنم کنم متنفرم، که وقتی به تن دارمشان انگار با خودم قهرم. از چیزی شرمنده و خجالت زده‌ام. مثل زنی که از همسرش کتک خورده و شرمنده است. می‌داند آن‌کس که این شرایط را به او تحمیل کرده باید از خودش و رفتارش شرمنده باشد، اما آن زن در اعماق وجودش شرمنده است. شرمنده از این‌که به چنین تحقیری تن داده و شورش نکرده و خودش را از آن شرایط نجات نداده.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٢
تگ ها :


جدی گرفته‌ام

 

تازه 28 ساله شده ونزدیک شدن به 30 را حس می‌کند و بحران را دارد حس می‌کند. توی یک جمعی بودیم باهم. داشتم جمله معروفم را درباره سی‌ساله شدنم می‌گفتم: "برای من هر روز بعد از سی سالگی‌ام بهتر از قبلش بوده..." یک دوست دیگرمان هم که تازگی همین جمله را از من شنیده بود گفت: "ساناز تو یه موسسه تاسیس کن برای حمایت از زنانی که به سی سالگی نزدیک می‌شوند" بعد یکی دیگر هم درآمد و گفت: "موسسه‌ات رو گسترش بده از زنان در آستانه جدایی هم حمایت کن" همه باهم زدیم زیر خنده. اما از شما چه پنهان برای اولین بار این حرف‌ها را جدی گرفته‌ام. از تصور موسسه‌ام چشمانم دارد برق می‌زند.

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱۱
تگ ها :


جهت ثبت در تاریخ

 

دزدیده چون جان می‌روی اندر میان جان من

 

پ.ن.: من بارها گفتم لازم باشه بازم می‌گم که کلا متولدین مهر آدم‌های کاردرستی هستن. می‌گید نه، بفرمایید امروز تولد مولانا است.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۸
تگ ها :


موج

 

یک وقتی فهمیده بودم هر موجی که به سمت ساحل می‌‌آید برمی‌گردد به دریا. و فکر می‌کردم چون به این درک رسیده‌ام بزرگ شده‌ام، به بلوغ رسیده‌ام و خام نیستم. حالا باید به خودم یادآوری کنم هر موجی برمی‌گردد به دریا اما پشت سر هر موج، یک موج جدید می‌آید.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٥
تگ ها :


باید یک جایی باشد

 

لابد توی زندگی هر آدمی موقعیت‌هایی پیش می‌آید که می‌فهمد باید شرایطش را عوض کند نباید اجازه بدهد زندگی‌اش همین شکلی ادامه پیدا کند. مثلا یک وقتی هست که گیر افتاده‌ای توی یک چهاردیواری، می‌دانی که باید بروی بیرون و آزادی‌ات را به دست بیاوری و از نفس کشیدن در هوای آزاد لذت ببری. اما یک وقتی هم می‌رسد که لابد از هوای آزاد و کوه و بیابان و در و دشت خسته می‌شوی و دلت خانه می‌خواهد و دلبستگی و چهاردیواری. آن‌وقت نمی‌شود فقط بروی. باید یک جایی باشد که بروی.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۳
تگ ها :