خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

چه فرق می‌کند

 

طالع آبان‌های تهران خاکستری است چه با دود چه با ابر و باران.

 

به امید آذر باشم؟

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۳٠
تگ ها :


نجات دهنده در گور خفته است

 

احترام عمیقی قائلم برای کسانی که بلدند به جز غر زدن به فکر نجات دادن خودشان هم باشند. یا بلدند و می‌توانند شرایط را آرام آرام تغییر بدهند. یا وقتی تغییر ممکن نیست راه خروج را می‌شناسند.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٥
تگ ها :


لعل شود در مقام صبر؟

 

وقت‌هایی هم توی زندگی پیش می‌آید که حس می‌کنی انگار توی ژله کیوی خرد شده ریخته‌ای. هرچقدر هم صبر کنی، نمی‌گیرد.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٠
تگ ها :


رازها و آدم‌ها

 

نباید نباید نباید رازهای آدم با رازهای آدم‌های دیگر بیامیزد. آدمی‌زاد باید حق داشته باشد، وقت‌هایی هم حرف دلش را برای کسی بگوید، بدون اینکه بترسد مبادا که دارد راز کسی را فاش می‌کند.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱۸
تگ ها :


آبان برفی

 

بعد از چند سال که زمستونمون پاییز بود امسال پاییزمون زمستون شده

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٧
تگ ها :


دانستن حق من است. وظیفه‌ام نیست!

 

یک زمانی بود، دبیرستانی بودم. با دوستانم مسابقه معادله حل کردن داشتیم. (خوانندگان حق دارند تعجب کنند. پیف پیف کنند یا هرچه.) یک نفر یه دستگاه چند معادله‌ای برای بقیه طراحی می‌کرد. که لزوما تعداد مجهولات و معادلات برابر نبود. گاهی نامعادله هم داشتیم یا یک شرط اضافه. هرچه دست‌مان گرم‌تر می‌شد معادله‌ها هم پیچیده‌تر می‌شد. گاهی رضایت می‌دادیم به کم شدن امتیاز و اضافه شدن یک معادله. گاهی البته همین معادله جدید یک مجهول هم اضافه می‌کرد به مجموعه مجهولاتمان. 

گیر کرده‌ام در دوره‌ای از زندگی که هی روزگار برایم معادله طراحی می‌کند. اما هرچه که می‌خواهم جواب پیدا کنم به جای جواب یک معادله تازه می‌گذارد جلوی دستم که همه چیز را برایم پیچیده‌تر می‌کند. رسما چشم‌هایم را بسته‌ام و گوش‌هایم را گرفته‌ام که اطلاعات تازه به مغزم نرسد. بس که هر داده جدید همه چیز را پیچیده‌تر کرده. می‌دانید یک سری چیزها را یا آدم اصلا نباید بداند. یا دست کم باید به وقتش بداند. وقتی کار از کار گذشت فقط این دانسته‌ها همه چیز را بیشتر به هم گره می‌زنند.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٤
تگ ها :


از حالا چشم به راه نوروز

 

نمی‌دانم بیماری است، اعتیاد یا چی، در من سانازی هست که نه فقط سفر رفتن که حتی فکس کردن گذرنامه برای عمو، نگاه کردن به تقویم برای تاریخ دقیق سفر و حتی وقت سفارت گرفتن هم حالش را بهتر می‌کند.

 

پ.ن.: سال اولی که می‌خواستم نوروز سفر کنم، کارهای اداری را از اول بهمن شروع کردم، دفعه بعد اول دی، بعد شد آذر، پارسال از اول مهر شروع کردم امسال از نیمه شهریور. خدا به داد برسد گمانم کار به جایی برسد که مجبور شویم. سند چشم‌انداز بیست ساله برای سفرهایمان تنظیم کنیم.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٧
تگ ها :