خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

مار گزیده

 

بدبینم؟ شرطی شده‌ام؟ مار گزیده‌ای هستم که از ریسمان سیاه و سفید می‌ترسم؟ هستم. شده‌ام. می‌ترسم. اصلا هر چه شما بگویید. من اما دیگر به کسی که نتواند دوست صمیمی هم‌جنسش داشته‌باشد اعتماد نمی‌کنم. اعتماد که کلید ندارد. کلیدش را بزنی بعد بتوانی اعتماد کنی. اعتماد خودش باید بیاید و بنشیند در فضای ارتباطی آدم‌ها وقتی نیاید تصمیم تو کمکی به آمدنش نخواهد کرد.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٩
تگ ها :


مرگ-زندگی

 

آدمی که زنده است، زنده زنده نه که فقط نفس بکشد، به گمان من باید بتواند زندگی را بو بکشد و ردش را هرجایی پیدا کند. چنین آدمی ناچار بوی مرگ را هم می‌شناسد. و باز به گمان من بخشی از احترام به زندگی، باور مرگ است. باور اینکه هر مرگی قطعی است حتی اگر باورش نکنی و انکارش کنی. کم‌کم آدمی‌زاد به جایی هم می‌رسد لابد که با مرگ آشتی می‌کند، با هر مرگی آشتی می‌کند. با مرگ یک دوره از زندگی‌اش مثلا. بعد به تجربه می‌بیند که مرگ، همان مرگ قطعی، پایان دنیا نیست. یک دوره‌ای تمام می‌شود و یک دوره دیگر شروع می‌شود. چیزی در آدمی می‌میرد و چیزی دیگر جایگزینش می‌شود. وقت‌هایی هم هست که لابد به اعتبار همین تجربه آدمی‌زاد به استقبال مرگ چیزی می‌رود به امید زاده شدن چیزی جدید. مثل باغبانی که درختانش را هرس می‌کند به احترام بهاری که می‌آید.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٧
تگ ها :


غریق دریای رنج خویشتن

 

بعضی‌ها هم  هستند که غرق شده‌اند در رنج و غم خودشان. دیگر رنج و درد هیچ آدمی به چشم‌شان نمی‌آید. حالا هی بیا بگو فلانی عزیز از دست داده. آن یکی بیمار است...چشم‌شان را می‌بندد و فقط از دردهای خودشان می‌گویند. مانده‌ام آدمی که هم‌دلی و هم‌دردی بلد نیست چطور توقع هم‌دردی دارد از اطرافیان؟

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٦
تگ ها :


این یک آگهی است

 

آقای دزد زحمت کشیدند گوسی موبایلم رو دزدیدند

حالا شما دو تا لطف به من بکنید:

1. اگر قبلا شماره‌تان را داشته‌ام و دوست دارید هنوز هم شماره‌تان را داشته باشم پای همین پست کامنت خصوصی با نام کاملتان بگذارید و شماره‌تان را برایم بنویسید

2. بگویید پیشنهادتان برای خرید گوشی موبایل چیست. حدود قیمت هم اگر بگویید که لطف را تمام کرده‌اید در حقم.

 

پ.ن. : این روزها پشت سر هم اتفاق‌هایی دارد می‌افتد که انگار دنیا سعی دارد به من بقبولاند که بد شانسم. اما من هنوز باور نکرده‌ام.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱۸
تگ ها :


...

 

آدمی‌زاد باید بلد باشد با خودش معاشرت کند.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱۳
تگ ها :


حدیث مکرر

 

باید از یک جایی به بعد دستانم را باز کرده باشم که هی آدم‌ها از توی دستم لیز می‌خورند و می‌روند. لال شده‌ام از صبح که فهمیده‌ام ویزایش آماده شده. هی دارم با انگشتان می‌شمرم تا 30 فروردین 91 چند روز وقت دارم. حرف یک دوستی است با قدمتی بیشتر از 23 سال و عمقی تا ناشناخته‌ترین تارهای قلب و احساس و ذهنم.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٢
تگ ها :


فروغ می‌خوانم

من آدم ترسویی هستم، خیلی ترسو. لابد یادتان هست آن دفعه که توی تهران صدای انفجار شنیدیم به چه روزی افتادم. حالا هم ترسیده‌ام حتی بیشتر از آن دفعه.
هر آدم ترسویی برای خودش مکانیزم‌های دفاعی دارد. من فرار می‌کنم. یک مدل خیلی خیلی کم تحرک و ملایمی فرار می‌کنم. یک فرار خوب کتاب است. فرو می‌روم بین کاغذهای کتاب و فراموش می‌کنم.
حالا دقیقا امشب هیچ کتاب نخوانده‌ای هم نمانده توی کتاب‌خانه‌ام. باید رو بیاورم به کتاب‌های خوانده شده. یک کتابی که دورم کند...فروغ می‌خوانم. مجموعه اشعار فروغ از آن کتاب‌ها است که جا ماند در آن کتاب‌خانه مشترک. تا همین چند ماه پیش که رفتم و خریدم یکی دیگر برای خودم فروغ نداشتم توی کتاب‌خانه‌ام. نمی‌دانم چطور بدون فروغ تاب آوردم...حال فروغ می‌خوانم و از ترس‌هایم فرار می‌کنم.

جز طنین یک ترانه جستجو نمی‌کنم
در فغان لذتی که پاک‌تر
از سکون ساده غمی‌ست

آشیانه جستجو نمی‌کنم
در تنی که شبنمی‌ست
روی زنبق تنم

فروغ می‌خوانم

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٢
تگ ها :


پانیذ یعنی پاره شکر

 

پانیذ دخترک شیرینی بود حدودا سه ساله (چه کار دارید الان چند ساله است؟). پانیذ از صدای خشک‌کن ماشین لباس‌شویی می‌ترسید. پانیذ هم‌زمان از دیدن چرخش سریع لباس‌های رنگارنگ از دهانه ماشین لباس‌شویی لذت می‌برد. تا صدای خشک‌کن بلند می‌شد، مادر و پدر و هر برگ‌تری که دور و بر دخترک بود رو به پانیذ می‌گفت: "پانیذ نترس" کار به جایی رسیده بود که دخترک می‌نشست جلوی ماشین لباس‌شویی و زل می‌زد لباس‌های چرخان و خودش هم‌زمان می‌گفت: "پانیذ نترس نترس. پانیذ نترس نترس"

من؟ الان پانیذم.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢
تگ ها :


از خستگی

 

خیلی بده که یه اتفاقی چندین بار توی زندگی آدم تکرار بشه و آدم معنی‌اش رو نفهمه. یعنی اولش فکر کنه فهمیده ولی بعدش ببینه نه! لابد نفهمیدم که بازم تکرار شده. خسته شدم. مثل یه دانشجو که مجبوره هی یه درسی رو بگذرونه بدون امیدی به پاس شدنش.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱
تگ ها :