خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

خونه جونم

 

3 سال پیش در چنین روزی رفتیم بنگاه و برای خرید خونه قول‌نامه نوشتیم. و من، شخص خودم، متعهد شدم 90 میلیون تومن پول جور کنم. چقدر پول داشتم؟ 75 میلیون تومن. با وام و پس‌انداز و همه چی! همسایه‌ها یاری کردن و بالاخره پولش جور شد. یک ماه بعد خونه رسمن به نام من شد و شروع کردم به خرید وسایل براش و چند هفته بعد آماده سکونت شد. بعد از تعطیلات نیمه خرداد ساکن خونه شدم. خرداد، خرداد 88. شبی که آخرین وسایل رو از خونه مادر و پدرم جمع کردم و اومدم خونه خودم ماشین‌ها با روبان‌ها و بادکنک‌های سبز با بوق و شادمانی همراهی‌ام می‌کردن توی بزرگ‌راه نیایش. تا رسیدم توی خونه بلند گفتم: "سلام خونه جون خودم" و بدین ترتیب اسم این دارایی جدیدم شد خونه جون. 

یه ساختمان در حال ساخت پشت ساختمون ما وجود داشت که کارگرهای کردش هر شب انگار جشن می‌گرفتن صدای آهنگ کردی می‌اومد و سایه‌های متحرک نشون می‌داد که می‌رقصیدن. منم انگار هر شب با اونا جشن می‌گرفتم.

چند روز نگذشت که انگار یکی فرش رو از زیر پای مملکت کشید و همه‌چیز ریخت به هم. بعد از اون روزهای وحشت و دود و سکوت و فرار خودم رو می‌رسوندم به خونه جونم. انقدر دنج بود که حس می‌کردم دست هیچ کس به‌ام نمی‌رسه. اما همیشه هم انقدر امن نبودم. 30 خرداد شنبه با بدترین حالی که بشه تصور کرد رسیدم خونه از یکی از بهترین دوست‌هام بی‌خبر مونده بودم و می‌دونستم که دوربینش هم همراهشه. از ترس داشتم سکته می‌کردم که یه صدایی از ساختمون نیمه‌ساز پشتی اومد. صدای یه آواز خیلی خیلی غمگین کردی بود، یه سوگواری اصیل. حتی یه کلمه از شعر رو نمی‌فهمیدم اما پا به پای کلمه‌ها زار می‌زدم. تکیه داده بودم به پنجره و زار می‌زدم. پاهام بی‌طاقت شدن و نشستم. ترس و غم و خشمم رو با اشک‌هام بیرون می‌ریختم که همون‌جا روی زمین جنینی خوابم برد. من جنینی خوابم برد و از همون روز خونه جونم شد رحم جدید این جنین. 

نمی‌دونم دوران بارداری این رحم تموم شده یا نه. اما سانازی که توی اون خونه ساکن شد با ساناز امروز خیلی فرق داره. ساناز سختی کشیده توی این خونه. بی‌پولی کشیده. تنهایی‌های خیلی خیلی عمیق رو تجربه کرده. گریه کرده. و خندیده. شادی کرده. دیوونه بازی درآورده. از هرجای دیگه سرخورده برگشته به این خونه. شادی و خنده رو هرجای دیگه اگر پیدا کرده باز برگشته به همین خونه. زندگی رو تجربه کرده و زندگی جدیدش رو خودش آجر به آجر ساخته. شاید برای همینه که این خونه این همه برام عزیزه. گرچه به عنوان یه خونه کم هم اذیتم نکرده اما عزیزه. شاید اصلن عزیز کلمه مناسب نباشه این خونه انگار بخشی از وجود منه. نه نه حتی بخش از وجود هم توصیف خوبش نیست...این خونه امتداد بودن منه. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۳٠
تگ ها :


...و یه خداحافظی دیگه

 

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود

.

.

.

جانم مانتو مشکی عبایی پوشیده بود و یه دسته گل بزرگ خیلی قشنگ دستش بود. روبروی پارک ساعی از این ور خیابون رفت اون ور خیابون و سوار آژانس شد که بره که بره که بره استرالیا.

نکته کنکوری: اگر می‌خواهید موقع خداحافظی گریه‌تان نگیرد از بغل کردن خداحافظی شونده بپرهیزید. بعدن توی خانه خودتان وقت برای گریه کردن دارید تا دلتان بخواهد.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٦
تگ ها :


تهران من

 

لابد یک دوره‌ای هم بوده که بچه‌تهران بودن پز محسوب می‌شده، من که به یاد ندارم. من تا یادم هست باید مراقب می‌بودم هیچ اشاره‌ای به محل تولدم نکنم، نکند که کسی فکر کند می‌خواهم فخر بفروشم. کمی بعدش را هم یادم هست که فحش و ناسزا دادن به تهران شد مد روز و نشانه روشن‌فکری. همه حق داشتند به زادگاه من فحش بدهند من اما باید مراقب می‌بودم به هیچ شهری کم‌تر از گل نگویم. راستش؟ راستش اما هرکس تا حالا جلوی من از تهران بد گفته دلم را لکه‎دار کرده. 

من تجربه زندگی کردن در هیچ شهری به جز تهران را ندارم. و هیچ تصوری هم ندارم که بخواهم روزی شهر دیگری را برای زندگی انتخاب کنم. تهران بزرگ عزیز من برایم مثل تنم آشنا است. برایم راه پیدا کردن، دنبال چیزی گشتن، حتی خوشی کردن در تهران ساده‌تر از هرجای دیگری است که تا حالا دیده‌ام. ترافیک دارد؟ داشته باشد. در عوض تنها جای دنیا است که نقشه‌اش توی سر من همیشه پررنگ است.

هوای تهران آلوده است؟ در عوض تنها جای دنیاست که هم شروع باران برای من آخیش دارد. و اولین روز آفتابی بعد از باران هم آخیش دارد. نه تنها چهار فصلش را می‌شناسم که حتی هوای دوازده ماهش هم آشناست. هرجای دنیا که باشم اگر از من بپرسند الان هوا چطور است می‌توانم با یک ماه تهران هوا را توضیح بدهم. مثلن هوا عالی است مثل اردیبهشت تهران. یا سرد است و سوز دارد مثل آذر ماه. 

تهران تنها جای دنیاست که من خودم هستم با تمام توانایی‌ها و ضعف‌هایم با تمام اعتماد به نفس و ترس‌هایم.

من عاشق این شهرم. و روزهایی که هوا پاک است و توچال زیبا نزدیک است عاشق‌ترم. معشوق من اگر روزهایی ترافیک دارد من شکیبایی می‌کنم تا لذت روزهای خلوت‌تر و سعی می‌کنم از زنده بودن روزهای شلوغش لذت ببرم که هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٦
تگ ها :


ویران‌گر عاقل

 

در من یک ویران‌گر دیوانه وجود داشت که کار سازمانی‌اش پایان دادن به روابطی بود که آزارم می‌دادند. بعد هر روز دیوانه‌تر شد و بی‌رحم‌تر. به کوچک‌ترین ناملایمی آدم‌ها حذف می‌شدند از دایره روابطم. تازگی اما حس می‌کنم کمی عقل به سرش آمده و رحم به دلش. فقط بخش مضر را ویران می‌کند. حالا سطح صمیمیتم با آدم‌ها را تغییر می‌دهم. اما راستش هنوز با این شیوه جدید راحت نشده‌ام برایم خیلی تازه است. قبلن وقتی یک رابطه را حذف می‌کردم طرف مقابل خیلی زود می‌فهمید دیگر رابطه‌ای وجود ندارد. اما حالا نمی‌دانم چطور باید نشان بدهم به آدم‌ها که دیگر آدم سابق نیستند برایم. اصلن لزومی دارد که به‌اشان حالی کنم؟ خودشان به مرور می‌فهمند؟ لابد نفهمیدند هم نفهمیدند! ها؟

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٥
تگ ها :


خانه‌ام

 

چمدان باز شده وسط اتاق است. تمام سطوح خانه‌ام پر از خاک است. حساسیت فصلی‌ام شدت گرفته و دائم سرفه می‌کنم. لباس خنک دم دست ندارم. هم‌زمان با جابه‌جایی لباس‌های چمدان، دارم لباس‌های زمستانی و تابستانی را هم جا‌به‌جا می‌کنم. به این نتیجه می‌رسم که تابستان گذشته جنون دامن خریدن گرفته بودم. انقدر دامن خریدم که سه تا دامن نو دارم مانده از تابستان پارسال. یعنی فرصت نکردم که بپوشمشان. حالا الان با دیدن لباس‌های نخی و رنگی، چین‌دارها و گل‌دارهای عزیزم حالم ییهو خوش شده.

یادم باشد باید چیزی بنویسم درباره عشقم به تهران

باید چیزی بنویسم درباره‌ام خانه‌ام و رابطه عاشقانه‌ام با این فسقلی دنج

شاید چیزی هم نوشتم درباره ویران‌گر دیوانه درونم که انگار امسال کمی عقل به کله‌اش آمده

این سه خط آخر را نوشتم که نتوانم از نوشتنشان شانه خالی کنم.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٤
تگ ها :


سفرنامه 21

 

یک انگشتم را گذاشته‌ام روی دکمه شیفت و آن یکی را بالای 9 نگه داشته‌ام و منتظرم که پرانتز آخر را هم ببندم.

فردا صبح برای این‌جا چیزی است حدود صبح 5 فروردین یا شاید حتی 14 فروردین. از جمعه تا دوشنبه تعطیل بوده‌اند به مناسبت عید پاک هی به هم شکلات و تخم مرغ و عروسک خرگوش یا ترکیبی از هر سه هدیه داده‌اند و خوش‌حالی کرده‌اند و فردا صبح باید دوباره بروند سر کار. امشب شب آخر تعطیلات دل‌گیری غروب جمعه و یکشنبه و شب آخر سفر را باهم داشت انگار.

کاری دیگر نمانده چمدان و ساک دستی و کیف کوچک مدارک همه آماده‌اند و البته کمی هم استرس دارم. خوش‌حالم که سفر خوبی داشتم. خوش‌حالم که برمی‌گردم پیش عزیزترین‌هایم و با این همه هنوز خداحافظی سخت است. و من لوس هستم.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٢
تگ ها :


سفرنامه 20

 

حدود 21 ساعت مانده تا پروازم. شکلات و پاستیل خریده‌ام. چمدانم را بسته‌ام و دارم تا می‌توانم از یوتیوب فیلم تماشا می‌کنم.

آسمان بن هم بارانی‌تر از همه روزهای یک ماه گذشته است.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢۱
تگ ها :


سفرنامه 19

 

این روزها زیاد پیاده‌روی می‌کنم. از روزهایی مثل امروز که هوا آفتابی است سعی می‌کنم خوب استفاده کنم حتی اگر حسابی سرد باشد. موهایم آخرین قطره‌های نور خورشید و هوای تازه را می‌بلعند مثل زندانی محکوم به حبس ابدی که به مرخصی نوروزی آمده.

نمی‌دانم چرا حس می‌کنم این روزهای سفرم دیگر گفتن ندارد.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٠
تگ ها :


سفرنامه 18

 

من مهاجرت نمی‌کنم چون عرضه‌اش رو ندارم، خوب؟

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٠
تگ ها :


سفرنامه 17

 

امروز این‌جا عاشورا بود. امروز منظورم جمعه 6 اپریل است. و عاشورا یعنی روز مصلوب شدن عیسی مسیح! تمام 24 ساعت گذشته دیسکوها تعطیل بوده‌اند. پسر عمویم می‌گوید دوستان آلمانی‌اش می‌پرسند که جوان‌های ایرانی که دیسکو ندارند چه کار می‌کنند؟ من می‌گویم به‌اشان بگو ما به جایش مهمانی می‌گیریم. به جای بار رفتن هم مهمانی می‌گیریم. حتی گاهی به جای سینما رفتن هم مهمانی می‌گیریم. بعد با خودم فکر می‌کنم چقدر دوست دارم زندگی خودمان را. مایی که تسلیم نمی‌شویم. مایی که در کنار هم جهان را آن‌طور که می‌خواهیم می‌سازیم. همین است که دوستی‌هایمان بخش خیلی مهمی از زندگی ماست.

امروز با عمو و زن‌عمو زدیم به جاده. اولش جنگل بود بعد دشت شد...یک بار با کتا و بهار رفته‌بودیم درکه ییهو همه جا هلند شد بعد شمال شد. امروز هم ییهو جاده چالوس شد بعد کلاردشت شد بعد عباس آباد و رودبارک شد. رفتیم کمی پیاده‌روی کردیم نزدیک بود جوگیر بشویم برویم قله علم‌شان را هم بزنیم اما گرسنگی نجات‌مان داد و برگشتیم و ناهار مبسوطی زدیم به بدن.

هوا هم‌چنان سرد است و تا من هستم خیال گرم شدن هم ندارد. سرماخوردگی امروز به اوجش رسید و حالا به نظرم رو به افول است. دو شب گذشته را خیلی بد خوابیده‌ام. امشب دارم سعی می‌کنم هیچ کار نیمه‌کاره‌ای قبل از خواب نداشته باشم که فکرم آرام بشود. بلکه امشب را به‌تر بخوابم.

دلم تنگ شده و دوست دارم زودتر برگردم. دل کندن از این‌جا را هم نمی‌خواهم. دل آدامسی‌ام چسبیده و کش می‌آید، مثل همیشه.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٩
تگ ها :


سفرنامه 16

 

من خیلی لوسم. و خیلی خوب است که یک خانواده مهربان منتظر یک انسان لوس گریان باشند. هی لوسش می‌کنند و به‌اش توجه می‌کنند تا حالش جا بیاید بعد هم می‌فرستندش که بخوابد.

دیدن کتاب‌فروشی آیدا در شهر بوخوم، تجربه خوبی بود. اگر ساکن همان حوالی هستید کتاب‌فروشی آیدا حتی کتاب‌هایی که بخواهید را برای‌تان پست هم می‌کند. من منتظر هستم که آدرس اینترنتی کتاب‌فروشی آیدا را بگیرم تا همین‌جا لینکش کنم.

راستش کمی عذاب وجدان گرفتم وقتی آقای کتاب‌فروشی آیدا به‌ام کتاب هدیه داد! یعنی فکر کرده من چقدر کتاب‌خوان هستم؟ خلاصه که هم از شکیلا و هم از آقای کتاب‌فروش کتاب هدیه گرفته‌ام و خوش‌حالم.

موقع برگشتن از کتاب‌فروشی با شکیلا ماست یخی خوردیم. ماست یخی چیست؟ بستنی دیدی؟ ماستش! بعد هم توی نم‌نم بارون پیاده برگشتیم خانه فامی....خوش‌حالم که منیژه و بیتا به زودی می‌رسند بوخوم. این به‌ترین بخش داستان است. بقیه‌اش هم گفتن ندارد، مقادیری گریه دارد.

امروز و شنبه آخرین فرصت‌های من برای خرید است. چون تعطیلات عید پاک این‌جا به صورت جدی تعطیل است. صبح رفتم شکلات خریدم و یه سری هم رفتم dm. عصر هم می‌خواهم بروم هاریبو. چمدانم را هم کشیدم. به صورت خوش‌حالانه‌ای فهمیدم هنوز جا برای خرید دارم.

دلم برای این روزهای آخر تنبلی می‌خواهد. دیشب خوب نخوابیدم. چند روزی است که سرفه می‌کنم و گلویم می‌خارد که احتمال می‌دهم حساسیت فصلی باشد. اما بعد از بی‌خوابی دیشب امروز احساس سرماخوردگی هم دارم. هوا هم سرد و ابری است و طبق پیش‌بینی‌ها سرد و ابری و بارانی هم تا آخر سفر من باقی‌می‌ماند.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٧
تگ ها :


سفرنامه 15

 

بستن آن پرانتز دوم خیلی درد داشت.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٧
تگ ها :


سفرنامه 14

 

دوشنبه 14 فروردین برگشتیم بوخوم. این جمله داخلی‌ترین پرانتز را می‌بندد. دوشنبه به تنبلی گذشت. راستش حس می‌کنم توی این سفر آن‌قدری که دلم می‌خواست هنوز تنبلی نکرده‌ام. لذا از برنامه تنبلانه دوشنبه خیلی استقبال کردم.

سه‌شنبه صبح با تیدآ فامی رفتیم پارک و به مرغابی‌ها غذا دادیم. تیدآ به مرغابی‌ها می‌گفت: "بچه پررو برو توی آب دیگه!" یه کمی هم که من و مادرش باهم گپ می‌زدم از دور رو به مادرش می‌گفت: "مامان جان من بیا باهم برویم دنبال خرگوش‌ها!" وقتی هم چیزی بگوی اگر نشوند برمی‌گرد و می‌پرسد: "جان؟ چی گفتی؟"

سه‌شنبه عصر اما فامی خانه خرابم کرد. یک جایی من را برد که حتی به نظر من خسیس ماشین حساب به دست هم قیمت‌ها مناسب بود. آخرش وحشت اضافه‌بار ترمزم را کشید اگر نه توانایی داشتم باز هم خرید کنم. شب را خانه امیر و شکیلا بودیم. صحبت اصلی بر سر این بود که من کی برگردم بن! فکر دل من نیستند که! نمی‌دانند چطور دارد کش می‌آید. خبر ندارند الان توی دل من چه خبر است. لابد من هم نمی‌دانم توی دل آن‌ها چه خبر است. تف تو روحت دوری! 

امشب می‌خواهم برگردم بن. دوست ندارم صبح با دوستانم خداحافظی کنم. خداحافظی کلن خر است و خداحافظی صبح اول وقت خیلی خرتر است. تمام روز آدم باید یا گریه کند یا بغضش را قورت بدهد.

حالا می‌خواهم با شکیلا بروم کتاب‌فروشی ایرانی.  قبلن امیر و شکیلا از همین کتاب‌فروشی برایم عیدی خریده‌اند. بعضی از کتاب‌های فارسی که فرصت انتشار در ایران پیدا نمی‌کنند شاید گوشه دیگری از دنیا به روی کاغذ بیایند. می‌خواهم بروم به دیدن‌شان.

الان شما به روز شدید.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٦
تگ ها :


سفرنامه 13

 

روز شنبه صبح از کمپ راه افتادیم به سمت یک باغ گل به نام کوکئن هوف. یادش به خیر بچه بودیم همیشه برنامه دیدنی‌ها یک قسمتی از سرزمین‌های دورش باغ‌های گل هلند بود. این باغ یک اشکال بزرگ داشت. در مدت یک ساعت انقدر گل آدم می‌بیند که نسبت به زیبایی گل بی‌تفاوت بشود. توی باغ یک تعداد خانوم و آقای هلندی بودند که لباس‌های محلی پوشیده بودند و انواع رقص‌های محلی را اجرا می‌کردند. باز انقدر رقصیدند که چشم‌مان به رقص هم عادت کرد. از باغ گل که بیرون آمدیم به خودمان گفتیم آدم بیاید هلند آسیاب بادی نبیند؟ کارگاه پنیرسازی نبیند؟ جواب منفی بود لذا رفتیم به سمت یک دهکده‌ای که اسمش سخت بود شما فرض کنید یک چیزی مثل زانسه شانس. اما اصلن اعتماد نکنید به این اسم. در اولین مواجهه دلمان خواست موهای‌مان را باد بدهیم غافل از این که باد از این شوخی‌ها ندارد و چه بسا که خودمان را هم ببرد. دست از قرتی بازی برداشتیم و رفتیم دیدن آسیاب‌ها ظاهرن هر خانه یک آسیاب هم داشت. بعد رفتیم کارگاه پنیرسازی. این کارگاه به مثابه شکنجه‌گاه من عمل کرد. هی پنیر چشیدم هی دلم خواست صد کیلو پنیر بخرم. هی هم گران بود هم من وحشت اضافه‌بار دارم همیشه. خلاصه اندکی پنیر خریدم و باز از شر باد به کافه پناه بردیم. خسته و له بودیم. (سلام آقوی هم‌ساده) له له! اما برق شرارت هم‌چنان از چشمان‌مان می‌تراوید. آیا شب آمستردام را نبینیم؟ آیا ما به نورهای قرمز هیچ دینی نداریم؟ لذا باز راه افتادیم به سمت آمستردام. چی؟ تعریف کنم؟ آیا این‌جا وبلاگ نیست؟ آیا خانواده این‌جا عبور و مرور نمی‌کند؟ آیا شما شرم و حیا ندارید؟

صبح سیزده به در کمپ را ترک کردیم. اما قبلش مبسوط سبزه گره زدیم و سبزه‌ها را در آب روان انداختیم. راه افتادیم به سمت شهر هنگلو برای دیدن شهرزاد و امیر عزیزمان. وقتی رسیدیم دیدیم کباب کوبیده در انتظار ماست. هی باهم کلاه قرمزی دیدیم هی کباب کوبیده خوردیم. هی بانوی آهنین باهم دیدیم هی موس شکلات خوردیم. هی گپ زدیم. تا خواب‌مان گرفت. و بی‌هوش شدیم.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٦
تگ ها :


سفرنامه 12

هزارویک‌شب خوانده‌اید؟ داستان‌های تودرتویش که هی روایت می‌شوند و گاهی مثل پرانتزهای تودرتو باز رها می‌شوند را می‌شناسید؟ سفر من امسال این شکلی شد. فکر کنید یک چمدانی بستم از تهران رفتم بن. از بن یک چمدان کوچکتر بستم آمدم بوخوم. از بوخوم یک کوله پشتی بستم و رفتم آمستردام. اطراف آمستردام کمی چرخیدم و دوباره برگشتم بوخوم. حالا نزدیک پرانتز بسته دوم هستم. امشب می‌خواهم برگردم بن. و سه‌شنبه هفته آینده برمی‌گردم تهران. بوخومی‌ها هی می‌گویند امشب هم بمان و فردا صبح برو. می‌دانم فردا صبح هم می‌گویند صبح را بمان و شب برو...نمی‌دانند که بیشتر از آن‌ها دل خودم است که می‌گوید نرو. و نمی‌دانند صبح خداحافظی کردن چقدر می‌تواند ویران کننده باشد.

راستی می‌دانستید آلرژی فصلی گاهی خیلی خوب است؟ صدای بغضی و صدای سرفه‌ای مثل هم است.

خوب نوحه‌خوانی بس است. برگردیم سر گزارش سفر. پنج‌شنبه عصر با قطار آمدم بوخوم. تیم استقبال توی ایستگاه قطار منتظرم بودند. شب را خانه شکیلا و امیر ماندم. با هم شام خوردیم یک فیلم دیدیم. فیلم دیدیم فیلم دیدنی. روی پرده توی خانه، خیلی شیک، خیلی خارجی.

صبح جمعه به سمت آمستردام راه افتادیم. 3 ساعت راه داشتیم تا آمستردام. حدود ظهر وسط یک ترافیک ملو رسیدیم آمستردام. ملو که می‌گویم به زبان خودمان است. به زبان خارجی‌اش می‌شود ترافیک سنگین. بس که لوس هستند این اروپایی‌ها. ماشین را پارک کردیم و راه افتادیم توی شهر. آمستردام نگو، بگو گلستانه! یک بوی علفی در سراسر شهر می‌آمد. آدم دلش می‌خواست بدود تا ته دشت برود تا سر کوه!!! بعد از ناهار کم‌کم خطر یخ‌زدگی جدی بود. در شهرهای اروپایی وقتی توریست هستید برای فرار از یخ‌زدن یا باید بروید توی کافه یا موزه. ما موزه مادام توسو را انتخاب کردیم. موزه مادام توسو در چند شهر هست. معروف‌ترینش هم در لندن. پای من شاید حالا حالاها به لندن نرسد، این شد که به مادام توسو آمستردام راضی شدم. در بدو ورود با آقای جانی دپ در قواره کاپیتان جک اسپارو عکس گرفتیم. (سلام نوین) و راهی شدیم. با خانواده سلطنتی هلند و بعد هم پرنسس دایانا یک سلام و علیکی کردیم و بعد ییهو دیدیم آقا جورج کلونی نشستند پشت میز کافه تک و تنها! من بمیرم برای دلشون! خوب بدیهیه که رفتم نشستم کنارشون یه قهوه‌ای با هم نوشیدیم و همین‌طور توی موزه گشتیم. موزه از تصور من خیلی کوچک‌تر بود. و مجسمه‌ها آن‌قدرها هم که فکر می‌کردم طبیعی به نظر نمی‌رسیدند. عکس‌ها را که نگاه می‌کنم به نظرم می‌رسد که عکس مجسمه‌ها از خودشان طبیعی‌تر به نظر می‌رسند.

از موزه که آمدیم به عادت همیشه من پیاده راه افتادیم توی کوچه پس کوچه‌های شهر. سردمان شد باز این‌بار خواستیم به یک کافه پناه ببریم. کمی دنبال استارباکس جدید آمستردام گشتیم اما پیدایش نکردیم. چون خیلی سردمان شد ترجیح دادیم برویم یک کافه خیلی قدیمی. یک جایی نوشته بود که از سال هزار و ششصد و خرده‌ای این‌جا کافه بوده. ما البته خیلی تعجب کردیم اما به بندگان خدا اتهام دروغ‌گویی نبستیم.

شب را توی یک کمپ جنگلی خیلی خوشگل کنار رودخانه خوابیدیم.

گمانم برای یک پست وبلاگ کافی باشد. پرانتز‌ها را فراموش نکنید. ما الان سه تا پرانتز باز کرده‌ایم و هنوز هیچ‌کدام را نبسته‌ایم.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٦
تگ ها :


سفرنامه 11

 

در حال حاضر بنده در شهر ماینز هستم در یک محله‌ای در مجاورت ZDF. خیلی هم خارجی، خیلی هم با کلاس.

قبل از ساعت 11 صبح رسیدم ماینز و یک سره توی شهر پیاده چرخیده‌ایم. یک کلیسا (دُم) قدیمی دیده‌ایم. موزه گوتنبرگ را دیده‌ایم. یک عالم کوچه پس کوچه‌های قدیمی و خوشگل دیده‌‌ایم. ناهار خورده‌ایم و باز توی شهر گشته‌ایم. یک اثر باستانی تازه کشف شده دیدیم. خیلی شبیه کلوزیوم رم اما در ابعاد کوچک‌تر. یک کاخ و قلعه قدیمی.

موقع برگشتن رفتیم که شراب بخریم. هر دو خیلی هم وارد در انتخاب شراب!!! من تنها راهی که به ذهنم می‌رسید را پیش گرفتم. از روی قیافه بطری شراب انتخاب کردم و خیلی اتفاقی شراب شیراز استرالیایی از آب درآمد. حالا باید امتحانش کنیم و ببینیم چه از آب در می‌آید.

فردا بعدازظهر برمی‌گردم بن. اما برای فردا باز دلم تنبلی می‌خواهد. توی این سفر آن‌قدری که دلم می‌خواهد تا حالا تنبلی نکرده‌ام. باید به این مهم بیش‌تر توجه کنم.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۸
تگ ها :


سفرنامه 10

 

امروز خیلی خیلی احساس تنبلی داشتم. صبح دیر بیدار شدم. وقتی دختر عمو پیشنهاد یک گردش توی شهر داد، دیدم که حوصله تمدن ندارم. دلم طبیعت می‌خواست. رفتیم لب راین قدم زدیم. یواش یواش تنبلی‌ام دود شد و رفت هوا. حدود 3 ساعت پیاده‌روی کردیم کنار رود. هوا آفتابی و نه گرم و نه سرد.

فردا صبح می‌روم ماینز و چهارشنبه بعدازظهر برمی‌گردم. سفر با قطار توی آلمان را دوست دارم.

باز شاید این دو روز فرصت نکنم وبلاگ بنویسم. احترام به مخاطب افتخار ماست.

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۸
تگ ها :


سفرنامه 9

 

برگشته‌ام و صدایم هم‌چنان گرفته است از شدت جیغ و داد ابراز احساسات دیشب.

دیروز صبح مثل یک برادرزاده لوس واقعی با عمو جان رفتم تا بوخم پیش فامی و محمد و تیدآ. تیدآ یک ابراز عشق جانا‌نه‌ای به من کرد که من در جا فرو رفتم در نقش یک خاله مهربان، طوری که دخترک ظهر توی بغل من خوابید. باورم نمی‌شد موفق شده‌ام یک بچه سه ساله را بخوابانم. حالا هرچقدر هم که خسته بود.

ساعت 6 بعدازظهر راه افتادیم با انواع و اقسام وسایل نقلیه عمومی خودمان را رساندیم به اوبرهاوزن آرنا، محل برگزاری کنسرت نوروزی. در هر ایستگاهی هم تعدادی دوست و آشنا یا ایرانی نا‌آشنا به ما ملحق می‌شدند. کاملا می‌شد انتظار داشت در بدو ورود دو تا شعار هم بدهیم که دل‌مان سبک بشود. خیلی به موقع رسیدیم. برنامه با خواندن یک آقایی شروع شد به نام حسین تهی. به جان خودم اسمش را همان‌جا برای بار اول شنیدم. بعد از ایشون هم خانوم سپیده خانوم تشریف آوردن به قصد دلبری از حاضران. البته در بردن دل ما که توفیقی حاصل نکردند.

انتظارم این بود که آقامون نفر یکی مونده به آخر باشه بنابراین انتظار داشتم حداقل دوساعت دیگر برای شروع کنسرت ابی صبر کنم. بعد یکی از بچه‌ها به صورت ناگهانی اعضای ارکستر را که دید اعلام کرد که به نظرش الان است که ابی بیاید. بعد من باور نکردم. اما ناباوری من طولی نکشید...بله آقامون حدود ساعت 10 شب تشریف آوردن. چون باید صبح زود تشریف می‌بردن ارمنستان زمان برنامه‌شون رو با اندی عوض کردن. من واقعن نمی‌تونم بگم اون یه ساعت چطور گذشت. فقط می‌دونم از پایان اون یه ساعت تا حالا صدام گرفته دیگه. الان که فکر می‌کنم یادم می‌آد که ابی خیلی خوش‌هیکل‌تر از قبل شده بود. موهاش رو هم کوتاه کرده بود. (بله بله موهاشون رو هدیه دادن برای بیمارانی که بر اثر شیمی درمانی موهاشون رو از دست می‌دن) خلاصه که به نظر من خیلی خوش‌تیپ شده بود. صدا هم که مثل همیشه عالی و بی‌نقص. اصلن هم مست نبود. عالی بود. فقط زمانش کم بود. آخه ابی یه ساعت؟؟؟ من می‌خوام آهنگ هم گوش بدم توی خونه باید حداقل یه سلکشن دو-سه ساعتی از ابی گوش بدم تا یه کم دلم راضی بشه. گفتم که همه چیزهای خوب دنیا تموم می‌شن یه روزی.

بقیه کنسرت مهمه چه خبر بود؟ معلومه که نه. بقیه‌اش برای من در حد یه مهمونی خوب بود که زیاد برقصی. بعدش هم که باز با انواع و اقسام وسایل نقلیه عمومی و حتی خصوصی خودمون رو رسوندیم خونه وقتی برگشتیم خونه ساعت 5 صبح بود اما اشتباه نکنین رفت و برگشت ما 11 ساعت طول نکشیده بود، بلکه 10 ساعت طول کشیده بود. چرا؟ چون نیمه‌شب یک ساعت ساعت‌ها را کشیده بودن جلو. بعد قدرتی خدا ساعت موبایل من خودش رفت یه ساعت جلو!. حتی ساعت‌دیواری‌هایی در این بلاد کفر وجود دارد که چون به رادیو وصل هستند خودشان با ساعت رسمی تنظیم می‌شوند و خود به خود یک ساعت می‌روند جلو. به خدا خیلی با حال بود.

امروز صبح هم ساعت 10 صبح بالاخره بیدار شدیم. شکیلا و امیر آمدند دنبالم. اول رفتیم بلیت رفت و برگشت قطار به ماینز را خریدیم. تجربه 65 یورویی پارسال یادم داده که حتمن بلیت قطار را زود بخرم. بعدش هم که با هم سه نفری یک روز خوب و آروم و دوستانه داشتیم. بعد از آن هم نقش یک بردارزاده لوس را تکمیل کردم و عمو آمد دنبالم و باهم برگشتیم بن.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٧
تگ ها :


سفرنامه 8

 

خوب من امروز موفق شدم ماشین حساب اتوماتیک مغزم رو چند ساعتی خاموش کنم و یه کمی خرید کنم. اما دوباره خودش روشن شد. و برگشتیم سر خونه قبل‌.

هشت روز از سفرم گذشته و حالا اتاقم توی خانه عمو جان برایم آشناست. صبح که چشم باز می‌کنم آن حس "من کجام؟" سراغم نمی‌آید. شاید برای همین دو روز می‌روم از بن بیرون. می‌روم پیش فامی که از آن‌جا باهم برویم کنسرت و بعد زود برمی‌گردم دوباره همین‌جا. برای هفته آینده باید دو تا دوست را ببینم یکی همین بن و یکی هم کمی دورتر. خلاصه باید برنامه‌ریزی کنم که با توجه به تعطیلات دوستان و اقوامم بیشترین فرصت را برای دیدنشان داشته باشم. همه هم دارند سعی می‌کنند به من خوش بگذرد و برنامه‌ام مطابق میلم باشد. دائم از همه‌شان می‌شنوم "هرطور که برای تو راحت‌تر است..." با این همه امروز واقعن نمی‌دانستم چطور برنامه‌ریزی کنم. فعلن برنامه‌ام معلوم شده اما شاید بازهم تغییر کند.

امروز بعدازظهر رفتیم تا کلن. توی مرکز شهر داشتم با زن عمو گپ می‌زدم که یک آقایی آمد و فارسی از ما آدرس کلیسا معروف کلن (دوم) را پرسید. تا بیایم جواب بدهم عمو جوابش را داد اما راستش من هم بلد بودم کجاست. یک‌جوری ذوق کردم از این‌که یک آدرس را توی این شهر بلدم. نقشه‌دوست درونم راضی شد.

هوا هم‌چنان عالی است. از روزی که آمده‌ام یکشنبه کمی باران بارید. بقیه روزها هوا آفتابی است، در حد تی‌شرت و شلوار جین! واقعن باور نکردنی است برایم. سایت‌های هواشناسی هم می‌گویند تا شنبه آینده 31 مارچ هم‌چنان هوا همین‌طور خواهد بود. حالا البته به نفع‌شان است که طوری پیش‌بینی کنند که سیزده‌به‌در ما هم خراب نشود.

این یکی دو روز برفی خانوم را با خودم نمی‌برم. شاید فرصت نکنم هر روز سفرنامه بنویسم. این جمله یعنی من خیلی به فکر خوانندگان گرامی هستم. اما خوانندگان گرامی می‌روند عید دیدنی و آجیل می‌خورند و اصلا به این‌جا سر هم نمی‌زنند. اگر هم سر بزنند کامنت نوشتن دوست ندارند...(لوسم خودم می‌دونم)

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٥
تگ ها :


سفرنامه 7

 

امروز به این نتیجه رسیدم تا زمانی که قیمت هر چیزی را به ریال تبدیل می‌کنم هیچ چیز نخواهم خرید. حتی کفش!

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۳
تگ ها :


سفرنامه 6

 

به نظر من مهم‌ترین حسن مهمانی به سبک ایرانی با تعداد زیادی مهمان آلمانی، این است که ته‌دیگ زیاد می‌آید.

هوا هم‌چنان خوب است. ظاهرن واقعن جای نوروز و کریسمس و این‌ور و اون‌ور عوض شده. از روزی که رسیده‌ام فقط یکشنبه صبح کمی باران آمده و طبق پیش‌بینی هواشناسی هوا تا چهارشنبه هم همین‌طور خواهد بود. خوش به حال‌شان که تا چهار روز هوای آفتابی می‌بینند دلشان شورنمی‌زند که ای وای خشک‌سالی.

راستی بنده به چشم خویشتن دیدم که این‌جا ترافیک شد و مردم بی‌قانونی هم کردند.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۳
تگ ها :


سفرنامه 5

 

دیروز هم یه عالم پیاده روی کردم. با دخترعمو جان ساعت 10 صبح راه افتادیم پیاده رفتیم تا مرکز شهر و تا ساعت 3 بعدازظهر که برگشتیم هم همین‌طور پیاده بودیم. البته اون وسط نیم ساعتی برای ناهار نشستیم و استراحت کردیم. هوا عالیه. آفتاب درخشان و دمای هوا هم خیلی خوبه حدود 15 درجه. قشنگ حس می‌کنم مردم حالشون خوبه. همه سعی می‌کنن تا می‌تونن آفتاب بخورن. حالا می‌فهمم گفتگو درباره آب و هوا چرا توی اغلب زبان‌های اروپایی انقدر رایجه. اصلن می‌شه معاشرت کرد و به جز وضع هوا درباره هیچ چیز دیگه‌ای حرف نزد. حال این چند روز مردم عین حال ماست وقتی تهران بارون می‌باره.

گفتگو این روزهای مردم بیشتر درباره رئیس جمهورشونه. بله بله آلمان هم رئیس جمهور داره. اما یه مقام تشریفاتیه. رئیس جمهور سابق سال‌ها قبل یه وام گرفته با بهره‌ای یک درصد کم‌تر از معمول. وقتی رئیس جمهور شده چند تا خبرنگار افتادن پی موضوع که ایشون در مقابل قول چه جور هم‌کاری داده...آخرش؟ بله ایشون عزل شدن و از دوشنبه این هفته رئیس جمهور جدید شروع به کار کرده. برام جالبه حرف‌های مردم در این زمینه. یه عده‌ای می‌گن اتفاق درستی افتاده. رئیس جمهور سمبل کشور ماست و کوچک‌ترین خطایی براش غیر قابل پذیرشه. در مقابل هستند کسانی که می‌گن خبرنگارها زیاده‌روی کردند و حالا موضوع اون‌قدر هم مهم نبوده که منجر به برکناری‌اش بشه. یه عده‌ای هم می‌گن الان ماه‌هاست که همه محافل سیاسی فقط درباره این موضوع صحبت می‌کنند. مالیاتی که ما داریم می‌دیم نباید صرف این همه بحث بی‌نتیجه بشه. من؟ من نگاه خیره در دوربین!

امروز چهارشنبه در این استان (اسمش سخته. برای شما چه فرقی می‌کنه کدوم استان) اعتصابه. وسایل نقلیه عمومی اعتصاب می‌کنن. قطار شهری و اتوبوس امروز کار نمی‌کنه. مردم برنامه‌ریزی می‌کنن که چطور خودشون رو برسون به محل کارشون. بعضی‌ها صبح زودتر راه می‌افتن و پیاده می‌رن. بعضی‌ها با دوچرخه خودشون رو می‌رسونن به مقصد. یه عده‌ای هم از ماشین شخصی‌شون استفاده می‌کنن. یا یه تعدادی تاکسی می‌گیرن. بعضی‌ها قرار می‌ذارن باهم برن سر کار. مثلن یکی ماشین بیاره و دنبال بقیه بره یا چند نفر باهم تاکسی بگیرن. برای من نکته جالب اینه که امروز این‌جا ترافیک می‌بینم. دوست دارم ببینم این ترافیک ندیده‌ها چطور امروز می تونن با ترافیک کنار بیان. چقدر می‌تونن آرامششون رو حفظ کنن. تا کجای روز می‌تونن همین‌طور مودب و خوش‌خلاق باقی بمونن.

امشب مهمان داریم خانه عمو. تولد پسرعمو کوچیکه است. فکر کردین خودتون فقط دیدوبازدید عید دارین؟ بهله!

راستی شنبه 24 مارچ کسی هست که بخواد بره اوبرهاوزن کنسرت ایرانی نوروز؟

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢
تگ ها :