خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

وقت می‌دود، به خدا من هم دارم می‌دوم!

 

آدم سن‌اش که بالاتر می‌رود وقت‌ش هم کم‌تر می‌شود؟ یعنی سرعت زمان بیش‌تر می‌شود یا چی؟ یک نظریه‌ای داشتم آن‌زمان‌ها که عشق ریاضی بودم (بله بودم، الان دیگر به آن شدت نیستم.) می‌گفتم معیار سنجش زمان برای هر کسی میزان تجربه‌اش از زمان است. مثلن برای یک بچه یک روزه، یک روز یعنی همه عمرش. ولی برای یک بچه یک ساله، یک روز یعنی یک سیصد و شصت و پنجم عمرش. به همین دلیل هر واحد زمان با مسن‌تر شدن آدمی‌زاد هی کسر کوچک‌تری از عمرش می‌شود و به همین دلیل است که هی آدم‌ها حس می‌کنند زمان تندتر می‌گذرد. خوب نظریه من بر یک فرض اثبات نشده استوار بود. هنوز هم نظریه‌ام را دوست دارم. اما خیلی به‌اش مطمئن نیستم. من فقط حس می‌کنم هرکار می‌کنم هرچقدر برنامه‌ریزی می‌کنم باز زمان از من قوی‌تر است. باز زمان از من سریع‌تر است. هرچقدر می‌دوم نمی‌رسم به‌اش. هزار سال است باید بروم چند تا عنصر دکوراتیو بخرم برای خونه جون، نرفته‌ام. انبوهی از کتاب‌های نخوانده دارم توی کتاب‌خانه‌ام هنوز نخوانده‌ام. مدت‌هاست به چند تا از دوستانم قول یک سفره گیلانی داده‌ام، هنوز دعوت‌شان نکرده‌ام. یک عده دیکر از دوستانم را دلم می‌خواهد دعوت کنم به صبحانه روز تعطیل، هنوز وقت نکرده‌ام. دوست عزیز دارم که به زودی اولین سال‌گرد ازدواجش را جشن می‌گیرد، دلم می‌خواهد با هم‌سرش دعوتش کنم خانه‌ام و هنوز دعوت‌شان نکرده‌ام. و این فهرست انگار تمامی ندارد. 

عادت ندارم به خودم وقتی این همه کار انجام نداده دارم. ذهنم دائم شلوغ است برای برنامه‌ریزی که مگر فرصت کنم و فهرست را دانه دانه تیک بزنم. و همین شلوغی بی‌نتیجه حالم را بد می‌کند. تصمیم گرفته‌ام کمی از تنبلانگی صبح پنج‌شنبه را به نفع برنامه‌های انجام نشده خرج کنم. باید باز هم حضورم در اینترنت را کم‌تر کنم. باید راهی پیدا کنم که به‌تر خستگی در کنم، طوری که از ساعت‌های باقی‌مانده روز بعد از پایان کارم توی شرکت به‌تر استفاده کنم و کاش می‌شد بخشی از کارهایم را بسپارم به کسی، به آدمی، دوستی، طوری که بدانم با همان دل‌سوزی خودم انجامش می‌دهد.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۳٠
تگ ها :


له له هسم*

 

امیدوارم تنها دلیل این همه زود خسته شدن این روزهایم آلودگی هوا باشد. 

 

*) آقوی همساده

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٦
تگ ها :


باد می‌رود*

 

هوای تهران باز خیلی سرد شده. باد می‌وزد و هوا را هم سرد می‌کند و هم تمیز. آفتاب زمستانی می‌افتد روی توچال برف‌زده و منظره‌ها دلبری می‌کنند. تهران عزیز من باز زیبا شده و از جلوه‌گری‌اش حال من خوب است. این‌ها همه از پی وزیدن باد مساعد در شهرم آمده. و من به این فکر می‌کنم آیا این همه بی‌قراری در من و بچه‌های تهران هم از این خوش‌خبری وزیدن باد است که هوا را تازه می‌کند؟ آیا از خاک و آب و آتش و باد، ما همه فرزندان بادیم؟ که باید بوزیم؟ که بودن‌مان در رفتن است؟ که ماندن از معنی خالی‌مان می‌کند؟

 

*) عنوان اشتباه تایپی ندارد!

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢۳
تگ ها :


رویابینان

 

و خاصیت رویا شیرین این است. کافی است درباره‌اش با رفیق‌تان حرف بزنید تا حال‌تان خوب بشود.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٠
تگ ها :


در ستایش تفاوت

 

برای آن‌که دو تا آدم با هم رابطه خوبی داشته باشند، لازم است به قدر کفایت شباهت داشته باشند و حتمن به قدر کفایت تفاوت. 

گمانم همه به لزوم شباهت آگاهند. مثلن این که آدم‌ها حداقل از رابطه‌ای که می‌خواهند بسازند تعریف مشترکی داشته باشند. مثلن رفاقت برای هر دو یک معنی داشته‌باشد یا دست‌کم به اندازه خوبی تعاریف‌شان به هم شبیه باشد.

اما گاهی بعضی شباهت‌ها می‌توانند ویران‌گر باشند. فکر می‌کنم به دو آدم که هردو شروع کننده خوبی برای رابطه نیستند. هرچقدر در بقیه موارد به هم شبیه باشند، شاید هرگز رابطه‌شان شکل نگیرد. یا آدم‌هایی که در موقعیت‌های خاص مشابه ضعیف می‌شوند و احتیاج به کمک دارند. این شباهت‌ها می‌توانند درک ایجاد کنند و آدم‌ها را به هم نزدیک کند اما لزومن به یک رابطه خوب منجر نمی‌شوند.

همین است که دوست خوب من هرگز نمی‌تواند یار خوبی هم برای من باشد. یا همکار عزیز و محترمم دوستم نیست. یا اصلن نوع رفاقت و دوستی من با هر دوستم فرق دارد. اصلن شاید همین می‌شود که اسم همه می‌شود دوست. ولی خودمان می‌دانیم اسم همه این‌ها دوست است، فقط برای این که کلمه کم است. 

شاید هر دونفری با حداقلی از شباهت‌ها بتوانند یک به‌ترین شکل رابطه برای خودشان تعریف کنند. که اصلن قابل نام‌گذاری هم نباشد. اما بدون حداقلی از تفاوت‌های ویژه و به‌جا گمانم هیچ رابطه‌ای شکل نگیرد.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٧
تگ ها :


مراقبت از خودم، همه خودم

 

به نظرم کلن درباره پیش‌بینی سال‌های بعد از سی سالگی دچار اشتباه بوده‌ام. قبل از رسیدن به این مرز فکر می‌کردم بعدش دیگر هیچ اتفاق خاصی برایم رخ نمی‌دهد و زندگی یک‌نواخت خواهد شد و خبری از تجربه تازه نیست. بعد دیدم اتفاقن بعد از سی سالگی جسورتر و شجاع‌تر شده‌ام و زندگی‌ام پر شده از تجربه‌های تلخ و شیرین تازه. 

اما فکر می‌کردم بدنم حالا خیلی وقت دارد برای فرسوده شدن و تجربه کردن پیری. اما کمردرد و زانودرد و دردهای دست، یک روز مچ، یک روز بازو. یا همین سختی تحمل سرمای زمستان، نشانم می‌دهد انگار چیزی در بدنم در حال پیری است. یا شاید من مراقبت از ذهن و روانم و رشد دادنش را به‌تر بلد بوده‌ام تا مراوده سالم با بدنم را.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٧
تگ ها :


این همه من نیست

 

می‌گوید: "گند کار فرهنگی رو درآوردی، هی زنگ می‌زنم کجایی می‌گی تئاتر، فردا کجایی؟ سینما، پس‌فردا؟ رونمایی کتاب، جمعه؟ جلسه کتاب‌خوانی! چرا نمی‌شه تو رو دید؟"

به‌اش نمی‌گویم این تنها راه باقی‌مانده‌است برای این‌که باور کنم هنوز زنده‌ام و تمام من همان زن 35ساله خسته‌ای نیست که صبح‌ها مقنعه به‌سر بین خواب و بیداری می‌راند تا آن سر شهر و دست کم 10 ساعت به کاری اشتغال دارد که دوستش ندارد.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٧
تگ ها :


از ننوشتن

 

این جوری هم نمی‌مونه. یه روزی من دوباره کلمه‌هام رو پیدا می‌کنم. من می‌دونم.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٥
تگ ها :


آیین سالیانه زمستانی

 

مثل یک مراسم آیینی سالیانه شده. می‌روم توی ساختمان اسکان. می‌روم عکس‌باران یک عکس نه بی‌حجاب نه با‌حجاب می‌گیرم. از جلوی صرافی رد می‌شوم و قیمت ارز را چک می‌کنم. می‌روم طبقه پایین از بانک ملی تقاضای یک نامه گزراش گردش حساب در شش ماه گذشته می‌دهم. فردا می‌روم عکسم را تحویل می‌گیرم. نامه را از بانک می‌گیرم....بله باز در تدارک سفر نوروزم.

باز باید هزار مدرک جور کنم تا به یک سفارت‌خانه محترم دیگر ثابت کنم فقط قصدم دیدار تازه کردن با آدم‌های عزیز زندگی‌ام است و لذت دیدن جایی تازه و نفس کشیدن در مرزهایی کمی بازتر از موطنم. باید قسم بخورم که به جان خودم برمی‌گردم به همین تهران عزیز خودمان. چه می‌دانند بخشی از لذت سفر به این است که بلیت برگشت توی جیبم است. چه می‌دانند یکی از به‌ترین خاطرات هر سفری آن امید به دیدار دوباره و زود است به وقت حس دل‌تنگی برای عزیزانی که جا گذاشته‌ای این‌جا.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٤
تگ ها :