خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

دل‌گرمم

 

هوا آن‌قدر بهاری شده که امروز تسلیم شدم و به جای پالتو یا کاپشن یه ژاکت سبک با خودم برداشتم.

زمستان امسال زود و سنگین شروع شد. هوا هم به هزار دلیل از همیشه آلوده‌تر بود. طوری که من، منی که عاشق هر فصل به جای خود هستم، هم خسته شدم از شدت سرما. نفسم را گرفته بود روزهای خاکستری بی‌رنگ. اما نمی‌دانم، (واقعن نمی‌دانم؟) چه شد که انگار زمین هم خسته شد و نفس کشید. نفس کشیدنش انگار به من هم جان تازه داد. این روزها خوبم. خوب با این بهار خارج از تقویم. آن ور دیوانه من دوست دارد گاهی هوا بهاری باشد درست وسط بهمن ماه که قرار است سردترین باشد. دل‌گرمی باید اسم همین حالی باشد که من دارم الان.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢۱
تگ ها :


بازی‌ها!

 

من شطرنج بلد نیستم، پس بازی نمی‌کنم. بلد نیستم به این معنی نیست که نمی‌دانم اسب ال می‌رود و می‌تواند بپرد و فیل قطری راه می‌رود و رخ عمودی و افقی...، قلعه بلدم کوچک و بزرگ، کیش و مات و پات را می‌دانم یعنی چه. اما کم برنده می‌شوم. و چون تا بشود بازی نمی‌کنم مهارتم هیچ‌وقت افزایش پیدا نکرده. از بازی کردنش لذت خاصی هم نمی‌برم. برایم همین شکل است مثلن شلم یا 21 یا حتی پوکر. بله اصول و قوانینش را بلدم. اما برنده نیستم. شگرد ندارم. نمی‌توانم از یک موقعیت خاصی خوب استفاده کنم. یا به وقتش کاری کنم که نتیجه بازی به خوبی بچرخد. آن سانازی که باختن دوست ندارد و شاگرد اول بودن دوست دارد. سراغ این بازی‌ها نمی‌رود. چه کاری است نه از بازی کردن لذت ببری و نه برنده باشی و کیف برنده بودن را ببری؟ 

بازی‌هایی هم هستند که تویشان همیشه برنده نیستم اما خوبم، مثلن پانتومیم. گاهی می‌برم و گاهی می‌بازم. گاهی به 30 ثانیه درست حدس می‌زنم. گاهی یک کلمه را با یک حرکت به تیمم می‌فهمانم. گاهی هم خودم را به n قسمت مساوی تقسیم می‌کنم و نمی‌توانم منظور را برسانم و یا بفهمم. و مهم‌تر از برد و باخت، از بازی لذت می‌برم. تا فرصتش دست بدهد می‌شتابم به سمتش.

بازی‌هایی هم هستند که دوستشان ندارم. لزومن تویش بد هم نیستم. حتی گاهی خیلی هم خوبم، مثلن مافیا. از این که بتوانم خوب دروغ بگویم تا برنده باشم حالم بد می‌شود. از این که کشف کنم خودم یا دوستانم بلدیم خوب دروغ بگوییم، ( آخ آخ آخ از آن مافیا کهیاز که تیر خلاص بود.) لذت که نمی‌برم هیچ، حالم هم بد می‌شود. حالا گیرم بخش روشنش این است که اگر بتوانی رد دروغ را هم خوب پیدا کنی می‌توانی برنده باشی. نه بازی نمی‌کنم. بازیی که لذت برنده شدنش به چندش از خود آمیخته است را نمی‌خواهم. 

این روزها زیاد به نوع مواجه‌ام با بازی‌ها فکر می‌کنم. شاید این پست ادامه پیدا کند.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱۸
تگ ها :


امروز دلم می‌خواست وبلاگ بنویسم، همین!

 

یک وقتی یک فکری می‌افتد توی سرم برای نوشتن. تا دستم برسد به وبلاگ توی سرم نوشته‌ام‌ش و صدبار بالا و پایینش کرده‌ام و بی‌قرارم که بنویسمش این‌جا. موقع نوشتنش گاهی البته قلم (حالا شما بگو صفحه کلید) بازی‌گوشی‌اش می‌گیرد و دقیقن همان نمی‌شود که از قبل به‌اش فکر کرده بودم.

اما وقت‌هایی هست که فقط دلم می‌خواهد بنویسم. هیچ فکر خاصی نیست. فقط دستانم بی‌قرارند. باید چیزی، هرچیزی، بنویسم. به جای این که موضوع به سراغم بیاید باید به سراغ چیزی برای نوشتن بروم حتی منتش را بکشم و نازش را بخرم تا بلکه راضی بشود به نوشته شدن.

وقت‌هایی هست که آدم کاری دارد با یک دوستی. مثلن فلان گوش‌واره را که به گوشت دیدم پریشب از کجا خریده‌ای؟ من امروز ماشین ندارم می‌تونی دنبال من بیای؟ بعد وسط حرف زدن درباره آن کار هم شاید دنباله گفتگو به هزار جای دیگر هم برود یا نرود.

اما وقت‌هایی دلت فقط حرف زدن می‌خواهد با عزیزی، رفیقی، دوستی. می‌خواهی فقط یک رشته کلام باشد که یک سرش تو باشی و یک سرش او. یک وقت‌هایی بی‌خجالت گوشی را برمی‌داری شماره‌اش را می‌گیری و می‌گویی: "دلم حرف زدن با تو می‌خواهد وقت داری؟" وقت‌هایی هم هست که این همه بی‌مقدمه نمی‌توانی باشی. باید دنبال یک بهانه‌ای بگردی و کاش که یکی خوبش را پیدا کنی.

یک توضیح بی‌مورد هم این که امروز لازم داشتم چیزی بنویسم توی وبلاگم. هیچ حرف خاصی هم نداشتم. گفتم صفحه را باز کنم و بنویسم از همین سانازی که دلش وبلاگ نوشتن می‌خواهد و نمی‌داند چه بنویسد. و اگر حرفی ته ذهنت مانده و راهش نداده‌ای به بالاتر، به جایی که دیده شود، خودش راهش را پیدا خواهد کرد.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱۸
تگ ها :


بعد از یخ‌بندان

 

مرداد و شهریور همین امسال بود. کمردرد نمی‌دانم از کجا آوار شد روی سرم. سه هفته زندگی معمول تعطیل شد و آن بخشی از زندگی که در جریان بود هم با درد همراه بود.

درد هم که هیچ وقت فقط جسمی نیست. درد کشیدن تن، روان را خسته می‌کند. محدود شدن حرکت آدم را ضعیف و شکننده می‌کند. و من همه این‌ها بودم.

کم‌کم که درمان‌ها اثر کرد، یک روز بعد از سه هفته رفتم کلاس یوگا و توانستم بدون درد روی شانه بایستم بعد بیایم روی پل و بعد هم چرخ، بدون درد. تمام بودنم خنده شده بود. باورم نمی‌شد بالاخره تمام شده و من دوباره می‌توانم همه کارهایی را که پیش از این می‌کردم، دوباره هم انجام بدهم.

احساس خوبی است وقتی بخشی از بودن آدم از ناتوانی بیرون بیاید و یخ‌ش آب بشود. 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱٥
تگ ها :


چقدر عاشق

 

یادم می‌آید که شب تا صبح خواب می‌دیدم که می‌بوسمش.

چقدر معصوم بودم و کوچولو.

و چقدر عاشق!

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱٥
تگ ها :


تولدش مبارک است

 

امروز این وبلاگ 10 ساله شد.

هی توی سرم "10" را می‌شنوم که تکرار می‌شود. 

10 سال هم برای خودش عمری است.

 

پ.ن. : خجسته امروز هدیه تولد گرفته است از یک دوست عزیز. سپاس‌گزار است.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱٤
تگ ها :


حال شب فرق دارد با حال روز، کاش نداشت.

 

تازگی‌ حال شب‌هایم را دوست‌تر دارم از حال شب‌های قدیم. مهربان‌تر و لطیف‌ترم شب‌ها. دوست‌تر می‌دارم خودم را و دوست‌داشتنی‌هایم را.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱۳
تگ ها :


این پرفکشنیست‌های دوست‌داشتنی

 

من آدم کم‌توقعی هستم، هم از خودم و هم از جهان. برایم لازم نیست به اندازه ملکه‌های زیبایی زیبا و خوش‌هیکل باشم. خودم ایرادهای ظاهرم را می‌شناسم. اما همین شکلی که هستم هم خوب است و من راضی‌ام. برایم لازم نیست به‌ترین و زیباترین خانه ممکن را در به‌ترین نقطه شهر داشته باشم. همین خانه‌ای که دارم با کلی ایرادی که خودم روشن‌تر از بقیه می‌شناسم، برایم خوب و خوش‌حال کننده است. همین‌طور است درباره اتوموبیل و وسایل خانه و کفش و لباس. یا مثلن خودم خیلی خوب می‌دانم وبلاگ‌نویس فوق‌العاده‌ای نیستم. ولی وبلاگم و وبلاگ‌نویسی‌ام را همین شکل که هست دوست دارم و از داشتنش خوش‌حالم. یا مثلن عکاسی که واقعن در مقایسه با دوستان عکاس دور و برم نمی‌شود گفت بلدم چه برسد به این که خوب عکاسی می‌کنم. اما همین که یک قابی را می‌بینم و توی دوربین جانم ثبتش می‌کنم و بعدن از دیدن عکس‌ها لذت می‌برم، برایم چیزی بیش‌تر از کافی است.

اما تا دلتان بخواهد دوستان پرفکشنیست دارم. این پرفکشنیست‌های دوست‌داشتنی عزیز من که هرگز به اندازه کافی زیبا نیستند، به اندازه کافی فلان کار یا هنر را بلد نیستند. و من که نگاهشان می‌کنم حداقل در هر زمینه دوبرابر من ساده و کم‌توقع و زودراضی، بلدند و خوبند. ایده‌آل‌گرا بودن یا پرفکشنیست بودن حتمن مثل هر حقیقتی در این جهان سویه روشن دارد و سویه تاریک. لابد راه رشدشان بازتر از منی است که برایم کافی است که مثلن از رقص آن‌قدری بلد باشم که از حرکت بدنم با ریتم موسیقی لذت ببرم و برای دائم به‌تر شدن تلاشی نمی‌کنم. و البته به قول آقای یونگ محترم، ایده‌آل‌گرایی در ذات خویش بی‌عملی به همراه دارد. از ترس نگرفتن به‌ترین عکس ممکن اصلن عکس نگیری، از ترس به‌ترین وبلاگ‌نویس نبودن وبلاگت را ببندی...

چرا انقدر احوال ایده‌آل‌گرایی برایم آشناست؟ چون دوستان عزیز ایده‌آل‌گرایی دارم که از سر اتفاق عزیزترین‌ها هم هستند؟ بله و نه! چرا نه؟ چون من یک ساناز خر خیلی خیلی خیلی ایده‌آل‌گرا دارم در باب داستان‌نویسی که الان نزدیک دوسال است که ننوشته است. انقدر بی‌رحم کلماتم را قضاوت کردم که کلمه‌ها قهر کرده‌اند و رفته‌اند پشت هیچستان. آن‌قدر هر ایده‌ای به ذهنم رسید به اندازه کافی به نظرم خلاقانه و نو نبود که الان حتی ایده یک داستان روزمره کاملن واقع‌گرا هم به ذهنم نمی‌رسد. و خودم می‌دانم تنها راه دوباره نوشتنم این است که نخواهم به‌ترین داستان ممکن را بنویسم. بخواهم داستانی بنویسم که از نوشتنش لذت ببرم حتی اگر هیچ‌کس از خواندنش لذت نبرد. می‌دانم، اما بلد نیستم یا شاید دیگر بلد نیستم چنین داستان نوشتنی چطور رخ می‌دهد. 

نه می‌دانم چرا در بقیه امور زندگی آن‌قدر زودراضی هستم. و نه می‌دانم تفاوت داستان‌نویسی با بقیه کارها برای من چیست که این‌قدر ناراضی هستم. شاید اصلن کلید ماجرا همین‌جا باشد. این که بفهمم چرا در بقیه کارهایم بلدم ساده بگیرم و لذت ببرم و نخواهم که به‌ترین باشم.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۸
تگ ها :


خداحافظ تنبلانگی پنج‌شنبه!

 

تقریبن تمام روزهای هفته برای ساعت‌های بعد از کارم برنامه دارم. کلاس دارم یا قرار معاشرت و سینما و تئاتر و...احساس خوبی دارم از این‌که وقتم تلف نمی‌شود. خیلی وقت‌ها اما خسته‌ام. جان و توانم انگار ییهو تمام می‌شود. طوری که مثلن توان همراهی برای یک شام دوستانه را هم دیگر ندارم. طوری که موقع برگشتن به خانه خدا خدا می‌کنم پشت فرمان خوابم نبرد.

پنج‌شنبه‌ها مثل یک آیین شخصی هیچ کاری نمی‌کنم. انگار تلافی این همه شلوغ بودن در طول هفته، یک نصفه روز دلم برنامه نداشتن و موظف نبودن و تحت برنامه از پیش تعیین شده نبودن، می‌خواهد.

پنج‌شنبه‌هایم را دوست دارم. اما تازگی متوجه شده این همه بی‌برنامه بودن انگار تنبل و کرختم می‌کند. گاهی حتی برای یک تفریح توان از خانه بیرون آمدن ندارم. خیلی خیلی در کمال تعجب گاهی به مهمانی‌ها دیر می‌رسم حتی! وقتم به صورت غیرقابل کنترلی تلف می‌شود و این‌ها همه حالم را بد می‌کند. طوری‌که با این همه که هی می‌گویم کارم را دوست ندارم و غر دارم از دست کارم، شکرگزار وجودش هستم.

دارم فکر می‌کنم به پنج‌شنبه‌هایی از نوعی دیگر.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۳
تگ ها :