خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

بریزبین ۷

صبح رفته‌ام چهارشنبه بازار، بازار میوه و تره‌بار ارگانیک. قدرتی خدا چقدر هم گران! اصولن این جا همه چیز گران است مگر این که حراج بشود. گاهی شما چشم می‌گردانید و می‌بینید همین مغازه نصف لباس‌هایش را حراج کرده. لبخند شیطانی به لب وارد مغازه می‌شوید و با کیف پول خالی بیرون می‌آیید.

یک تعدادی هم کانگارو و کوآلا خریدم که سوغاتی بیاورم برایتان. مگنت در یخچال بریزبین هم خریدم.

حالا این جا ساعت پنج و نیم بعدازظهر است. سه ساعت و نیم مانده تا سال‌تحویل. داریم می‌رویم مهمانی ایرانی شب سال نو. حالم خوب است، خیلی خوب است. کاش حال همه خوب باشد. کاش نود و دو مهربان و بامرام باشد با ما.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۳٠
تگ ها :


بیزبین ۶

مراسم چهارشنبه سوری رو خیلی بی‌سروصدا با سه تا منقل آتیش برگزار کردیم. خوب بود من راضی بودم، به ویژه که از خستگی کمرم داشت تا می‌شد.

موقع برگشتن برای دوستام توضیح می‌دادم که من هنوز به برعکس بودن جهت حرکت توی خیابون‌ها عادت نکردم. من یادم نمی‌مونه که موقع رد شدن از خیابون باید اول سمت راست رو نگاه کنم. من فعلن به این نتیجه رسیدم که روش امن‌تر اینه که به هر دو طرف خیابون نگاه کنم.

فردا صبح می‌خوایم بریم خرید و عصر هم مهمونی سال نو. سال تحویل این‌جا حدود هشت شبه.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢٩
تگ ها :


بریزبین ۵

امروز به جای قایق با پای پیاده رفته‌ایم شهر، کلیسا جامع دیده‌ایم، میدان مرکزی شهر دیده‌ایم، پارک قرتی بلا دیده‌ایم، توی پارک یه عالم گل و یه عالم مارمولک در ابعاد دایناسور دیده‌ایم و با قایق برگشته‌ایم خانه. حالا هم می‌خواهیم شام بخوریم و بعد برویم چهارشنبه سوری.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢٩
تگ ها :


بریزبین ۴

گاهی موقع سفرنامه نوشتن انقدر تند و تند به فکر ثبت کردن وقایع هستم که یادم می‌رود از احساساتم بنویسم.

مثلن وقتی بعد از ده ساعت پرواز کلافه‌ای و سردرد گرفته‌ای و بی‌خواب هم شده‌ای طوری که نه می‌توانی فیلم ببینی نه کتاب بخوانی و...چطور یاد بعضی نفرات روشنت می‌دارد. و تنها روزنه امید است برای ادامه دادن و تحمل کردن.

مثلن وقتی اولین بار پایت می‌رسد به فرودگاه بریزبین با خودت فکر می‌کنی او یازده ماه پیش وقتی اولین بار پایش رسیده به همین جا، چه حسی داشته؟ با خودش چه فکری کرده؟ و بعد فقط به خودت می‌گویی همه جا تمیز و زیبا و شیک است، پس لابد خوشش آمده.

مثلن چطور تصور این که بعد از برداشتن چمدانت از روی نقاله و رد شدن از گمرک، در آغوشش می‌کشی اشک به چشمانت می‌آورد. و چطور بغض از همان به زمین نشستن هواپیما شروع شده و تا اشک نشدن در آغوشش رها نکرده.

.

.

.

یادم باشد وقایع من را از احساستم غافل نکند.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢۸
تگ ها :


بریزبین ۳

امروز چه کرده‌ام؟ با دوستم باز با قایق رفته‌ایم آن سوی شهر، باغ گیاه‌شناسی دانشگاه. این باغ گیاه‌شناسی گمانم همان دور و بر محل زندگی خانواده دکتر ارنست بوده، بعدن شده باغ گیاه‌شنلسی. از همون درخت‌ها هم داشت حتی. اما حتی توی این باغ هم نه کوآلا دیدم نه کانگورو! در واقع تا این لحظه طبق مشاهدات من، تعداد کو‌آلاها و گانگوروهای ایران و استرالیا برابر است!

موقع برگشتن همین‌طور خیلی گذری و کول مقادیری خرید کردم و یک عدد هم سیم‌کارت خریدم که باید بروم توی سایت فعالش کنم.

بعد رفتیم دنبال کوروش مدرسه و راه افتادیم به سمت بزرگ‌ترین ورزش‌گاه تنیس کوئینزلند، که کوروش برود کلاس تنیس. آقای کوروش خان کریمی طی اولین اقدام‌شون برای ارتباط برقرار کردن با خاله ساناز در تمام شش سال گذشته (نام‌برده شش ساله است. ) شروع کرد با من بیست‌سوالی بازی کردن. بعد با همان زبان بانمک انگلیسی— فارسی به من فهماند چیزی که توی ذهنش انتخاب کرده، میدل‌سایز و کالرفول است. به نظر شما پاسخ موردنظر چه بود؟ بله درست حدس زدید پاسخ خاله ساناز بود! این آقا کوروش یک خانوم مربی تنیسی هم دارد که قدرتی خدا...اصن به‌به!

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢۸
تگ ها :


بریزبین ۲

دیروز بعدازظهر همه با هم با قایق رفتیم رودخانه گردی. خودمان را به موقع رساندیم به یک عدد چرخ و فلک که مقادیری بچرخیم و شهر را از بالا نگاه کنیم. (بله بله ما نگاه از بالا داریم به هر شهری که می‌رویم. ) چرا به موقع؟ چون درست نزدیک غروب آفتاب سوار شدیم و دو تا چرخ موقع روشنی هوا شهر را دیدیم، یک چرخ درست وقت غروب خورشید و دو تا چرخ وقت تاریکی هوا! یعنی یک چنین زمان‌بندی دقیقی، بله ما اینیم. مقادیری هم کنار رودخانه قدم زدیم و شام خوردیم و دوباره با قایق برگشتیم خانه. در این فاصله بنده موفق شدم با دوربین جانم به اندازه خوبی عکاسی کنم و به قابلیت‌های ایشان بیش لز پیش پی ببرم و حالش را ببرم. در این فاصله دوربین کوچیکه هم دست سارا بود که هی از من عکس گرفت، اصن یه وضی.

دیشب هم موفق شدم ساعت یازده شب بالاخره بخوابم. یک خوابی که تنه می‌زد به بی‌هوشی. گمانم به صورت قهرمانانه‌ای دارم جت لگ را پشت سر می‌گذارم. 

امروز دعوت بودیم به یک عدد مهمانی ایرانی قابلمه پارتی. یعنی هر کسی غذا و نوشیدنی خودش را بردارد و ببرد مهمانی. اول قرار بود برویم در یک عدد پارک خیلی قرتی بلایی باربیکیو، اما هوا آن‌قدر گرم بود،( بله درست خواندید هوا "گرم" بود، حواستان که هست این‌جا تابستان است هنوز.) که نمی‌شد توی پارک طاقت بیاوریم و مهمانی منتقل شد به سالن اجتماعات خانه یکی از دوستان. طی نیم ساعت به من ثابت شد که دنیا خیلی کوچک است. فکر کنید خواهر یکی از دوستانتان را برای اولین بار توی برزبین ببینید! (سلام هدیه، هدی سلام رسوند) تا حالا دقت کرده‌اید که وسط مهمانی چطور دل ‌آدم تنگ می‌شود؟ تا حالا ذوق کرده‌اید از این که دلتان تنگ می‌شود؟

مهمانی با معاشرت شروع شد، با ناهار ادامه پیدا کرد و به پانتومیم ختم شد. و این‌جانب موفق شدم به عنوان لژیونر ارزش‌های خودم را در بازی پانتومیم بار دیگر به جهانیان ثابت کنم.

قهرمانی من در مقابل جت‌لگ تا ساعت سه بعدازظهر بیشتر دوام نیاورد. به صورت ناگهانی خاموش شدم. از خواب بیدار شدم و با دوستان مقیم ملبورنم تلفنی صحبت کردم. آن فسقلی ملبورنی هم به من یادآوری کرد اگر بروم ملبورن باد من را با خود خواهد برد و باید دستم را حتمن بگیرد تا باد من را نبرد. 

روز خوبم ادامه پیدا کرد به یک عدد بوس و بغل خواهرانه و یک گپ و گفت جانانه زنانه با اعظم عزیز دل که برای‌مان باقلاپلو با ماهیچه آورد و یک عالم انرژی و محبت. چند دقیقه پیش هم برگشت خانه خودش که استراحت کند و خودش را آماده کند برای هفته کاری پیش رو.

از عصر این جا دارد باد می‌وزد و ابر آمده توی آسمان. هوا چندان خنک نشده. خیال داریم برویم کنار رودخانه پیاده‌روی...

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢٧
تگ ها :


بریزبین ۱

من الان نمی‌دانم وقتی می‌گویم دیروز یعنی چی. برای من تا یک شب کامل نخوابم تاریخ عوض نمی‌شود. چه معنی دارد که من این همه بیدار بوده‌ام هنوز هشت و نیم صبح تهران است؟

اما گزارش: موقع هواپیما سوار شدن فهمیدم این جا همه از من سمیعی‌تر هستند. همه زودتر از من سوار هواپیما شده بودند. اصولن نیازی نبود بلندگوها هزار بار از مسافرین محترم تقاضا کنند که سوار هواپیما بشوند. چیز دیگری که فهمیدم این است که فقط ایرانی‌ها نیستند که موقع خروج دوبی اضافه‌بار دارند. وضعیت به شکلی بود که نصف مسافرین هنوز سوار نشده بودند که هواپیما دیگر برای بار دستی بقیه مسافرین جا نداشت! چمدان کوچک من رفت قسمت بار مهمان‌دارها و تا آخر پرواز هم به‌اش دسترسی نداشتم.

نه این که نمی‌دانستم اما به تجربه هم درک کردم که چهارده ساعت پرواز خیلی زیاد است. خوابیدم، غذا خوردم، فیلم دیدم، باز خوابیدم، باز فیلم دیدم، برای خودم یادداشت نوشتم...تازه شد هشت ساعت. بعد چشمم خسته شد و سرم درد گرفت نه دیگر می‌توانستم کتاب بخوانم نه فیلم ببینم و فقط باید می‌خوابیدم که دیگر خوابم هم نمی‌آمد. تنها راه باقی مانده غذا خوردن بود که دیگر اشتها نداشتم...

وقتی بالاخره چهارده ساعت تمام شد، توی فرودگاه مجبور شدم کمی درباره خوراکی‌هایی که همراهم بود معطل بشوم، اما بعد...ای جانم سا‌‌را عزیز دلم. من این یازده ماه را بدون حضور این زن چطور طاقت آورده بودم؟

میزان تفاوت‌ها این جا زیاد است: من از آخر زمستان آمده‌ام آخر تابستان، از نیم‌کره شمالی آمده‌ام نیم‌کره جنوبی، هیچ وقت به سمت شرق پرواز نکرده بودم و هرگز بدون این که رانندگی کنم روی صندلی سمت چپ جلو ماشین ننشسته بودم. یک احساسی مثل از دست دادن کنترل ماشین داشتم.

فعلن این جا این قدری که من دیدم تمیز است و سبز و مرطوب و گرم. 

دارم در مقابل روز خوابیدن مقاومت می‌کنم اما مجبور شدم قبل از ناهار یک چرتی بزنم. الان نه کاملن سر حالم، نه کاملن خواب‌آلود.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢٦
تگ ها :


دوبی ۱

نزدیک دو ساعت است که رسیده‌ام دوبی حدود دو ساعت دیگر هم باید دوبی بمانم. تا حالا که خوش گذشته. فری شاپ گردی کردم. یک حرکت انتحاری هم از تهران شروع کرده بودم که این‌جا به نتیجه رسید. چی؟ با خودم اصلن عطر برنداشته بودم! پام رسید به فری‌شاپ یک فروند عطر خودم را خریدم (سلام مریم مهتدی). مقادیری هم دیور و شنل و دی‌اندجی (سلام مان) بو کرده‌ام. اما خریدشان را موکول کردم به موقع برگشت.

بعد از فری‌شاپ گردی، اینترنت‌گردی کرده‌ام. به نظرم همه چیز خوب است و من تبلتم را دوست دارم.

به جز این که نگران خوراکی‌هایی هستم که دارم با خودم می‌برم، مشکل دیگری ندارم. راستش به ۱۴ ساعت پرواز حتی فکر هم نمی‌کنم. کتاب و دفتر وقلم همراهم هست با تبلت جان. هواپیما هم که کلیفیلم‌های هیجان‌انگیز به‌ام تعارف می‌کند. گمونم دو تا پرواز طولانی دیگر به تورم بخورد، فیلم‌بین بشوم. (سلام فامی)

چقدر سلام کردم!

با ما باشید.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢٥
تگ ها :


هشت مارسی که گذشت

 

برای من هشت مارس و روز جهانی زن گذشته از یک مناسبت جهانی، یک یادآوری شخصی هم هست. برای من مهم است که به عنوان یک زن آن‌چنان مستقل و قوی باشم که بتوانم زندگی‌ام را بدون حضور هر مردی با کیفیت قابل قبولی ادامه بدهم و محتاج نباشم. و از این گذشته برایم مهم است که آن قدری با زن بودن خودم در صلح باشم که بتوانم از زن بودنم و از بروزات زنانه‌ام لذت ببرم. 

شاید زمانی زن و مرد برای زنده ماندن به یکدیگر نیاز داشتند. در شکل سنتی رابطه، مرد برای اداره امور خانه و بچه به زن محتاج بود و زن برای امرار معاش به مرد نیاز داشت. این روزها خیلی از زنان و مردانی را می‌شناسم که در این سطح نیازمند جنس مخالف نیستند. اما آن قدر آگاه و توان‌مند هستند که با حضور هم‌راه و هم‌دم دوست‌داشتنی‌شان کیفیت زندگی خودشان را ارتقا بدهند. اگر برای یک تبریک انتخاب با من باشد، من هشت مارس امسال را به این دسته از زنان و مردان تبریک می‌گویم.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱٩
تگ ها :


به وقتش

 

نظر من را بخواهید این روزها زیادی داریم به زندگی در لحظه حال بها می‌دهیم. (خدایی اگر هست لطف کند و حق این روان‌شناسی سطحی‌نگر امریکایی و راز و پنیر و قورباغه را بگذارد کف دستش که این همه هر مفهومی را ابتذال می‌کشد. همین الان پرانتز را می‌بندم و به ادامه برنامه پس از این عقده‌گشایی می‌پردازم.)

می‌گفتم که داریم به "زندگی در لحظه حال" زیادی بها می‌دهیم. و در ادامه این بها دادن جوری برخورد می‌کنیم که انگار زندگی در لحظه حال منجر می‌شود به یک فضای گل‌وبلبل‌طور هیجان‌انگیزی که پس از آن زندگی بهشت می‌شود. اجازه بدهید که عرض کنم: زرشک!

زندگی در لحظه حال اگر لذتش ناب و بی‌خدشه است، رنجش هم عمیق و ویران‌گر است. زندگی که همیشه راه رفتن توی پارک نیست. دور از همه، زندگی گاهی شکنجه هم هست. اصلن معنی استعاری شکنجه را رها کنید. شکنجه بی‌رحمانه واقعی را فرض کنید. گمانم خیلی‌هایتان از احوال زندانیان زیر شکنجه خوانده باشید که برای خیلی‌هایشان تنها راه دوام آوردن، پرواز دادن ذهن و روان است به جایی که این جا نیست. نوعی جا گذاشتن تن و رفتن به ناکجایی دوست داشتنی...

خلاصه این که گمانم آنچه که کیفیت زندگی را بالاتر می‌برد تعادل است. تعادل بین زندگی در لحظه حال و آینده‌نگری. گمانم باید بلد باشیم به وقتش فردا که هیچ، یک ساعت دیگر را هم از یاد ببریم. و به وقتش با نگاه به فردا و هفته آینده و ده سال آینده قایق زندگی‌مان را برانیم. همین به وقتش به نظرم همه حرف‌هاست. و شناخت وقت مناسب هر چیز، همه آنچه که کافی است از زندگی یاد بگیریم. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱٤
تگ ها :


پیش از سفر 2

 

نظرم این است که این همه خواننده ایرانی داریم، باید چندتایی امسال نوروز در استرالیا کنسرت داشته باشند. به نظر خودم خیلی نظرم منطقی است.

 

پ.ن. : لطفن فرصت کنم به همه کارهام برسم توی این دو هفته. چمه خوب که استرس دارم؟

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱٢
تگ ها :


پیش از سفر۱

آمادگی برای سفر شاید ازخرید یک فیلم برای یک دوست عزیز شروع شود یا خرید یک تبلت که توی سفر سبک‌بارتر باشم و راحت‌تر سفرنامه بنویسم.

بله دارم برای سفر آماده می‌شوم.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱٠
تگ ها :


از رانندگی نکردن تا رانندگی نکردن

 

من از این آدم‌هایی هستم که خیلی دیر رانندگی یاد گرفتم و خیلی دیر ماشین خریدم. آن‌وقت‌ها یادم هست که هر جا می‌خواستم بروم با سمن می‌رفتم یا فامی. ماشین که خریدم همه چیز خوب و خوش بود تا آن شبی که از خانه آرش و فیروزه برمی‌گشتیم. سمن با سمندونش از کنارم رد شد و رفت. تیدآ هم روی صندلی خودش به فامی گفته بود که: "پس چرا خاله ساناز نمی‌آد که بریم." و من سوار گل‌پنبه تمام راه را تنها تا خانه رانندگی کردم. کنار لذت کمی هم دلم پیش آن روزها بود که همه راه را می‌شد با یک رفیق خوب حرف بزنم

رانندگی به من حسی از استقلال و تسلط به امور می‌دهد که برایم خواستنی است. اما استقلال و تسلط هرگز نیازم به معاشرت را سیرآب نمی‌کند. این شد که وقتی مژگان ماشین خرید، کنار خوش‌حالی کردن برایش، دلم هم تنگ می‌شد برای آن شب‌هایی که بعد از کلاس، باهم برمی‌گشتیم خانه. 

حالا گاهی که ماشین ندارم همراه مژگان می‌روم کلاس یوگا و به این فکر می‌کنم حالا که مطمئنم هروقت که بخواهم ماشین خودم هست انگار لذت همراهی با یک دوست حتی بیش‌تر هم هست. و حتی لذت بردن از استقلال خودم هم عمیق‌تر است وقتی می‌دانم مجبور نیستم به مستقل بودن و مسلط بودن.

گفتم که: خوبم!

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٦
تگ ها :


پوست شیر

 

از شرکت که بیرون آمدم هوا تاریک شده بود. وقتی هوا تاریک باشد موقع برگشتن از سر کار دلم می‌گیرد. حس می‌کنم من چقدر گناه دارم که باید این همه کار کنم. حالا اگر هوای تاریک وسط پاییز باشد به خودم دل‌داری می‌دهم که: "ساعت را ببین، خیلی هم کار نکردی." اما آن روز وسط تابستان بود و موقع برگشتن از سر کار هوا تاریک بود. خسته بودم. کمرم درد می‌کرد. سرم داشت درد می‌گرفت و ابی داشت می‌خواند:

برای لمس تن عشق  کسی باید باشه باید

که سر خستگی‌هاتو به روی سینه بگیره

برای دلواپسی‌هات واسه سادگی‌ت بمیره

 

لابد هورمون‌ها هم هم‌کاری کرده بودند که اشکم جاری شد. بعد از آن تا مدت‌ها نشد که ترانه را بشنوم و بغض نکنم.

خواستم بگویم لابد حالم خیلی خوب است که این روزها همین ترانه را می‌شنوم و لب‌خند می‌زنم.

تنهایی شاید یه راهه، راهیه تا بی‌نهایت

قصه همیشه تکرار، هجرت و هجرت و هجرت

اما تو این راه که همراه جز هجوم خار و خس نیست

کسی شاید باشه شاید کسی که دستاش قفس نیست

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢
تگ ها :