خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

مده‌آ را ببینید به نظر من

 

باید یه عصر جمعه با حال گند پی‌ام‌اسی تصمیم گرفته باشی یک فیلم کمدی به همراه دوستانت ببینی و بدحال‌تر از قبل از سینما بیرون آمده باشی تا قدر یک اجرا خوب را دو روز بعد از آن عصر جمعه بدانی.

بله می‌شود یک عصر جمعه فیلم ضعیف آزمایشگاه با وجود همه نام‌های نوشته شده روی پوسترش حال بد آدم را بدتر کند. و می‌شود که یک اجرا عالی از یک تراژدی کلاسیک حال آدم را خوب کند.

بگذریم از حال من. هنر تئاتر ظرفیت‌های گسترده‌ای دارد. اگر تئاتری اجرا بشود و چیزی بیش از خواندن نمایش‌نامه به بینندگانش منتقل نکند از تمام ظرفیتش استفاده نکرده. کم پیش می‌آید اجرایی را ببینم و حس کنم که ظرفیت تئاتر هدر داده نشده. مده‌آ اما یکی از آن اجراهایی بود که بعد از تمام شدنش حس می‌کردم واقعا تئاتر دیده‌ام. وقتی حس خشم و انتقام و عزا با شنیدن مرثیه‌هایی به زبان‌هایی کاملن ناشناخته به من انتقال پیدا می‌کرد. وقتی هر حرکت بازی‌گران حس و معنای ویژه‌ای را نمایش می‌داد لذتی را تجربه کردم که مدت‌ها بود متاسفانه به دستش نیاورده بودم.

خلاصه که به نظر من بروید تالار مولوی و مده‌آ را ببینید. شاید توی سالن گرمتان شود اما می‌ارزد.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢٩
تگ ها :


یونگ به روایت تلخ مثل عسل

 

ماجرای من و کلاس یونگ امیرحسین برمی‌گردد به یک نوت گودری! (خدا رحمت کند گودر عزیزمان را) آشنایی‌ام با یونگ البته به خیلی پیش از آن. آدمی که منم که سرش را توی هر کتابی شاید بکند نمی‌شود اسم یونگ شاگرد اول یاغی فروید را شنیده باشد و سری نکرده باشد توی انسان و سمبل‌هایش دست کم. آن زمان اما برایم پیچیده بود و دور از ذهن. حس می‌کردم برای درک یونگ به جز خرده هوشی که دارم نیاز به درکی شهودی است که آن موقع فکر می‌کردم ندارم! این شد که وقتی نوت را دیدم شک نکردم. همان لحظه دست به ایمیل شدم.

کلاس روز دهم ماه دوست‌ داشتنی عزیز من، مهرٰ، شروع شد. از جای خوبی هم شروع شدٰ، از یک جزیره که از دل یک دریا بیرون آمده بود. ذهن قصه پرداز عاشق قصه و اسطوره خواندن من پیش از آن که خبر شوم عاشق کلاس شد. عاشقانگی اما مثل هر عاشقانگی دیگری می‌گذرد. گاهی شد که حتی تصمیم گرفتم کلاس را رها کنم. اما نمی‌دانم دقیقن چه بود که هر بار به خودم گفتم شکیبایی کن ساناز. بارها شد که تجربه‌ای را با تئوری‌های یونگ به‌تر درک کنم یا معنی دردی که به جان داشتم را بفهمم. نگاه جدیدی که یاد گرفته بودم به اسطوره‌ها داشته باشم و لذت این نگاه تازه... همه این‌ها جان می‌داد به آن شکیبایی گاهی از دست رفته. اما این میان خود امیرحسین، ارزش دوستی‌اش و شریک شدن در دانسته‌هایش و معلمی کردن دوست داشتنی‌اش از همه بیشتر موثر بوده. خلاصه که من در حدود دو سال گذشته یونگ خوانده‌ام به روایت امیرحسین تلخ مثل عسل!

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢٩
تگ ها :


گلاب شیرین نیست

 

یادم می‌آید بچه که بودم فکر می‌کردم گلاب شیرین است. بس که همیشه یا توی شله‌زرد خورده بودمش یا حلوا یا خلاصه یک خوراکی شیرین. گمانم فرصت نوشیدن گلاب خالص یک سقوط از بهشت بود، نوعی بلوغ. اما از آن مهم‌تر این بود که یاد بگیرم گرچه گلاب بدون شکر شیرین نیست، اما هم‌چنان خوش‌بو است.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢٠
تگ ها :


دیگر آرایشگاه نمی‌روم

 

مستقل بودن نمی‌دانم دقیقن از کی شد فکر مهم زندگی‌ام. شاید از زمانی که برای انجام کاری معطل می‌شدم و بعد به خودم می‌گفتم گور باباش خودم مگه چلاقم؟ خودم انجامش می‌دم.

از حدود 20 سالگی یک برنامه منظم آرایشگاه رفتن داشتم. هر سه هفته یه بار برای مرتب کردن ابرو و بند انداختن صورت. آرایش‌گرم هم توی این سال‌ها شده بود دوستم. وقتی زیر دستش بودم درباره خیلی چیزها گپ می‌زدیم. از کتاب‌هایی که خوانده بودیم و سفرهایی که به تازگی رفته بودیم و حتی گاهی اطلاعات روان‌شناسی رد و بدل می‌کردیم.

28 ساله که شدم موهای سفیدم آن‌قدری شد که دلم خواست با رنگ مو پنهانشان کنم. نتیجه این شد که هر شش هفته ریشه‌های موهایم را هم رنگ می‌کردم. 

گاهی هم لازم می‌شد موهایم را کوتاه و مرتب کنم. اپیلاسیون هم که بالاخره نمی‌شد نادیده گرفت.

چند سالی که گذشت دیدم وقت زیادی دارم توی آرایشگاه صرف می‌کنم در حالی که به هیچ وجه بقیه روش زندگی‌ام شبیه آدم‌هایی که زیاد توی آرایشگاه هستند، نیست. اول از همه یاد گرفتم با بسته‌های رنگ گارنیه خودم موهایم را رنگ کنم.

دفعه آخری که رفتم برای ابرو آرایشگاه، دیدم دوست محترم انگار خیالش راحت است هر چقدر من را معطل کند، من چون دوستش هستم، باز هم می‌آیم آرایشگاهش خیلی دارد من را منتظر می‌گذارد. از همان روز سعی کردم وقت‌ها را طولانی‌تر بگیرم. چند تا آموزش برداشتن ابرو هم خواندم و الان دو ماه است که ابروهایم را خودم برمی‌دارم و از نتیجه کم و بیش راضی‌ام.

چند وقت پیش خانه دوست عزیزی بودم و فهمیدم که این دوستم خودش همیشه موهای خودش را کوتاه می‌کند. چند روز پیش ایمیلی هم دریافت کردم که همین روش را با عکس و مرحله‌به‌مرحله توضیح داده بود. شجاعت به خرج دادم و دیروز موهایم را با همین روش کوتاه کردم و بله از این نتیجه هم راضی‌ام.

حالا حس خوب مستقل بودن از آرایشگاه دارم و به صورت خیلی خیلی عمیقی لذت می‌برم.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱٩
تگ ها :


خوش‌حال شو لطفن

 

خوش‌حال کردن آدم‌ها را دوست دارم. خوش‌حال کردن آدم‌های مهم زندگی‌ام را عمدتن بلدم. می‌دانم برای یکی باید هدیه کتاب بخرم. باید به یکی ایمیل بزنم و یادآوری کنم چقدر تواناست. آن یکی را باید بروم دیدنش و محکم بغلش کنم. خوش‌حال کردن آدم‌هایم یا حتی آدم‌های مهمم هدفم توی زندگی نیست، اما لذت زندگی‌ام هست، رنگ و بویی که تداوم و تحمل روزمرگی را برایم معنادار می‌کند.

اما همیشه آدم‌هایی هستند که بلدشان نیستم. آدم‌هایی که خوش‌حال نمی‌شوند. هر کار که می‌کنم خوش‌حال نمی‌شوند یا اصلن به مرزهایشان راهم نمی‌دهند که بتوانم یادشان بگیرم. تنها راهی که در مقابل این دسته می‌شناسم این است که تنهایشان بگذارم تا شاید خودشان یا آدم‌هایی که خوش‌حال کردنشان را بلد هستند، دوباره خوش‌حالشان کنند. اما همیشه این دسته آدم‌ها بدترین خاطرات من از ناتوانی و ناامیدی را به یادم می‌آورند. فضاهایی که روزی ناچارم می‌کنند که بروم.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱٦
تگ ها :


این‌جا همه‌اش بهاره

 

هیچ رابطه‌ای با هیچ آدمی هرگز تمام نمی‌شود. شاید تصمیم بگیری آدمی را دیگر هرگز نبینی و واقعن هم نبینی. شاید آدمی را دیگر دوست نداشته باشی یا آدمی دیگر ارزش سابق را نداشته باشد...اما آدم‌ها همچنان هستند. هر وقت شک کردی یک کنسرت خوب برو.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱۳
تگ ها :


ذهن عزیزم ندو

 

دخترم ساناز!

حدس نزن! بگذار وقتی رفیقت یک خبری از خودش می‌دهد حداقل متعجب بشوی.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱٢
تگ ها :


برقص ای الهه ناز

 

توی یک هارد قدیمی یک فولدر موسیقی قدیمی پیدا کرده‌ام، آهنگ‌هایی که توی مهمانی‌های نوجوانی با آن‌ها رقصیده‌ام. دوباره شده‌ام آن دخترکی که آرزویش بود پابرهنه روی شن‌های ساحلی آن‌قدر برقصد تا از خستگی به زمین بیافتد. دامن گل‌دار چین‌دار به تن خیالم کرده‌ام و دارم می‌چرخم. و به خودم یادآوری می‌کنم رقصیدن تنها اشتیاق مشترک تمام دوره‌های زندگی من بوده.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٦
تگ ها :


چرا؟

 

خانه‌هایی هستند که در آن‌ها خوابم نمی‌برد. ذهنم درگیر چرایی ماجراست.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٦
تگ ها :


هنوز هم

 

هنوز هم...من آدم‌ها را برای بی‌رحمی صادقانه‌شان می‌توانم ببخشم اما برای دروغ‌گویی مهربانانه‌شان، نه.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٤
تگ ها :