خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

می‌شد که دوست نباشیم

کم‌تر از دو سال پیش تصمیم گرفتم که با آدم‌های منتظر ویزا، با آدم‌های پرونده‌های باز مهاجرت، با آدم‌های توی راه فرودگاه امام دوستی تازه آغاز نکنم. موفق شدم؟ نه خیر. در همین یک ماهه گذشته با 3 نفر خداحافظی کردم که هر سه را در همین دو سال گذشته دیده‌ام. نه نه نترسید قرار نیست باز نوحه بخوانم این‌جا. وقتی اوج درد را تجربه کرده باشی تا حدودی بی‌حس می‌شوی. کمی گریه کردیم دسته‌جمعی و کمی دل‌داری دادیم. به ایران مانده‌ها قول دادیم که تنها نمی‌گذاریم همدیگر را....خیابان‌های خلوت نیمه شب تهران را تنهایی به سمت خانه‌ام می‌راندم که گمانم با قطعیت آن تصمیم دو سال پیش را شکستم. می‌شد که این دوستان تازه را نمی‌دیدم و حالا هم غم و اشک خداحافظی را تجربه نمی‌کردم باز. اما چیزی ته دلم بود که مطمئنم می‌کرد تجربه شناختن این آدم‌ها به دردی که رفتنشان در دلم می‌کارد می‌ارزد. دلم انگار خودش را توانسته آن‌قدری وصله بزند که دوباره آماده تکه‌تکه شدن و رفتن به گوشه گوشه دنیا باشد.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱٧
تگ ها :


شاید باید این بار شونه خوم رو بگیرم و محکم تکون بدم

 

گاهی دلم می‌خواد برم شونه یه رفیقی رو بگیرم و محکم تکونش بدم و بپرسم تو چته بچه؟ بعد یادم می‌افته آخرین باری که همین سوال رو پرسیدم جوابی که گرفتم اصلن سورپرایزم نکرد. کاملن حدس می‌زدم حال بد رفیقم از کجا آب می‌خوره. با این همه مطلقن هیچ کمکی از دستم برنمی‌اومد براش. اما نمیدونم چرا هنوز از این توهم دست برنداشتم که می‌تونم به دوست‌هام کمک کنم.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱۳
تگ ها :


گنج

 

کم سرمایه‌ای نیست داشتن آدم‌هایی که حالت را بپرسند. از آن به‌تر داشتن آدم‌هایی است که بتوانی در جواب احوال‌پرسی‌هایشان بگویی: "خوب نیستم."

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱٠
تگ ها :


خبر خودم را می‌خواهم

 

انگار که منتظر خبری باشم دائم موبایلم را چک می‌کنم. دائم ایمیل‌ها و فیسبوک و پلاس و گوگل‌ریدر و گودر جدیده رو چک می‌کنم. اما هیچ خبری نیست. خبر که البته زیاد است. هیچ خبری برای من نیست.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٩
تگ ها :


چاه لازمم رسمن

 

من آدم ساده‌ای بودم. چیزی برای پنهان کردن از کسی نداشتم. می‌نوشتم و خوانده می‌شدم و لذت می‌بردم. مهم نبود کدام یادداشت را چه کسی می‌خواند. بعد یک جایی رسید که دیدم فلان یادداشت فلانی را دل‌خور کرده و دل‌خوری او باعث شده فلانی دل‌گیر شود و اوه! نمی‌ارزید. اولین وبلاگ مخفی ساخته شد. خواننده‌های خودش را پیدا کرد و با بعضی‌هایشان دوست شدم و...نه یک حرف‌هایی را آن‌جا هم نمی‌شود زد. وبلاگ مخفی بعدی. بعد گودر آمد. یک حرف‌هایی را توی گودر می‌شد نوشت جای دیگر نمی‌شد. بعد حرف‌هایی که توی گودر هم نمی‌شد نوشت. اکانت جعلی گودر...بعد پلاس و حلقه‌های مختلف پلاس... حرفی را برای این حلقه بنویسی که فلانی و فلانی نتوانند بخوانند. صفحه‌های گروهی فیسبوک و حتی زیرگروه‌ها! باز اما حرف‌هایی هست که هیچ جا نمی‌شود برای خوانده شدن نوشت‌شان. همین امروز یک حس ساده رضایتم را هیچ جا نداشتم که بنویسم و خوانده شود. من کی این همه پیچیده شدم؟ زندگی ساده‌ام کی این همه رابطه‌های تو در تو پیدا کرد؟

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٤
تگ ها :


تو روزنه نوری در خانه ظلمت‌پوش*

 

3 سال پیش ساعت 9 صبح موبایلم زنگ زد. برادرم بود. با صدای یک پدر حرف می‌زد. تو به دنیا آمده بودی عزیز دل. چند ساعت بعد در آغوشت گرفتم. آن روزها من بغض همیشه توی گلویم بود و چشمم در فاصله دو گریه فرصت خشک شدن هم حتا پیدا نمی‌کرد. خواب بودی، من هم گریه می‌کردم و هم می‌خندیدم. خیلی باهات زیر لب حرف زدم. همه حرف‌هایم یادم نیست اما خوب به یاد دارم و هرگز فراموش نمی‌کنم که به‌ات قول دادم که هر وقت بخواهی، باشم برایت.

حال من خوب نبود موقع تولدت. حال خانواده ما هم خوب نبود. حال شهر هم خوب نبود. وقتی قرار بود ببریمت خانه می‌ترسیدیم توی راه گاز اشک‌آور بزنند. حتمن چیزی از همه این‌ها جایی در خاطرات تو ثبت شده حتی اگر خودت به یاد نیاوری.

تو اما برای من یک روزنه نور بودی در یک خانه ظلمت‌پوش. نه فقط اینکه وقتی اولین بار گفتی "نانا" و منظورت من بودم. نه فقط وقتی تلفن زدی و گفتی کجایی بیا با من ماکارونی بخور. نه فقط به خاطر محبتت. تو امید منی به اینکه زندگی در بدترین شرایط ادامه دارد.

تو روزنه امید من هستی نه فقط وقتی بچه خوبی هستی و حرف گوش می‌کنی تو روزنه امید من هستی وقتی قاطعانه می‌گویی نه. وقتی صادقانه می‌گویی امروز کارهای بد کرده‌ای. وقتی خیلی ساده می‌گویی امروز دلت برای من تنگ نشده. همه این‌ها من را به آینده امیدوار می‌کند.

عزیز دلم یادت باشد این تو نیستی که باید از من تشکر کنی به خاطر هدیه‌ها و سوغاتی‌ها این منم که آغوش تو سنگر من است. این منم که می‌مانم و می‌رویم در سنگر آغوش تو در متن این شب خاموش. ازتو سپاسگزارم بردیا شیرینم.

 

 

* ترانه روزنه، از استاد ایرج جنتی عطایی با صدای داریوش

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱
تگ ها :