خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

ماه‌نامه داستان هم‌شهری شهریور 91

 

 «داستان همشهری» شهریورماه منتشر شد

در این شماره ماه‌نامه داستان هم‌شهری، داستانی به نام "آب‌شش" از من چاپ شده.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢۸
تگ ها :


ساناز کوچکم خودم امنت می‌کنم

 

تنهایی موهبت است. جشنواره استقلال و آسایش است. با این همه روزهایی هست که چند تا اتفاق و خبر دست به دست هم می‌دهند تا تو را به اعماق چاه ترس‌هایت ببرند. شاید اولین واکنشت این باشد که بخواهی دوستی را ببینی. با هم بروید خرید یا کافی‌شاپ یا شهر کتاب. یا بخواهی بروی خانه پدر و مادرت، و روی تخت نوجوانی‌ات انگار برگردی به رحم همیشه پذیرنده مادرت. اما دقیقن همین وقت‌هاست که باید در برابر وسوسه فرار از تنهایی مقاومت کنی. باید بلد باشی برای خودت یک لیوان کافه‌گلاسه غلیظ درست کنی و بدهی دست خودت. باید بلد باشی برای خودت غذای دل‌خواهت را بپزی. باید بلد باشی با موسیقی مورد علاقه‌ات خلوت کنی. باید بتوانی به کودک ترسیده درونت نشان بدهی که بلدی خودت به تنهایی امنش کنی. اگر نه با شلوغی و با فرار از تنهایی نمی‌توانی گولش بزنی. کودک درونت باهوش است و تمام شهود یک ذهن آلوده نشده به منطق و تمدن را با خود دارد.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢۱
تگ ها :


...

 

گمانم آدم‌ها در دفاع از کسانی که دوست دارند جنگ‌جوتر هستند تا در زمان دفاع از خودشان.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱٥
تگ ها :


بی‌نام

 

نمی‌خواهم درباره‌اش با کسی حرف بزنم. دوست ندارم درباره‌اش برای خودم چیزی بنویسم. حتی نمی‌خواهم نامی برایش انتخاب کنم...از ترس این که واقعی شود.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱۱
تگ ها :


خانوم شما زیبایی

 

کنار خیابان ایستاده بود. مانتو و شلوار خاکستری تنش بود با مقنعه کرپ مشکی. مثل لباس فرم بانک‌های خصوصی. هیچ آرایشی نداشت. صورتش خسته بود. لابد خیلی هم گرمش بود. یکی از همان روزهای اواسط تیر بود که از آسمان آتش می‌بارید. دلم می‌خواست ماشین را جلوی پایش نگه دارم و ازش بپرسم: "خانوم شما خودتون خبر دارین که زیبا هستین؟"

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٧
تگ ها :


کلاس فشرده

 

کلاس فشرده یعنی حرفهایی را که باید در 10 روز بزنی در 3 روز بگو. برایت هم مهم نباشد که همه سر کلاس فهمیده‌اند یا نه. کلاس فشرده یعنی وقتی کلاس تمام می‌شود تمام قفسه سینه‌ات درد داشته باشد. یعنی وقتی برمی‌گردی پشت میزت دلت بخواهد تلفن را از پریز بکشی و موبایل را خاموش کنی که دیگر حرف نزنی.

فکر می‌کنم هیچ چیز به اندازه حرف زدن بی‌نتیجه و بی‌فایده خسته‌ام نمی‌کند. فکر می‌کنم هیچ چیز به اندازه توضیح دادن انرژی‌ام را تحلیل نمی‌برد.

بی‌انرژی و خسته‌ام و این روزها پراستفاده‌ترین دکمه صفحه ایمیلم دیسکارد است.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱
تگ ها :