خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

35

 

سی‌وپنج ساله می‌شوم در حالی که دیگر از هیچ عددی برای سنم نمی‌ترسم. می‌دانم چه می‌خواهم و می‌دانم چه نمی‌‌خواهم. چه به‌تر از این؟

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۳٠
تگ ها :


...

 

یه آدمایی هم هستن که بلدن به موقع کمک بخوان، آفرین به‌اشون. دست راستشون زیر سر ما.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٠
تگ ها :


دیوار ایران

 

به گمان من جهان هرگز برای فرزندان آدم جای امنی نبوده است. آدمی‌زاد دیوار چین ساخته، برج و بارو ساخته، شمشیر و نیزه و تیر و کمان ساخته، سپر و زره و کلاه‌خود ساخته تا خودش را امن کند. تا دلش را آرام کند. 

به نظرم ما هم میراث‌داران سازندگان برج‌ها و دیوارها هستیم. دیوارهای ما اما خشت به خشت ساخته می‌شوند با هر سطری از کتابی که می‌خوانیم، هر اجرایی از تئاتری که می‌بینیم، هر نوتی از موسیقی که می‌شنویم، هر تصویری از فیلمی که می‌بینیم. با هر لب‌خندی که به روی معاشران‌مان می‌زنیم و با هر لب‌خندی که بر لب عزیزان‌مان می‌نشانیم. با هر بوسه‌ای که بر لب یاری می‌زنیم و با هر آغوشی که به روی دوستی می‌گشاییم. با هر دستی که می‌افشانیم و با هر پایی که می‌کوبیم.

نمی‌دانم تصور من است یا این واقعیت است که این روزها حس می‌کنم دوستانم حریص شده‌اند به دیدن تمام اجراهای خوب شهر، به شنیدن تمام نوت‌ها، به در کنار داشتن تمام معاشران و دوستان و عزیزان‌شان، به در آغوش کشیدن.

تاریخ شاید روزی بنویسد از دیوار ایران به سال 91 خورشیدی.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٦
تگ ها :


در دل لب‌خندی دارم

 

آدم‌هایی را می‌شناسم که رفاقت بلدند. می‌دانند چه‌طور باید از دوستانشان به وقتش حمایت کنند. انگار که ذاتن رفیق باشند. همین آدم‌های ذاتن رفیق هم پیش می‌آید که خسته باشند، مانده باشند در تنگنا، حال دلشان خوش نباشد. حمایت کردن از این‌ها به این سادگی‌ها نیست. در واقع اصلن ساده نیست، خیلی هم سخت است. ولی شدنی است. و سخت بودنش اصلن بهانه خوبی نیست برای شانه خالی کردن از زیر بار حمایت کردنشان. در عوض وقتی توانستی، ته دلت یک لب‌خند بزرگ نقش می‌بندد. تمام آن سختی به این لب‌خند می‌ارزد.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٩
تگ ها :


خواب کنکور

 

این شب‌ها خواب می‌بینم که در گذشته‌ام و این همه که تلاش کردم تا بالاخره شجاعت جدایی پیدا کنم فقط خواب بوده و هنوز توی همون شش ماه ملال‌آور خاکستری هستم. یا هر تصمیم دیگری که به سختی گرفته‌ام و اجرا کرده‌ام را خواب می‌بینم که هنوز در تردید قبل از تصمیم گرفتنش هستم. چیزی است مثل هنوز خواب امتحانات دبیرستان و کنکور دیدن. کار ناتمامی مانده که دوست دارد خودش را این شکلی به من یادآوری کند.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۸
تگ ها :