خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

تصویر یک رویا

 

دو سه روزی است که دائم توی خانه‌ام صدای داریوش می‌پیچد. که می‌خواند تماشا کن تماشا کن چه بی‌رحمانه زیبایی. ترانه خیلی زیبایی است. بسیار دوستش دارم. با شنیدنش به حال عجیبی می‌افتم. غمگین می‌شوم. نوعی غم بسیار زیبا. هم‌زمان بسیار شیرین و بسیار تلخ. بسیار خواستنی و بسیار عمیق. مثل شراب هم‌زمان شیرین و تلخ و مستی‌آور. ترانه را یک بار از رو می‌خوانم:

شب از مهتاب سر می‌ره، تمام ماه تو آبه
شبیه عکس یک رویاست، تو خوابیدی جهان خوابه
زمین دور تو می‌گرده، زمان دست تو افتاده
تماشا کن سکوت تو، عجب عمقی به شب داده
تو خواب انگار طرحی از گل و مهتاب و لبخندی
شب از جایی شروع می‌شه که تو چشماتو می‌بندی

تو را آغوش می‌گیرم، تنم سریز رویا شه
جهان قد یه لالایی، توی آغوش من جا شه
تو را آغوش می‌گیرم، هوا تاریک‌تر می‌شه
خدا از دست‌های تو، به من نزدیک‌تر می‌شه
زمین دور تو می‌گرده، زمان دست تو افتاده
تماشا کن سکوت تو، عجب عمقی به شب داده
تمام خونه پر می‌شه، از این تصویر رویایی
تماشا کن تماشا کن، چه بی‌رحمانه زیبایی

 

تصاویر همه زیبا هستند و همه خواستنی. هیچ چیز دردناکی در این کلمات نیست. هیچ ناکامیی یا ناملایمی رخ نمی‌دهد اما باز این ترانه غمگین است. بی‌رحمانه غمگین و ویران‌گر است.

من گمان می‌کنم این ترانه غمگین و ویران‌گر است چون تصویرگر یک رویاست. شاعر می‌داند که هرگز فرصت در خواب دیدن معشوقش را در یک شب مه‌تابی نخواهد داشت. آن شبی که سکوت او به شب عمق می‌دهد را تجربه نخواهد کرد. هرگز نمی‌تواند او را چنان در آغوش بکشد که انگار تمام جهان در آغوش او آرام گرفته. حتی فرصت تماشا کردن زیبایی بی‌رحمانه معشوقش را نخواهد داشت. این است که این ترانه این چنین بی‌رحمانه زیبا و ویران‌گر است.

 

پ.ن. : ترانه‌سرا روزبه بمانی

پ.ن. :دیدن قسمت آخر برنامه ترانه‌های ماندگار آدم را وامی‌دارد به از ترانه‌نویسی یا تماشای این برنامه خانه یک رفیق ترانه‌سرا متولد این حال را به آدم می‌دهد؟

پ. ن. : بشنوید

 

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٦
تگ ها :


تیستو

 

وقتی جای خالی چیزی را در زندگی‌ات حس کردی و باور کردی، تازه یاد می‌گیری انکارش نکنی و چطور با این جای خالی زندگی کنی.

میل درونی من به پرورش دادن، به محبت کردن و مادری کردن شاید هرگز به کودکی معطوف نشود. پی بردن به این حقیقت درد داشت. اما درد که گذشت دیدم می‌توانم به گلدان‌ها و گیاهانم محبت کنم و شاهد رشد و پرورششان باشم. دو تا قلمه از گلدان‌های هم‌کارم گرفتم و شروع کردم. یکی اسمش عشق بنفش است و آن یکی گمانم قاشقی. اولی برگ‌های سبز دارد با پرز بنفش آن یکی برگ‌های گرد و گود و سبز و گوشتی! اولی تا دلتان بخواهد لوس است. آبش کم بشود قهر می‌کند زیاد آب بخورد می‌گندد، ریشه‌اش تکان بخورد پژمرده می‌شود....دومی اما مقاوم است. اصلن انگار روی پا خودش ایستاده. البته آبش می‌دهم و وقتی فکر کنم گلدانش برایش کوچک است گلدانش را عوض می‌کنم اما لوس نیست. همین حالا از دومی سه تا گلدان دارم که به زودی از دوتایشان می‌توانم باز قلمه بگیرم برای گلدان تازه و از اولی هنوز یک گلدان دارم که شاید یک ماه باشد که امیدوارم کرده به ماندن. دومی هر محبتی را در جا جواب می‌دهد و امیدوارم می‌کند به داشتنش و اولی دائم من را در تردید از دست دادنش نگه می‌دارد

خیلی چیزها یاد گرفته‌ام از پرورش این دو تا: مثلن همین که وقتی یک موجودی لوس است توجه و محبت بیشتری هم دریافت می‌کند و کوچک‌ترین واکنش مثبتش همه را قدردان می‌کند، یاد گرفته‌ام که خوب است یادبگیرم کمی هم لوس باشم. شاید بیش‌تر که باهاش دم‌خور باشم چگونه لوس بودن را هم یاد بگیرم

یا مثلن یاد گرفته‌ام وقتی خیلی لوس نیستی زندگی‌ات وابسته نیست به دیگری. می‌توانی زنده بمانی، رشد کنی بدون آن که چندان نیازی به دیگری داشته باشی

یا مثلن یاد گرفته‌ام مرگ را باور کنم، وقتی یک قلمه‌ام نمی‌گیرد. غصه می‌خورم اما یادگرفته‌ام برای تداوم زندگی باید مرگ را باور کرد و زندگی را از کام مرگ بیرون کشید. وقتی یک قلمه دارد می‌میرد باید کمی بی‌رحم باشی. آن چند برگ هنوز زنده مانده را از شاخه اصلی ببری و بگذاری توی آب تا شاید دوباره زندگی لبخند بزند. و بعد که ریشه کرد تولد دوباره را باور کنی

حالا چند وقتی است که حس می‌کنم دستانم سبز شده مثل تیستو قصه‌های بچگی. و فهمیده‌ام فقط وقتی مرگ را باور کنی و با مرگ در آشتی باشی می‌توانی زندگی را هم با تمام عمقش درک کنی

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٤
تگ ها :


حتی قیافه‌اش هم شبیه من نیست

 

چند وقت پیش یک روز صبح توی راه که بروم بانک قسط خانه را پرداخت کنم، دوستی را دیدم. با لباسی بودم که می‌روم سر کار. دوستم به سختی من را شناخت. تعجب نکردم با مقنعه بدون آرایش و...طبیعی بود نشناسدم. عصر همان روز توی ماشین مقنعه را از سرم برداشتم و به جایش یک شال انداختم روی سرم و رفتم خانه هنرمندان که تئاتر ببینم. همان دوستی که صبح همدیگر را اتفاقی دیده بودیم هم همراهمان بود. موقع شام مفصل از این گفت که چقدر قیافه‌ام کارمندی بوده و چقدر صورتم جدی بوده و چقدر لباسی که تنم بوده هیچ شباهتی به من نداشته و شاید اگر باز هم با همان قیافه ببیندم باز هم من را نشناسد...حسابی که گرم صحبت بود فقط یادآوری کردم تنها فرق پوششم با صبح همین شال است. باورش نمی‌شد.

این روزها به شدت فکرم درگیر این است که چرا این همه من کار با من بقیه امور زندگی متفاوت است؟ نه فقط این که موقع کار جدی‌تر هستم و بی‌رحم‌تر و خشن‌تر. ترسوتر و محافظه‌کارتر هم هستم. دائم در تحمل هستم این است که گاهی خشمم سرریز می‌کند روی یک موضوعات مطلقن بی‌اهمیت. چیزهایی را فهمیده‌ام و چیزهایی را هم هنوز نفهمیده‌ام. مثلن می‌دانم از کارم خیلی کم پیش می‌آید که لذت ببرم. اما چون امنیتم را تامین می‌کند دارم ادامه می‌دهمش. مثلن همیشه از روز اول کارم حس کرده‌ام اشتباهی مهندس شده‌ام و این باعث می‌شود همیشه موقع کار تحت فشار باشم. فهمیده‌ام من تمام دقایق بودن توی شرکت را دارم صرفن تحمل می‌کنم. اما هنوز نمی‌دانم منی که انقدر کم در زندگی‌ام تحمل کرده‌ام منی که شرایط را تغییر داده‌ام تا دوست‌داشتنی‌تر بشود یا فضای دوست نداشتنی را ترک کرده‌ام چرا با کارم این شکل مواجه می‌شوم. اصلن انگار سانازی که می‌رود سر کار خواهر دوقلو من است که فقط قیافه‌اش شبیه من است...حتی شاید قیافه‌اش هم شبیه من نیست. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٩
تگ ها :