خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

شب یلدا 91

 

همه حرف‌های قشنگ و باکلاس اهورایی و آریایی رو قبلن بقیه گفته‌اند و نوشته‌اند. من اما برای‌تان آروز می‌کنم امشب هندوانه‌تان شیرین باشد و انارتان ترش‌و‌شیرین، به قدر کفایت آجیل بخورید و دوروبرتان آن‌قدری شلوغ باشد که خوش بگذرد. خوب بخندید و شاد باشید.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۳٠
تگ ها :


چه جای گلایه؟

 

گمانم هر آدم بالغی به تجربه درمی‌یابد که کسانی هستند که دوستش ندارند. باید بپذیرد و حتی درک کند که برای همه آدم‌ها دوست‌داشتنی نیست. یا حتی هستند آدم‌هایی که نه تنها دوستش ندارند که حتی از او متنفرند. که البته می‌تواند تلخ و دردناک باشد. به نظرم تلخ‌تر و دردناک‌تر حتی وقتی است که بفهمی کسانی دوستت دارند، اما نه آن‌چنان که تو می‌خواهی. و این دوست داشتن هرگز انگیزه‌ای برای حرکتی نیست. یک محبت عقیم که صرفن هست. و باعث هست شدن هیچ حس یا عملی نمی‌شود. کاش حداقل آدمی‌زاد معاف بود از باخبر شدن از این احساسات. که نیست. گمانم تنها چاره پذیرفتن است. شاید راهش این باشد که به خودت نگاه کنی و ببینی که خودت هم برای کسانی نفرت داری و برای کسان دیگر دوست نداشتن و حتی شاید برای آدم‌هایی محبت عقیم. پس چه جای گلایه؟

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٥
تگ ها :


از مار درون

 

یادم می‌آید جایی خوانده بودم، باغ وحش جایی است برای محافظت از حیوانات وحشی در برابر انسان.

غار تنهایی هم همیشه قرار نیست خلوت گزیده را از شر شلوغی و هم‌همه جمعیت نجات دهد. گاهی قرار است مراقب باشد خلوت‌گزیده به عزیزانش نیش نزند.

آدمی‌زاد است دیگر گاهی میل غریبی پیدا می‌کند به نیش زدن، به زخم زدن، به آزار دادن. می‌شود که مثل مار بپیچی به خودت که دست‌کم فقط به خودت نیش بزنی.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱٩
تگ ها :


وقتی یک دست صدا ندارد. با یک دست می‌توان بشکن زد!

 

فهمیده‌ام که عشق بر من نازل می‌شود. دست من نیست که عاشق بشوم یا عاشق چه کسی بشوم. من مورد عاشق شدن واقع می‌شوم. فهمیده‌ام عاشق شدن ناگزیر است.

فهمیده‌ام ماجرای عاشق شدن و ماجرای رابطه عاطفی داشتن دو تا بحث جداست. می‌شود عاشق کسی باشی آن‌چنان که فکر کنی می‌توانی حتی برای نامش بمیری. اما نتوانی رابطه سالمی با او بسازی.

و فهمیده‌ام همان‌طور که عاشق شدن ناگزیر است، پایان عشق هم ناچار است. عشق تمام می‌شود و البته این اصلن معنی‌اش پایان یافتن یک رابطه سالم نیست. ادامه دادن یک رابطه پس از پایان هیجان عشق تلاش و آگاهی دو طرفه می‌خواهد. این آخری را فهمیده‌ام و هرگز تجربه‌اش نکرده‌ام. موفق نشده‌ام رابطه‌ام را با کسی که زمانی عاشقش بوده‌ام ادامه بدهم. شاید چون بلد نبوده‌ام یا ناتوان بوده‌ام و البته شاید به این دلیل که در این مورد ویژه واقعن یک دست صدا ندارد.

و این دیگر عاشق معشوق سابق نبودن درد دارد. درد که می‌گویم یک "ر" مشدد دارد. و با همین تشدیدش قلبم را از هم می‌درد. این دریدن هم یک "ر" مشدد دارد.

خوب که چی؟ یک سانازی درون من نشسته بدون خبر من دودوتا چارتا کرده و دیده درد دیگر معشوق سابق را دوست نداشتن به مراتب ویران‌کننده‌تر است از هجران معشوقی که هنوز دوستش داری و حس می‌کنی می‌توانی برای نامش بمیری. نتیجه چه شده؟ قلبم را دائم می‌برد قربانی می‌کند در معبد معشوق دور از دست.

هنوز نمی‌دانم برایش چه کنم تا ترسش بریزد. تا اطلاع ثانوی تن داده‌ام به دریده شدن با هجران. تا یاد بگیرم دستش را بگیرم ته دلش را آرام کنم و مطمئنش کنم که بلدم امنش کنم. شاید تن بدهد به عاشقی با معشوقی که هست. که می‌ماند و دیگر معشوق نمی‌ماند اما دوست و شریک می‌ماند.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱٧
تگ ها :


من خواب آن...را وقتی خواب نبوده‌ام دیده‌ام*

 

همین پری‌روز بود ساعت 6 بعدازظهر، روی پل پارک‌وی، توی راه کلاس یوگا. خیلی ناگهانی آمد توی ذهنم. تصویری از آینده‌ام. مطلوب بود و دوست‌داشتنی، گرمابخش و امیدوارکننده و الهام‌بخش. 

آخرین بار گمانم 4 سال پیش بود که چنین تصویری داشتم. کم‌تر از یک سال بعد رسیدم به آن تصویر و حالا دارم آن تصویر را زندگی می‌کنم. 

مدت‌ها بود که آینده‌ام بی‌شکل شده بود. حالا تصویر دارد. تصویرش را به ذهنم نازل کرد. گمانم حلولش مبارک است.

 

 

*فروغ فرخ‌زاد

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱٤
تگ ها :


دست من نیست بعضی روزام هوا آفتابی نمی‌شه

 

بعضی روزها را هرکار بکنی روز نمی‌شوند. مثلن همین دیروز من. نه توی شرکت کاری از پیش رفت، نه حوصله کردم کتاب عزیز و دوست‌داشتنیی را که در دست دارم بخوانم، نه قلمه تازه ریشه کرده خوشگلم را بکارم و نه حتی کیک پنیر خریدن برای کلاس عکاسی و خود کلاس عکاسی حالم را به‌تر کرد. زور من و دنیا به یک دیروز نرسید. حالا بگو تو که تازه از سفر برگشته بودی. تو که بالاخره سردردت در حال درمان است. تو که برای اولین بار توی جاده رانندگی کرده بودی و خوش‌حال بودی از کارت...پس چه مرگت بود؟ چه می‌دانم. واقعن نمی‌دانم شاید اصلن نباید به این روزها سخت بگیرم. باید باور کنم بعضی روزها را هرکار بکنی، روز نمی‌شوند.

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱٢
تگ ها :


لرزه

 

تن یک حقیقت است. حقیقتی که سرچشمه لذت است و بانی محدودیت. کاش بفهمم وقتی بدنم با تمام نشانه‌گانش دارد مرزهای قابل تحملش را نشانم می‌دهد به حرفش گوش کنم. بپذیرم که بیش از این در توانم نیست. قبل از آن که لازم باشد خشمگین بشوم و با خشمم به خودم یادآوری کنم باید از تنم با تمام محدودیت‌هایش مراقبت کنم.

دستانم می‌لرزید اول از ضعف، بعد از خشم، بعد از ضعف در مقابل کنترل خشم، بعد از خشم بعد از دیدن ضعف...و هنوز داشتم می‌لرزیدم وقتی همه فکر می‌کردند خوبم دیگر.

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱۱
تگ ها :


روز هشتم

 

دارم رکورد می‌زنم. امروز هشتمین روز است که پشت سر هم سردرد داشته‌ام گاهی به‌تر شده‌ام و درد قابل تحمل‌تر شده است. اما در این هشت روز هیچ از بین نرفته.

در رگ‌هایم ترکیبی از ادویل، پنادول سینوس، استامینوفن و ناپروکسن با چندقطره‌ای خون در جریان است و یک حال معنوی خاصی دارم. گمانم مسکن‌مست شده‌ام. دستم محکم خورده به لبه کابینت خانه دوستم و کبود شده. ولی نه همان موقع دردی حس کرده‌ام نه حالا حس می‌کنم. حس می‌کنم همه دردهای فیزیکی‌ام برطرف شده به جز همین سردرد عزیز.

خیلی آدم ملایمی شده‌ام. چرا؟ چون حوصله حرف زدن و شنیدن ندارم هیچ. با آدم‌ها کل‌کل نکنید. سعی نکنید وقتی کسی حوصله حرف زدن ندارد به زور باهاش حرف بزنید، چه می‌دانید شاید طرف یک هفته است که سردرد دارد.

در حال حاضر تقریبن هیچ خواسته‌ای ندارم جز این که سردردم خوب بشود. گمانم کمی بیشتر طول بکشد همین خواسته را هم نداشته باشم و به‌اش عادت کنم. شاید انقدر این چند وقته پیش آمده که بروم آن پایین توی دنیای افسردگی که بدنم خواسته به روش خودش من را از پایین بکشد بالا. خوبی‌اش این است که هنوز امیدوارم و به خودم می‌گویم خوش‌بختی نزدیک است. بالاخره خوب می‌شوم و آن حالا بدون درد بعدش خوش‌بختی کامل است، اصلن خود بهشت.

 

 

پ.ن: دکتر می‌روم، همین امروز. هیچ نیازی به نصیحت ندارم. نصیحت‌هایتان را برای خودتان نگه‌دارید شاید لازمتان بشود.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٧
تگ ها :


هرجا چراغی روشنه، از ترس تنها موندنه، ای ترس تنهایی من! این جا چراغی روشنه*

 

دیروز صبح (صبح عاشورا) هوا به صورت ناگهانی آفتابی شد. لابد چون خدا دوست دارد عزاداران حسینی خیس نشوند هوا را آفتابی کرد. موقعی که ملت همیشه در صحنه در حال کشتن امام سومشان بودند نوک سیاه (دوربین جان) را برداشتم و رفتم پارک ملت. عکاسی کردم، پارک ملت عزیز پاییزی را یک بار با دوربین دوباره کشف کردم و فکر کردم که باید تمام قله‌ها و تمام شهرهایی را که قبلن دیده‌ام یک بار دیگر هم با دوربین جان بروم و ببینم. درخت کاج سبز را بین درخت‌های خزان‌زده دیدم و به این فکر کردم که اگر کاج نبود درختان بهار را فراموش می‌کردند لابد. 

این‌ها را گفتم که چه؟ که این که: من همیشه آدم یدالله مع الجماعت بوده‌ام. آدم با بچه‌ها برویم سینما، برویم تئاتر، غذایی درست کنم با بچه‌ها دور هم بخوریم...چند وقتی است که دارم یاد می‌گیرم از تنهایی‌هایم لذت ببرم. و این ساناز جدید را دوست دارم. برایم قابل احترام است که دارد یاد می‌گیرد که شیوه زندگی شخصی‌اش را خودش بسازد. 

توی همین تعطیلات یک دوست تازه خیلی بی‌مقدمه پرسید چی شد که جدا شدی؟جوابی نداشتم برایش یعنی جوابی که بشود توی دو جمله گفت نداشتم. 

دیروز روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان بود. دوستی که دنیای وبلاگستان تقدیمم کرده داشت توی یک مصاحبه تلویزیونی انواع خشونت علیه زنان را نام می‌برد و مثال می‌زد که جواب سوال دوست تازه را انگار پیدا کردم.

من ساناز توی آن زندگی را دوست نداشتم. دوست داشته نمی‌شدم و هنوز یاد نگرفته بودم که قبل از هرکس خودم باید خودم را دوست بدارم. چرا زودتر جدا نشدم؟ چون از تنهایی می‌ترسیدم. 

بعد از این همه مدت تازه حس می‌کنم که دارم با ترس از تنهایی‌ام مواجه می‌شوم. تا حالا با غرق کردن خودم در دنیای معاشرت‌های مجازی (مثلن فیسبوک و گودر و پلاس و...) سعی کردم فراموش کنم که تنها هستم. چند وقتی است که توانسته‌ام میزان حضورم در شبکه‌های اجتماعی را کنترل کنم. و یاد بگیرم که ببینم تنها هستم و ببینم می‌توانم از تنهایی لذت ببرم.

دارم به جهان اطرافم پیغام می‌دهم که دوست دارم تنها باشم؟ نه خیر! هیچ‌م! من دلم نمی‌خواهد تنها باشم. اما سعی می‌کنم با تنهایی‌ام هم شاد باشم.

 

*) عنوان بخشی از ترانه‌ای است از روزبه بمانی با صدای داریوش.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٦
تگ ها :