خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

عمو سهراب

 

آدم‌ها اگر هرکدام یک قصه باشند، روزگار هم با این همه عمرش انگار نویسنده تازه‌کاری است که مشکل "پایان" دارد. بد تمام می‌کند داستان‌هایش را.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢٦
تگ ها :


سلام تهران

خوابم می‌آد اما دارم مقاومت می‌کنم.

دچار گم شدگی شب و روز می‌باشم.

پایان پیام

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱٩
تگ ها :


بریزبین ۱۱+۳

دیشب این رفیق جان من ییهو ناپدید شد. من فکر کردم از خستگی خوابش برده. بعد به صورت ناگهانی ظاهر شد. دوستم رفته بود از خانه خواهرش ترازو آورده بود که من چمدانم را وزن کنم و با خیال راحت بخوابم. چمدانم مثل چمدان یک حرفه‌ای هنوز جا دارد برای همین وسایل دم دست که بیرون مانده. تازه بار دستی‌ام هم فقط چیزهایی است که خودم نمی‌خواهم توی چمدان باشد و می‌خواهم همراهم باشد.

بدین ترتیب خیال من راحت شد، اما اگر فکر می‌کنید که خوابیدم سخت در اشتباهید. زیرا که دو تا رفیق هرگز گپ زدن در آخرین شب یک سفر را از دست نمی‌دهند. مهاجرت سارا برای من فقط مهاجرت یک دوست نبوده، من آینه‌ام را گم کرده‌ام.....هی ساناز خانوم تو به خودت قول دادی. هیس! ادامه نده. 

خداحافظی امسال بی‌تعارف شاید سخت‌ترین خداحافظی باشد. ولی در عین حال من خوش‌حالم که سارا درست دو روز بعد از رفتن من، میزبان مادر و پدرش خواهد بود. و خودم بیش‌تر از همیشه اشتیاق دارم برای برگشتن به آشیانه‌ام. 

در پایان چند نکته: 

خانوم یا آقای استرالیا، شما خیلی کشور قشنگی هستی ولی لطفن در زندگی بعدی‌ات به ایران نزدیک‌تر باش.

نام‌برده هم‌چنان سعی می‌کند به پرواز چهارده ساعت و نیمه فکر نکند.

در ضمن کی از جت‌لگ بد گنده می‌ترسه؟

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٤:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱۸
تگ ها :


بریزبین ۱۱+۲

امروز رفته‌ام اسکای واک! یعنی چی؟ یعنی یک چیزی مثل پل عابر پیاده وسط جنگل. خیلی هم کیف داشت.

فردا عصر باید بروم فرودگاه و امیدوارم استرس نگیرم.

کاش بشود زودتر چمدانم را وزن کنم تکلیفم با اضافه وزن مشخص شود. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱٧
تگ ها :


بریزبین ۱۱+۱

روز پنج‌شنبه طی یک تلاش بی‌ثمر برای تنی به آب زدن راهی گلدکوست شدیم. یک باد و بارانی شد که توی ساحل نشستن هم سخت بود چه برسد به آب‌بازی! البته از مناظر لذت بردیم و تنبلی کردیم.

دیشب چمدانم را تقریبن بستم. به قدر این دو روز لباس گذاشته‌ام دم دست. اما این رفیق جان ما توی خانه ترازو ندارد. بنابراین از ابعاد و زوایای مسئله‌ای به نام اضافه‌بار هم‌اکنون بی‌خبرم. البته قراره اعظم ترازو بیاره برام.

امروز هم قراره بریم جنگل پیاده‌روی و جوجه‌کباب. انقدر طبیعت دیده‌ام که بی‌حس شده‌ام. حتی برای عکاسی هم انگیزه ندارم. چند روزی هست که اصولن دوربین جان از کیفش بیرون نیامده.

فردا شب پرواز می‌کنم به سوی آشیانه.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۳:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱٧
تگ ها :


ملبورن ۴

الان توی فرودگاه ملبورن نشسته‌ام، منتظرم که گیت باز بشه و بروم سوار هواپیما بشوم و بروم بریزبین. این خط هوایی کوآنتاس خیلی خارجی است. تمام مراحل چک این و تحویل بار و برچسب زدن و صدور کارت پرواز را خودم توی فرودگاه انجام دادم. کلن جل الخالق از این خارج! 

امروز با فرزانه رفته‌ایم امتحان رانندگی و بعد هم ناهار توی رستوران ایتالیایی به همراه بن دوست استرالیایی فرزانه. حالا هم که منتظر پروازم.

پ.ن.: نتیجه تجربیاتم در پروازهای ارزان و گران: بخشی از قیمت بلیت به خوشگلی مهمان‌دارها ربط دارد! 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱٥
تگ ها :


ملبورن ۳

من سانازی هستم که دیروزش روکاملن به تنبلی گذرونده و از ابن تنبلی احساس رضایت عمیقی داره. همچنین سانازی هستم که امروز صبح با فاطمه رفته باغ وحش و کانگارو و کوآلا و مگاپود و زرافه و گورخر و شیر و....دیده. و کشف کرده اسم کوآلا بد در رفته کانگارو هم همون‌قدر تنبله. بی‌خودی نیست که استرالیایی‌ها به خودشون می‌گن اوزی لیزی!

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱٤
تگ ها :


ملبورن ۲

صبح روز دوشنبه که به دلیل ایسترن تعطیل بود، از خونه فاطمه راه افتادیم به سمت یک پارک ملی. وقتی رسیدیم دیدیم باید میزان زیادی پیاده‌روی می‌کردیم. خوب من که حال ندلشتم، بعدش هم که خوب چون من مهمون بودم، بقیه لی‌لی به لالای من گذاشتن و من روبردن یه جای هیجان‌انگیز دیگه که با یه قطار ذغال‌سنگی مدل قدیمی رفتیم در دل جنگل. در کنار دریاچه ناهار خوردیم و دوباره با قطار برگشتیم پایین و بعدش طبعن ملبورن. 

در تمام مراحل رانندگی فرزانه از نقش مهم من غافل نشدیم. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱٢
تگ ها :


ملبورن ۱

صبح روز یکشنبه بعد از یه صبحانه مفصل با فرزانه رفتیم خونه فاطمه. این که می‌گم رفتیم یعنی من خیلی نقش مهمی در رفتن‌مون داشتم. چرا؟ چون گواهی‌نامه رانندگی استرالیایی فرزانه فعلن در وضعیت "درحال آموزش" می‌باشه. و برای این که اجازه رانندگی داشته باشه باید یه کسی که گواهی‌نامه کامل داشته باشه کنارش بشینه. اون کیه؟ خوب منم دیگه! مگه من گواهی‌نامه کامل رانندگی استرالیایی دارم؟ نه خیر! صرفن گواهی‌نامـه رانندگی ایرانی خودم رو بین‌المللی کردم. بعله!

بعد از ذوق کردن به مقدار ممکن از دیدار فاطمه، یویو، ماشین فرزانه، رو گذاشتیم توی پارکینگ خونه فاطمه و راهی مرکز شهر ملبورن شدیم. یه میدونی دیدیم که ساختمون قدیمی ایستگاه قطار شهر بود. یه کلیسا و چند تا ساختمون اروپایی‌طور، و درست تو همین چهارراه یه ساختمون خیلی مدرن و خیلی بلا دیدیم که مربوط به شبکه اس بی اس بود و یک مرکز فرهنگی- سینمایی به نام اکمی که قرار بود طی چند روز آینده فیلم درباره الی روهم پخش کنه. همین جور قدم زنان رسیدیم به یه کوچه باریک که تمام، تمام یعنی واقعن تمام، دیوارهاش و حتی سطل آشغال‌هاش با گرافیتی پوشیده شده بود و همون موقع هم چند نفر در حال کشیدن گرافیتی بودن. خودمون رو قدم‌زنان رسوندیم به کناره رود یارا و یک قهوه خوشمزه‌ای نوشیدیم. در ادامه خودمون رو رسوندیم به گالری ملی ویکتوریا ومقادیر خوبی نقاشیو مجسمه و آثار هنری اروپایی و آسیایی دیدیم. خیلی خسته و له خودمون رو رسوندیم به رستوران و بعد از ناهار برگشتیم خونه فاطمه. در حال معاشرت گمونم من ده بار گفتم اون روزایی که سه‌تایی می‌نشستیم توی کافی‌شاپ‌های میرداماد کی فکرش رو می‌کردیم یه روزی توی ملبورن دوباره جمع سه‌نفره‌مون رو داشته باشیم؟ و فکر کردم به جمع‌های سه‌نفره دیگه‌ام که خدا میـدونه کی و کجا دوباره دور هم باشیم...خودتون می‌دونید کدوماتون رو می‌گم. اسم نمی‌آرم که فحش نخورم.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱٢
تگ ها :


سیدنی ۴

با توجه به این که روز جمعه خیلی له و خسته شده بودیم. من و شایسته به این نتیجه رسیدیم که یه جایی رو ببینیم که با اصول تنبلانگی هماهنگ باشه. کجا؟ ساحل! یه ساحل قرتی بلا به نام بوندای بیچ و یه ساحل کم‌تر قرتی بلا به نام تاماراما رو زیارت کرده، تنی به آب زدیم و کمی هم آفتاب به پوستمان رساندیم. و بعد از ناهار با همان وضعیت از ساحل برگشته حتی کمی شنی خودمان را رساندیم فرودگاه. بعد هم پرواز کردیم آمدیم ملبورن. الان دیگه هر چی بنویسم دیگه سیدنی چهار نیست بلکه ملبورن یک است ولی خوب اشکالی نداره. دیدن فرزانه خوب است. انتظار دیدن فاطمه و سروشش هم خوب است. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱٠
تگ ها :


سیدنی ۳

صبح جمعه با جمعی از دوستان مهری راهی یک سفر یک روزه شدیم به مقصد یک معبد بودایی. سر راه یه عالم منظره سبز و ساحل و صخره دیدیم.  توی معبد هم یه عالم مجسمه ایکیوسان‌طور قلقلی. طبل هماهنگ هیجانی زدیم و یک زنگ خیلی بزرگ رو به علامت احترام به پدر و مادر و به نیت برآورده شدن آرزوهامون به صدا درآوردیم. بعد از زیارت نشستیم به میوه و تخمه خوردن، شام رو هم در رستوران ایرانی دربند باقلاپلو با ماهیچه به بدن زدیم.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱٠
تگ ها :


سیدنی ۲

امروز تا ظهر توی خانه تنبلی کردم و به امورات دنیای مجازی رسیدگی کردم. بعد پیاده از خانه زدم بیرون. اول رفتم محل کار مهری، برایمنقشه پرینت گرفته بود که ازش گرفتم. با قطار خودم را رساندم به نزدیک آکواریوم. از ایستگاخ قطار که بیرون آمدم اول ساختماندکوئین ویکتوریا را دیدم که ظاهرن اون قدیما محل اقامت ملکه بود، ولی الان یک مرکز خرید طلا بلا می‌باشد. بعد باز پیاده رفتم آکواریوم سیدنی. حدود دو ساعت توی آکواریوم بودم. نمو را پیدا کردم! زنده! برای بردیا هم نمو خریدم. بعد سوار یک قطار کوچولو شدم که تمام محله دارلینگ هاربر را گشت می‌زد. می‌خواستم برم باغ وحش سیدنی اما طی تماسی با دوستان ملبورنی قرار شد ملبورن برم باغ وحش، اگر هم ملبورن فرصت نکردم، وقتی برگشتم بریزبین بروم باغ وحش، بلکه هم بالاخره کانگورو ببینم. چون یک عدد کوآلا برای جلب مشتری گذاشته بودند ورودی باغ وحش. ایشون ساعتی یک سانت حرکت می‌کردند به قسمی که من اول فکر کردم اصلن زنده تشریف ندارن. اما وقتی یک ساعت بعد دوباره از کنارش عبور کردم از شانس درست موقع حرکت کردنش بود و خودم با همین دو تا چشم‌های خودم دیدم که دستش رو تکون داد و سرش رو چرخوند. سپس باغ چینی (چاینیز گاردن) رو هم دیدم. 

مهری و شایسته بعد از کارشون به من پیوستند. اول باهم رفتیم کافی شاپ گیلین (همون برند شکلات که شکلات‌هایی شبیه موجودات دریایی داره) هات چاکلت با شکلات‌های هیجان‌انگیز خوردیم. بعدش هم راه افتادیم به سمت نیوتاون. همین وقتا بود که بارون گرفت لذا راهمون رو با تاکسی ادامه دادیم. نیوتاون برخلاف اسمش یه محله قدیمیه. فضاش خیلی به اروپا شبیهه. و مثلن به جای مرکز خرید مغازه‌های کوچولو داره. شام رو همون جا توی یه رستوران تایلندی خوردیم و با قطار برگشتیم خونه.

فردا هم قراره یه سفر یه روزه دستهذجمعی بریم. اعتراف می‌کنم که اصلن نمی‌دونم مقصد کجاست. چنین آدمی هستم و این همه به دوستام اطمینان دارم.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۸
تگ ها :


سیدنی ۱

اکنون که تبلت به دست گرفته‌ام تا سفرنامه روز گذشته خویش را بنویسم نشسته‌ام روی کاناپه خونه خوشگل مهری در سیدنی...

دیروز ظهر از بریزبین پرواز کردم به سیدنی. دیگه پرواز یک ساعت ونیمه شوخیی بیش نیست. که البته من موفق شدم تقریبن همه پرواز رو خواب باشم. رسیدم توی فرودگاه خیال داشتم با مهری و ساناز تماس بگیرم که خانوم بداخلاقه توی موبایلم گفت اعتبار کافی نداری! خوشبختانه مهری خوذش باهامتماس گرفت و راهنمایی‌ام کرد که از کجا بلیت قطار بخرم و خودم رو برسونم نزدیکمحل کار مهری.

هوای سیدنی خیلی گرم بود. خیـــــلی گرم بود. وقتی رسیدم ایستگاه مورد نظر، متوجه شدم که مهری و ساناز همدیگه رو پیدا کردن و دارن دو تایی دنبال من می‌گردن. الان لازمه ذکر کنم که این دو تا دوستای من هرگز همدیگه رو ندیده بودن! سعی کنید دوستان باهوش داشته باشین! مهری چمدونم رو ازم گرفت و برد شرکت که بعد ببره خونه‌اش. ساناز هم باهام اومد که بریم شهر رو بگردیم. به سارا هم زنگ زدم با موبایل ساناز به سارا که موبایلم رو برام شارژ کنه و خبر سالم رسیدنم رو هم به‌اش بدم. دوستان یاری کنید تا ساناز سیدنی‌گردی کنه. 

با ساناز اپراهاوس و هاربربریج و بوتانیک گاردن رو دیدم. و تا دلتون بخواد باهمگپ زدیم. یه بستنی خوشمزه هم زدیم بر بدن که خنکی‌اش برای من نجات‌بخش بود. ساعت شش و نیم بعدازظهر ساناز راهی شد خونه خودش و من با فری رفتم به محله دارلینگ هاربر، مهری هم اومد همونجا و با هم کنار آب شام خوردیم. که من دیگه زسیدم به مرحله له‌بودگی از خستگی. پریدیم توی ماشین مهری و سریعن خودمون رو رسوندیم خونه. من خودم رو به حمام و سپس رختخواب معرفی کردم.

امروز هنوز کمی تنم خسته است خیال دارم اول کمی توی خونه تنبلی کنم و بعد بزنم به شهر خیال دارم آکواریوم سیدنی رو ببینم و توی شهر بچرخم تا کارمندان عزیزم مهری و شایسته تعطیل بشن و باهم بریم باز هم توی شهر بچرخیم! دیروز یه جایی دیدم که تبلیغ می‌کرد کوآلا زنده داره. خیلی زحمت کشیدن جدن. 

سیدنی شهر بزرگ و مدرنیه. نزدیکی‌اش به اقیانوس هم زیباش کرده اما طبیعت استرالیایی اونجور که توی بریزبین توی چشم آدم می‌زنه این جا توی چشم نیست.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۸
تگ ها :


بریزبین ۱۱

چمدان بسته‌ام برای یک مسافرت ۹ روزه توی دل سفر اصلی. ۱۱:۵۵ به وقت بریزبین پرواز دارم به سیدنی. دو و نیم بعدازظهر باید برسم فرودگاه سیدنی. عصر شنبه هم پرواز دارم به ملبورن، پنج‌شنبه دوباره برمی‌گردم بریزبین.

و مثل همه سفرها یک اضطراب ملایمی هم دارم.

دلم تنگ شده. دلم تنگ می‌شه.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۳:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٧
تگ ها :


بریزبین ۱۰

از شروع سفرم ده روز گذشته و تا پایان سفرم دو هفته باقی مانده. حال عجیبی دارم. انگار که سفرم تمام شده! در حالی که تازه پس فردا می‌روم سیدنی و بعد هم ملبورن. وقتی هم که برگردم بریزبین هنوز سه روز وقت دارم. اما احساسم چیز دیگری می‌گوید. شاید هم این احساس از سوغاتی خریدن ناشی می‌شود. بله امروز کمی سوغاتی خریده‌ام. در بین سوغاتی خریدن، بعد از دوسال گشتن اقصی نقاط دنیا بالاخره موفق شدم لباس شب قرمز برای خودم بخرم! بله بله خیلی ذوق دارم براش. لباسم خیلی خوشگله. جالبه که من قبل از سفر فکر می‌کردم چون استرالیا لباس خیلی گرونه من این جا لباس نخواهم خرید. در حالی که شانس خوبم رو در خرید لباس با قیمت خوب، در محاسباتم لحاظ نکرده بودم.

فردا باید یه چمدون ده روزه ببندم برای سیدنی و ملبورن چون چهارشنبه ظهر پرواز دارم به سیدنی. یه اضطراب ملایمی هم دارم، از شما چه پنهون.

شب هم مهمانی شام دعوتم خانه اعظم جانم. فکر کن این همه سال من اعظم رو می‌شناسم و این اولین باره که دارم می‌رم خونه‌اش!

قبلن هم گفتم، باز هم لازمه تکرار کنم، بخشی از لذت سفر به آن بلیت برگشتی است که توی جیب یا شاید توی میل‌باکس آدمی است.

معلومه دلم تنگ شده؟ بله دلم تنگ شده برای عزیزانم و برای زندگی‌ام. برای شیوه زندگی خودم که انگار آجر به آجرش را خودم ساخته‌ام و بابت هر آجرش هزینه داده‌ام و خیلی هم دوستش دارم. و دقیقن به همین دلیل است که مهاجرت نمی‌کنم. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٥
تگ ها :


بریزبین ۹

 اختلاف ساعت خر است. به خدا اون چیزی که به معنای واقعی به آدم احساس دوری می‌ده، اختلاف ساعته، نه مسافت.

خوب پس از افاضات فلسفی، خدمت‌تون عرض کنم که کنسرت خیلی هم به‌ام خوش گذشت. فقط بار دیگر به خودم ثابت کردم که هیچ جنبه ندارم. خوب دخترم سرود ای ایران گریه داره؟ شما دو روزه اومدی سفر، بعدش هم برمی‌گردی ایران، اینم بلیت برگشتت همین بغل توی میل‌باکسته. خوب چته شما؟

بعدش شما بعد از گریه همیشه انقدر می‌رقصی؟ کلن جنبه می‌دونی چیه؟

در پایان چرا فرامرز آصف انقدر پیر شده؟ به نظرم باید یه طرحی، لایحه‌‌ای، قانونی، تبصره‌ای وجود داشته باشه که طبق اون خواننده‌ها، هنرپیشه‌ها، اصن همه کسانی که برا آدم خاطره می‌سازن پیر نشن. مسوولان رسیدگی کنند لطفن.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٤
تگ ها :


سان شاین کوست ۱

روز جمعه رو تنبلی کردیم. اما شنبه صبح با اعظم و سارا راه افتادیم به سمت سان شاین کوست. مناظر طبیعی انقدر زیبا بودند که انگار ییهو بی‌حس شدم. حتی دیگه نمی‌تونستم کادر انتخاب کنم برای عکاسی. لذا بی‌خیال شدم. یک صبحانه عالی خوردیم و راه افتادیم به سمت ساحل. به اندازه کافی آب بازی کردیم. حتی به نظرمون رسید برای تنوع بریم یه ساحل دیگه، که رفتیم. اون جا هم ضمن نوشیدن اسموتی باز هم آب بازی کردیم. وقتی خوب خسته و سوخته شدیم، (بله من الان سانازی هستم تا حدودی برنزه) ناهار خوردیم و برگشتیم بریزبین.

روز شنبه خویش را با یک عدد مهمانی نوروزی ایرانی دیگر ادامه دادیم و با یک گپ آخر شب دوستانه به پایان بردیم.

امشب هم می‌خواهیم برویم کنسرت فرامرز آصف. فکر کن من بیام سفر و نرم کنسرت! 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٥:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٤
تگ ها :


بریزبین ۸

بنا به ادعا رفیق جان امروز من هر چه را که از مرکز شهر بریزبین باقی مانده بود، دیدم. ساختمان دانشگاه هنر و ساختمان تئاتر یه موزه فسقلی لباس و یه موزه تاریخ طبیعی...

من نمی‌دونم چرا مهاجرت نکردن این همه عجیبه. تا این لحظه ایرانیان مقیم استرالیایی که من دیده‌ام متعجب‌ترین هستند. 

فردا قرار بوده برویم ساحل. میزبان جان امشب سردرد دارد. اگر فردا حالش خوب باشد شاید برویم. اگر نه که به تنبلانگی کنار رودخانه خواهیم پرداخت.

راستی سال نو مبارک. ایشالا که ۹۲ مهربان و شاد و آرام و بامرام باشد برای همه ما.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱
تگ ها :