خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

رابطه در سطح کاردار غیر مقیم

برخلاف گذشته گاهی سریال می‌بینم. اغلب اوقات که به قصد سرگرمی است و شنیدن زبان انگلیسی به امید این که همین چهار تا کلمه انگلیسی از یادم نرود. اما گاهی لحظاتی هست که حس می‌کنم دارم چیزی هم یاد می‌گیرم. جایی از سریال "خانه‌دارهای ناامید(؟)" هست که یکی از چهار زن می‌آید پیش سه زن دیگر و خبر می‌دهد، در مدتی که با همسرش قهر بوده فلانی سعی کرده شوهرش را ببوسد. و این فلانی با شوهر دومی و با شوهر و دوست‌پسر سومی هم بختش را آزموده. فقط مانده شوهر چهارمی، خود چهارمی می‌گوید تا حالا...بعد هر چهار نفر می‌روند سراغ فلانی و ...نکته جالب برای من این بود. که آن نفر چهارم لزومن زخم خورده نبود اما می‌دانست کسی که زخم می‌زند بلد است به او هم زخم بزند. در نگاه اول شاید کارش از سر رفاقت باشد. اما به نظر من بیشتر از سر نوعی هوش هیجانی است. کسی که بلایی را سر الف و ب و پ آورده بلد است این بلا را سر من و ت و ث و...ی هم بیاورد. شرط عقل است که دوری بگزینم. و من چقدر خوشحالم که بالاخره به تجربه این موضوع را دریافتم. لزومی ندارد که آدم مثلن قهر کند یا دعوا کند، کافی است فاصله ایمنی را حفظ کند. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢٧
تگ ها :


حالا یک سال است که در دلم نوری دارم

لاکی بامبوها را پرستو و لیلا وقتی آمدم خونه جون برایم هدیه آوردند، اولین گیاهان این خانه بودند و بودنشان ناگهان فضای خانه را زنده کرده بود. پارسال بعد از حدود سه سال ناگهان یکی یکی زرد شدند و خم شدند و با من که ته چاه غصه‌ها بودم هم‌نوا شدند. یاد گرفته بودم زندگی را از کام مرگ بیرون بکشم. شاخه‌ها را از جایی که هنوز سبز بودند بریدم و دوباره گذاشتم توی آب. اما ناامید بودم از دوباره جان گرفتنشان. همان وقت‌ها خواب دیدم یک شاخه خیلی ظریف و کوچک بامبو توی آب دارم که ریشه کرده و من خوشحالم و به خودم می‌گویم این شاخه را باید بدهم به دوستی. از خواب که بیدار شدم، انگار نوری دلم را روشن کرده بود. هر سه شاخه تا چند روز بعد ریشه دواندند و این بار کاشتمشان توی خاک. یادم نمی‌آمد که قرار بوده لاکی بامبوها را به چه کسی هدیه بدهم. از هر کدام بارها قلمه گرفتم و به هر دوستم که به فکرم رسید یک گلدان لاکی بامبو هدیه دادم به امید روشن شدن دل همه دوستانم. و من حالا یک سال است که در دلم نوری دارم. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱٩
تگ ها :


یازده سالگی

وبلاگم یازده ساله می‌شود امروز. این روزها این‌جا کم می‌نویسم اما معنی‌اش این نیست که تاثیرش روی زندگی‌ام کم شده. بخش بزرگی از معاشرت‌های این روزهایم یک سرش وصل است به همین جا. و البته که راضی‌ام. منظورم این نیست که از تمام معاشرت‌های مربوط به این‌جا و دنیای مجازی راضی‌ام، منظورم این است که از نتیجه در مجموع راضی‌ام. این که خیلی‌ها به جذابی وبلاگشان نیستند، حرفی است که لابد همه بارها گفته‌اند و بقیه شنیده‌اند. اما من در مقابل دوست دارم بگویم همیشه آدم‌هایی هم هستند که از وبلاگشان جذاب‌تر هستند و شخصیت‌شان از شخصیت مجازی‌شان دوست‌داشتنی‌تر است. همین گمانم کافی است برای یک نوشته تولدانه. تولدت مبارک وبلاگم. مرسی که بودی و هستی.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱٤
تگ ها :