خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

پرنده مهاجر

دیگر دستم آمده. همه سال اوضاع هورمون‌ها به سامان است تا دی ماه برسد. اوضاع می‌ریزد به هم و اواخر فروردین همه چیز بهتر می‌شود. دکترم می‌گوید طول روز و دما هوا روی ترشح هورمون‌ها موثر است. مشکل فقط هورمون‌ها نیستند. هوا که سرد می‌شود، سینوزیت محترم هم با تلاش وافر مشغول می‌شود. فکر کردم پرنده مهاجر بشوم. فصل سرما را پرواز کنم به سمت جنوب، خیلی جنوب، نیم‌کره جنوبی. بعد نوروز را برگردم ایران. چند تا آدم عزیز هم دارم توی نیم‌کره جنوبی. فرصت دارم پیش هر کدامشان هم یک ماه بمانم. فقط اگر می‌توانستم برای این چند ماه یک کاری پیدا کنم که خرجم را بدهد عالی بود. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢٧
تگ ها :


بیمه امام رمان

روی شیشه ماشین جلویی نوشته بود: "بیمه امام رمان" بله بله خنگ که نیستم منظورش بیمه امام زمان بود. اما من توی خواب‌آلودگی صبح پرترافیک روزهای آخر اسفند تهران دلم خواست بخوانم: "بیمه امام رُمان" . بعد هم با خودم فکر کردم به نظر من امام رُمان کیست؟ فکر کردن لازم نداشتم، امام بی‌شک برای من مارکز است، آقا گابریل گارسیا مارکز. بعد خیالم را پر دادم که در پناه امام رُمان بودن باید چقدر هیجان انگیز باشد. یعنی مطمئن باشی اگر حتی هفت سال آزگار در زندگی‌ات باران ببارد، هنوز می‌توانی منتظر اتفاقات هیجان‌انگیزی باشی در حدی که مثلن یک رمدیوس خوشگله‌ای به آسمان پرواز کند. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢٦
تگ ها :


داستان آن چراغ کوچک سبز امیدوار که قرمز شد.

وسط کارهایم دیدم برایم توی جیتاک نوشته: می‌دونم سرت شلوغه خواستم فقط بگم....بعد من فکر کردم چی شد که من از یک آدمی که همیشه چراغ جیتاکم سبز بود و آماده بودم برای گپ زدن با دوستانم، تبدیل شدم به آدمی که حتی وقتی سرم خلوت است هم حاضر نیستم آن علامت ورود ممنوع را از کنار اسمم بردارم؟ یکی قطعن از آن زمانی بود که از دوستانم انتظاراتی داشتم و کسانی که گمان رفاقت خیلی نزدیک بهشان داشتم، هیچ کاری نکردند. مطلقن هیچ کاری. شاید هم حتی کارهایی بدتر از هیچ کاری نکردن. حالا دوست ندارم دیگری آغاز کننده مکالمه باشد. من سرم برای همه کسانی که بی‌رحم و بی‌انصاف هستند شلوغ است. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢۱
تگ ها :


ناخودآگاه ناقلا من

دیشب توی خواب داشتم به کسی که الان یادم نیست چه کسی بود، می‌گفتم: "اگر می‌خواهی به فلانی نزدیک شوی، یک اس ام اس برایش بفرست یا ازش تشکر کن یا ازش تعریف کن هر آدمی خودش بهتر می‌داند آخرین کارش که مستحق تعریف و تشکر است، چیست."

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢۱
تگ ها :


روزمرگی دروغی است که ما باور می‌کنیم

نگاه می‌کنم به پوست دور چشمم و چین‌های ریزی که لابد به مرور عمیق‌تر هم می‌شوند. و عقربه ترازو که دارد عددی 10 واحد بیشتر از 10 سال پیش را نشان می‌دهد. یعنی طی این 3650 روز این همه شبیه به هم من 10 کیلو سنگین‌تر شده‌ام. هر سال یک کیلو و هر دو سال یک خط دور چشم. آن ساناز بیمار عدد و محاسبه دارد الان توی ذهنم تند و تند حساب می‌کند. یعنی این که روزانه حدود 3 گرم به وزن من اضافه شده. یعنی تمام این روزهای کپی پیست شده از روی هم من هر روز ساناز دیروز بوده‌ام با 3 گرم اضافه‌تر. یعنی هیچ دو روزی شبیه هم نبوده‌ام. بعد نگاه می‌کنم به رابطه‌های از دست رفته، معاشران تغییر کرده. رابطه‌ای که از دست می‌رود آدمی که دور می‌شود. هر روز یک قدم مورچه‌ای از ما دور می‌شود و ما فقط وقتی فاصله به اندازه ده قدم فیلی شد می‌فهمیم که آدمی دور شده. چون یک قدم مورچه‌ای چیزی نیست که به این سادگی حسش کنیم. هیچ روزی وقتی از خواب بیدار می‌شویم همان آدم دیروز نیستیم. آدم دیروزیم به علاوه تجربه یک روز کامل. روزمرگی و تکرار وجود ندارد. ما فقط از سر راحت‌طلبی نوع انسان، این دروغ را باور می‌کنیم.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۱۳
تگ ها :


هنوز هم نظرم همان است

داشتم توی مطالب قدیمی وبلاگ دنبال یک نوشته می‌گشتم. رسیدم به این نوشته . برایم جالب بود که هنوز هم درباره طلب بخشش کردن همین جور فکر می‌کنم.  

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٥
تگ ها :