خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

ما همه هنرمندیم!

نسبت اینستاگرام به عکاسی، مثل نسبت وبلاگ‌نویسی است به نویسندگی.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۳٠
تگ ها :


شاید هم به جای "حتی"، "به ویژه"

دخترم ساناز! خودت به خودت رسیدگی کن، حتی وقتی کسی وجود دارد که بلد است چطور به تو رسیدگی کند.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢٥
تگ ها :


هم‌کلاسی من رو ببخش

دخترک با مانتو صورتی چرک و مقنعه صورتی کم‌رنگ ایستاده بود کنار خیابان لابد منتظر سرویس مدرسه.

گفت: "انقدر دلم می‌سوزه برای بچه مدرسه‌ای‌ها، صبح زود"

بعد نمی‌دانم چه شد که حرف رسید به روز اول مدرسه. برایم گفت که یک لحظه پدر و مادرش را گم کرده بین جمع مادرها و پدرها و ترسیده...برایش گفتم که شب قبل از روز اول مدرسه من، مامی شب‌کار بود و خودش را به سختی رسانده بود که همراه من بیاید مدرسه. و برایش گفتم نه تنها گریه نکردم که حتی تعجب کردم از این که بقیه گریه می‌کنند. یادم هست که با خودم می‌گفتم: "خوب چتونه؟ الان اگر مدرسه هم نبودین خوب مامانتون سر کار بود خوب!" بعد یک حال مفتخر به خودی به‌ام دست داده بود. که یکی از این بچه‌ننه‌ها و لوس‌ها و ننرها نیستم. گمانم بعضی از همان مقنعه‌به‌سرهای فسقلی طفلکی، متوجه آن دماغ باد کرده و بالاگرفته‌ام شده بودند. گمانم یکی‌شان آه بدی کشیده بود که من 30 سال بعد از آن روز هم هم‌چنان دربه‌درم که درست و به‌جا و به‌موقع لوس بودن را یاد بگیرم.

اگر کسی این حوالی گذرش افتاد که روز اول مهر سال 62 توی مدرسه فطرت از آن نگاه مفتخر به خود من دردش گرفته و آه کشیده. لطفن آگاه باشد و بداند که نام‌برده الان دهانش به خوبی صاف شده بابت آن نوع افتخار به خود. لذا لطفن بر او ببخشایید.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢٤
تگ ها :


عشق بنفش

 

گلدان عشق بنفشم آن‌قدر قد کشید که یک قلمه ازش گرفتم و به همکارم دادم. حالا شش، هفت تا جوانه داده. ذوق غریبی دارم. بالاخره توانستم این یکی را هم رشد بدهم. شاید حالا وقتش باشد که امیدوار باشم درس این یکی را هم یاد گرفته‌ام.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱٤
تگ ها :


در ستایش این روزها

 

زندگی است دیگر، گاهی هم ور ملایم و لطیف و روانش را به آدم نشان می‌دهد. تا باد چنین بادا.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٧
تگ ها :


از ننوشتن

 

یک چندی هم خیال دارم دست بردارم از رویا نویسنده شدن. شاید راهش این است که سخت نگیرم، نخواهم یا خودمانی‌تر: گیر ندهم.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱
تگ ها :