خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

سی و شش ساله شدن

فکر کردم به خودم چه هدیه‌ای بدهم؟ چه چیزی بهتر از این که یک روز کامل را آن طور که دوست دارم زندگی کنم. مرخصی گرفتم و تمام روزم را مال خودم کردم.

به جرات می‌توانم بگویم شادترین روز تولدم در هفت - هشت سال گذشته، امروز است. شکرگزارم. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۳٠
تگ ها :


باید از آسمان ببارد

حالم خوش است، با خودم فکر کردم دیدم چون شب مسافر هستم خوش‌حالم. دیدم قبل از سفر و همان موقع سفر و بعد از سفر خوش‌حالم. پس باید بیشتر بروم سفر، کاش اصلن کارم سفر رفتن بود؟ نه، نه، نه! هرگز! محبوب‌ترین‌ کارهای دنیا هم اگر اجباری باشند اگر الزام شغل و درآمد داشته باشند جذابیتشان را برای من از دست می‌دهند. گمانم چاره همان است که بارها به دوستانم گفته‌ام به نظر من پول باید از آسمان ببارد. زیاد هم ببارد. بر سر همه هم ببارد.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢۳
تگ ها :


صبح شنبه

 

همین چند دقیقه پیش یاد شوخی‌های دیروز افتادم و بین ترافیک ماشین‌های بی‌اعصاب و بی‌میلی صبح شنبه با صدای بلند خندیدم. چی بهتر از این که شنبه صبحت را با خنده شروع کنی؟

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢٠
تگ ها :


زبان عکس

همین الان خواندن کتاب را تمام کردم، زبان عکس، نوشته رابرت اکرت، ترجمه اسماعیل عباسی و محسن بایرام نژاد، انتشارات حرفه هنرمند.

راستش خیلی حرف دارم برایتان بزنم، مثلن اینکه آدم باید رفقایی داشته باشد که بدون نیاز به ویش‌لیست و این غرب‌زدگی‌ها دقیقن بدانند برای آدمی چه هدیه‌ای بخرند، کتاب هدیه تولد پارسال است، از طرف زارا عزیز دل، کتاب ترکیبی است از دو علاقمندی من، عکاسی و روان‌کاوی. تجربه خیلی خیلی دلچسبی بود خواندنش.

اما بانمک‌ترین بخش خواندن این کتاب برمی‌گردد به این موضوع که کتاب مجموعه‌ای است از چندین عکس دسته‌بندی شده که نویسنده کمک می‌کند ما جور دیگری ببینیم‌شان. به نظرم برای من، یک ایرانی مقیم ایران ۱۳۹۲ قابل پیش‌بینی باشد که بعضی از این عکس‌ها قابل چاپ نباشند، اما موضوع بانمک این است که بعضی عکس‌ها حذف شده‌اند، اما توضیحات نویسنده درباره آن‌ها حذف نشده. بانمک نیست؟ مثلن شما یک صفحه توضیح می‌خوانید درباره الیزابت تیلور و همسرش که تازه آشتی کرده‌اند و زیر توضیحات یک قاب خالی می‌بینید، خیلی سوررئال‌طور، حتی هری‌پاتری، آدم‌های توی عکس انگار حوصله‌شان سررفته و عکس‌شان را ترک کرده‌اند. 

تا یادم نرفته پزم را درباره دوستم ادامه بدهم که یک کتاب دیگر هم بین هدایای زارا بود، ترکیب عکاسی و شعر، باز هم ترکیبی از دو علاقمندی من، عکاسی و ادبیات. دل باید این‌طور به دل راه داشته باشد.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٩
تگ ها :


از لذت این روزها

این سانازی را که از کوچک‌ترین چیزها هم بلد است لذت ببرد، خیلی دوست دارم. مثلن همین قلمه‌های پنجه غازی که امروز کاشتم توی گلدان. یا صندلی خوشحال‌های تازه‌ام (دوست ندارم هی بگویم هپی چر یا همین مبل کیسه‌ای‌ها) که لم می‌دهم رویش و کتاب می‌خوانم و آنقدر لذت می‌برم که حاضر نیستم از جایم بلند شوم. یا حتی نارنگی‌های سبز و ریز و ترش.

به شیدا گفتم چنین آدم کوچولویی هستم که راحت خوش‌حال می‌شوم. گفت: "شاید هم دلیلش این است که دقیقن می‌دانی با چه چیزی خوش‌حال می‌شوی." هووم؟ شاید! 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱۳
تگ ها :