خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

زن کولی من

بی‌هوا کشیدمش، بدون طرحی که توی ذهنم باشد یا قصدی قبلی. فقط به هوس رنگ مداد رنگی به دستم گرفتم و بی‌هدف کشیدمش روی سپیدی کاغذ. وسط کار دیدم شده قاب صورت یک زن کولی. بنفش انگار سربندش باشد، ابی و سبز و صورتی موهایش. زن کولی من صورت ندارد، اما من می‌دانم پوستش آفتاب‌سوخته است و چشم‌هایش قهوه‌ای تیره، موهایش هم سیاه و ناآرام و پرموج، گمانم عاشقش شده‌ام.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢٧
تگ ها :


او با ما نفس می‌کشد.

غم، غم معمولی هم نه، غم عمیق و افسردگی بدون روزنه امید، همیشه انگار پشت در منتظر است. کافی است حمله هورمون‌ها تاب و توانم را با خودش ببرد و در را برایش باز کند تا حس کنم سررشته زندگی که به هزار جهد به دستم گرفته بودم، از دستم رها شده و شادی مثل یک بادکنک سرخ درخشان از من دور می‌شود. و تا حمله بعدی تمام وقتم صرف این بشود که دوباره به دنبال بادکنک خوشگلم بدوم. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢٧
تگ ها :