خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

من باعث آلودگی هوای تهران هستم، می‌دانم. شما می‌دانید چرا؟

چند روزی است هوای تهرانمان تمیز شده و هیچ پلیسی کاری به زوج یا فرد بودن شماره پلاک خودروها ندارد. ذهنم به شدت با این موضوع درگیر است که چرا این همه به خودرو شخصی‌ام وابسته شدم؟ بله وسیله نقلیه عمومی قابل اعتماد و قابل برنامه‌ریزی زمانی در مسیر هرروزه من تقریبن وجود ندارد. اما برای من گل‌پنبه چیزی بیش از این‌ها است. شما فکر کن که زیر اتاق شخصی‌ام چرخ بسته‌ام و با خودم توی شهر حرکتش می‌دهم. یک فضای خصوصی در جامعه‌ای که هیچ به حریم فضای خصوصی من احترام نمی‌گذارد. جامعه‌ای که توی تاکسی احتمال دارد مرد بغل دستی‌ام وقیحانه دست‌مالی‌ام کند و زن چادری بغل ‌دستی من را لایه دوم چادرش فرض کند و فکر کند من لابد چون به حجاب باور ندارم از این که بدنم به بدن دیگری ساییده شود ناراحت نمی‌شوم. یا بسیاری از هم‌جنسانم مثلن توی اتوبوس یا مترو فکر کنند چون هم‌جنس من هستند لزومی ندارد برای حریم تن من احترام قائل باشند. حتی وقتی مثل امروز تصمیم بگیرم بیشتر خرج کنم با آژانس به محل کارم بیایم. راننده محترم اعتقادی به بهداشت ندارد و من صبح را با بوی عرق تن هزار سال مانده، باید آغاز کنم. بله من باعث آلودگی هوای تهران هستم. اما فضای حاکم بر وسایل نقلیه عمومی برای تن و روان من امن نیست. من خودم رو موظف می‌دانم که شخصن برای امن کردن خودم اقدام کنم. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢٥
تگ ها :


بابت رفتارم شرمنده‌ام

از گلدان‌هایم قبلن این‌جا نوشته‌ام. براساس نوشته قدیمی لابد الان تصورم می‌کنید یک گلدان پرپشت و شاداب از آن گلدانم دارم که لوس نیست. خوب اشتباه می‌کنید. الان یک گلدان بزرگ تقریبن خالی دارم که فقط یک شاخه کوچک از گل قاشقی دارد. چی شد که این طوری شد؟ چند ماه پیش از طرف شرکت 10 تا گلدان جدید بزرگ خریداری شد و توی اتاق‌های ما چیده شد. سر دو روز پشه‌ها اتاق‌های ما رو به تصرف خودشون درآوردن. خاک گلدان‌های جدید پر از پشه بود. چاره چیه؟ سم گیاهی. آقای رئیس یه اسپری از سم گیاهی داد دست یکی از نیروهای خدماتی شرکت و به‌اش گفت همه گلدان‌ها رو سم پاشی کنه. گلدان‌های طفلکی من هم گناه‌کار شناخته شدند و سم نوش جان کردند. سم قرار بود 10 روز یک‌بار تا کشته شدن همه پشه‌ها به خاک گلدان‌ها اسپری بشه. پشه‌ها با بار اول سم‌پاشی کشته نشده بودند و سروصدای همه همکارها هم درومده بود. رئیس جان حس کرد می‌تونه از روش مدیریتی‌اش برای مدیریت پشه‌ها هم استفاده کنه. چند روز پشت سر هم گلدان‌ها سم‌پاشی شدند. وقتی کاری تکراری بشه، دقت هم توی اون کار کم می‌شه. سمی که قرار بود فقط روی خاک گلدان‌ها پاشیده بشه روی برگ‌ها پاشیده می‌شد. پشه‌ها نسلشون منقرض شد. اما گلدان عزیز من هم هر روز یه شاخه‌اش رو از دست داد. هی سعی کردم شاخه‌های تازه‌تر رو بذارم توی آب که ریشه کنن و بکارمشون. اما فایده نداشت. خاک گلدان بیش از حد سمی شده بود. در نهایت فقط تونستم یه شاخه رو نجات بدم. راستش الان شرمنده گلدانم هستم. من روی لوس نبودن و مقاوم بودنش زیادی حساب کرده بودم. یادم رفته بود هر موجودی یه ظرفیتی داره برای بی‌توجهی دیدن و استنشاق سم. وقتی اون ظرفیت پر بشه دیگه رفتارهاش قابل پیش‌بینی نیست. هر روز که نگاهش می‌کنم به‌ام یادآوری می‌کنه باتوجه زیادی به گلدان لوسه اون رو فراموش کردم و حالا دارم از دستش می‌دم. از خودم شرمنده‌ام بابت رفتارم.              

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱٠
تگ ها :


به بهانه 10 ساله شدن یک حدیث مکرر

امروز توی فیبسبوک دیدم علیرضا نوشته که 10 سال از مهاجرتشان گذشته. یادم افتاد که این یعنی ده سال از اولین مهاجرت رفیق گذشته. مینا صمیمیترین رفیق هم‌دانشگاهی من بود. از رفتنش توی همین وبلاگ هم نوشته بودم. این قصه تکراری انگار تمامی ندارد. و سالی نمی‌گذرد بدون آن که رفیقی برود. برای من که همیشه دوستانم مهم‌ترین سرمایه زندگی من بوده‌اند آسان نبوده تحمل جای خالی‌شان. اما همین رفتن‌ها به من ثابت کرده دنیا پر است از آدم خوب و لایق رفاقت و دوست داشتن. رفیقی که هم بلد است وقت خالی بودن توی دلت بگوید بیا تا ازت مراقبت کنم و هم بلد است وقتی تصمیم درستی گرفتی بگوید کار خوبی می‌کنی و هم بلد است وقت خداحافظی توی گوشت بگوید چقدر حواسش هست به این که تو تلاش می‌کنی رفیق خوبی باشی. رفیقی که بلد است وقتی گریه و اشک داری از آن سر شهر بیاید دنبالت و توی شهر بارانی بچرخاندت و هم بلد است وقت خوش‌حالی‌ات بگوید که برایت خوش‌حال است. رفیقی که بودنش گرمی دل است و رفیقی که اول صبح بی‌ دلیل می گوید که دوستت دارد. و عزیز دلی که بودنش شادی دل است...توی دنیا پر است از آدم‌هایی که محبت و رفاقت را بلدند. این قصه تکراری تمامی ندارد، می‌دانم. اما من دیگر نمی‌ترسم....من نمی‌ترسم اما توی این روزهای پیش رو مراقب من باشید لطفن. مثل همه بارهای قبل که مراقبم بودید. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢
تگ ها :