خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

خداحافظ محلهء این اواخر نامهربان

مهم نیست چند ساله باشی و مهم نیست چقدر سعی کرده باشی خودت را بشناسی. همیشه ممکن است خودت را شگفت زده کنی. این روزها دارم احساسات جدیدی در خودم کشف می‌کنم.

بنگاهی که خانه‌ام را اجاره داد نزدیک اولین خانه‌ام در این محله بود. بیش از 12 سال پیش، اولین بار ساکن این محل شدم. حالا که دارم می‌روم به محله جدید دلم انگار تنگ می‌شود. 12 سال زمان خوبی است که فکر کنی به اندازه کافی در این محله ساکن بوده‌ای که همه جور احساسی را تجربه کنی حتی دلزدگی. مثلن آن روز عصر که بعد از چهار سال بدون ماشین و پیاده توی محله گشت زدم. و فهمیدم نگاه‌های نر و دریده محله چقدر بیشتر از قبل شده. یا همین محرم و آن شب کابوسی‌اش نشانم داد که چطور تعصب بلد است روز به روز در ذهن‌ها ریشه بدواند و جای عقل و انسانیت را تنگ کند. 

گمانم بسیاری از کسانی که تصمیم به مهاجرت می‌گیرند حس و حالی مثل حس و حال من را تجربه می‌کنند. دلزدگی از محیط آشنا. و لابد روزهای آخر حسشان ضربدر هزار و میلیون شده همین ترکیب احساسات این روزهای من است، ذوق و شوق و ترس و غم و نگرانی و گیجی. 

خلاصه که این روزها علاوه بر خداحافظی با خونه جون به خداحافظی با محله‌ای مشغولم که حتی خیلی هم دوستش نداشتم از اول. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٥
تگ ها :


خونه جون و خونه پنجره

گمانم قبلن اینجا گفته باشم که خانه‌ام، خونه جونم، برای من یک رحم بود. توی اوضاعی زندگی در این خانه را شروع کردم که حس می‌کردم مرده‌ام. سراسر روانم انگار زخمی بود. خودم را نمی‌شناختم. بعد در پناه همان سقف یواش یواش بنای وجودم را دوباره آجر به آجر چیدم. موجود تازه‌ای شدم. این موجود تازه را از آن چه که قبلن بودم بیشتر دوست داشتم.

و بعد مثل هرموجودی که در یک رحم رشد می‌کند، خانه‌ام برایم تنگ شد. حالا بیشتر از دنجی و دور از دسترس بودن دلم پنجره می‌خواست. دلم فضای بازتری می‌خواست که دست کم یک بار با خیال راحت همه کسانی که دوست دارم دور هم باشیم را یک جا دعوت کنم خانه‌ام. و ترافیک لعنت تمام خدایان و شیاطین موجود و ناموجود بر ترافیک باد. اعصابم له می‌شد هر صبح و هر عصر. دلم می‌خواست یا بتوانم کارم را عوض کنم یا...خانه‌ام. 

حالا خانه‌ام را امانت داده‌ام به کسی و می‌خواهم خانه دیگری را امانت بگیرم. جوری که بتوانم پیاده بروم شرکت، آن هم از خیابان عزیز ولی‌عصر. برای رفتن به خانه جدید ذوق و شوق دارم، به خصوص که همسایه دیوار به دیوار دوستان عزیزی می‌شوم. گمانم در خانه جدید رفاه بیشتری دارم. اما به جان عزیزتان قسم، خونه جون هنوز عزیز است. آن‌قدر عزیز که این روزهای آخر اقامتم توی این خانه هر شب وقتی با هم تنهاییم در سکوت ازش سپاس‌گزارم و باهاش حرف می‌زنم و سعی می‌کنم آرام آرام ازش جدا شوم. حالم یک حالی است مثل وقتی بچه‌ای اولین بار می‌خواهد خانه را ترک کند و برود مدرسه. ذوق و ترس و غم و خوشی و همه احساسات متناقض با هم.

خلاصه یادتان باشد آن‌‌قدر کسی برایم پنجره نخرید که خودم یکی برای خودم تهیه کردم. کس نخارد پشت من...

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۳
تگ ها :