خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

یادداشت‌های یک اتوبوس‌سوار 15

عجله داشتم که زودتر برسم خانه. ساعت 6 مهمان داشتم. سر راه باید خرید هم می‌کردم. راس ساعت چهار و نیم از شرکت زدم بیرون. 

پشت سر من سوار اتوبوس شد و از کنار دستم خودش را رساند به میله‌های کنار پنجره و چشم دوخت به آسمان گرفته. 

اول صدایش را شنیدم و بعد کلماتش را تشخیص دادم. زیبایی صدا و آشنایی‌اش باعث شد دلم بخواهد صورتش را ببینم

-معلوم نیست آلودگیه یا ابر.

پرپر می‌زدم که صورتش را ببینم. صدا آشنا بود. مطمئن بودم که بارها شنیده‌ام. اما یادآور شعر بود. حرف عاشقانه و رمانتیک...یک صدای معمولی جوابش را داد.

-بیشترش ابره

-پس کاش بباره

جوری لحنش شاعرانه بود که انتظار داشتم بعدش برایمان بخواند که: ...آخ اگه بارون بزنه....

-ابره، اما نمی‌باره خانوم

و بالاخره انتظارم را برآورده کرد. حرف شاعرانه‌اش را گفت:

-آسمون این شهر هم مثل آدماش شده. دلاشون گرفته اما گریه نمی‌کنن. 

به خدا که اگر من این جمله را می‌گفتم خیلی مبتذل و حتی خیلی خنده‌دار بود. اما آن صدا ساخته شده بود برای شعر خواندن. نمی‌دانم چه شد که انگار همه ما زنان خسته اتوبوس حس کردیم باید به صاحب این صدا احترام بگذاریم. یک صندلی خالی شد و همه راه باز کردیم که برود روی صندلی بنشیند.

تازه صورتش را دیدم. پیر نبود اما توی صورتش چروک‌های عمیق داشت. روی ابروهایش جای دو بار خال‌کوبی داشت. دور لبش هم رد خال‌کوبی کهنه دیده می‌شد. و حتی گمانم رد خط چشم کهنه شده هم داشت. چشمانش عسلی و پوستش تیره بود. چهره‌اش شبیه خط‌خطی یک بچه دبستانی بود روی یک عکس قدیمی، اما باز آشنا. 

من پیاده شدم که از دست‌فروش سر کوچه بالایی کرفس و تره‌فرنگی و اسفناج بخرم و از سبزی فروشی گوجه فرنگی. همین طور که کرفس‌ها را جابه‌جا می‌کردم که یک دسته انتخاب کنم، یادم آمد. گمانم صدای دوبلور یکی از کارتون‌های بچگی بود. فرشته مهربان پینوکیو؟ شاید.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/۳٠
تگ ها :


یادداشت‌های یک اتوبوس‌سوار 14

غروب زمستان بود و داشتم می‌رفتم سمت چهارراه ولیعصر که تئاتر ببینم. این وقت سال، این وقت روز اتوبوس‌هایی که به سمت چهارراه ولیعصر می‌روند شلوغ‌تر از اتوبوس‌هایی هستند که به سمت چهارراه پارک وی می‌روند.

چهره خسته اما آرامی داشت. تخمین زدم هم‌سن و سال باشیم یا کمتر از 5 سال از من بزرگ‌تر باشد. نشسته بود روی سکو صندلی‌های تکی دم در جلو اتوبوس. ساعتش را نگاه کرد و موبایلش را از کیفش بیرون آورد. 

- سلام مامان جان...توی اتوبوسم، می‌رسم خونه تا یک ساعت دیگه،...شما مشق‌هات رو نوشتی؟... آفرین. نه با فرنوش کاری ندارم پسرم. بذار درسش رو بخونه خواهرت...ببین مامانی اون ظرف بستنی بزرگه که توش قرمه سبزی ریختم گذاشتم توی فریزر رو یادته؟...آره همون. برو از فریزر درش بیار. 

تا برسیم چهارراه ولیعصر، با آرامش به پسرش گفت ظرف خورش آماده یخ‌زده را بگذارد توی کاسه بزرگ و توی کاسه آب گرم بریزد که وقتی مادر می‌رسد خانه یخش آب شده باشد. بعد با همان صبر گفت چهار تا پیمانه برنج بشوید و بریزد توی قابلمه پلوپز، چقدر آب و چقدر نمک و چقدر روغن هم اضافه کند و درجه پلوپز را بگذارد روی ته‌دیگ طلایی. بعد هم سفارش کرد حالا که مشق‌هایش را نوشته آرام بازی کند و صدای تلویزیون را بلند نکند که خواهرش به درس‌هایش برسد. 

چهارراه ولیعصر با من پیاده شد. رفت سمت خط اتوبوس بی آر تی تهران‌پارس. من هم رفتم سمت تئاترشهر.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/٢٩
تگ ها :


یادداشت های یک اتوبوس سوار 13

جا نبود تقریبا جلو در ایستاده بودم. پشت سرم دو تا زن جوان ایستاده بودند که طرح محوی از چهره‌هایشان را توی شیشه در اتوبوس می‌دیدم. ظاهر معمولی و مرتبی داشتند و از قیمت تور کیش می‌گفتند. 

اولی: "جاری منم هفته پیش با شوهرش رفت کیش. تور کامل یک میلیون تومن."

دومی: " سه روزه؟ گرونه که."

اولی: " اون آخه خوب حقوق می‌گیره. فوق لیسانس شیمی داره."

 

و بعد یک رقمی را برای حقوق احتمالی جاری‌اش گفت که حدود نصف حقوق من بود. ماتم برده بود. بعد درباره حقوق خودشان حرف زدند. و اینکه اولی نمی‌دانست پولش چطور خرج می‌شود. و دومی برنامه‌ریزی می‌کرد برای اینکه پس انداز هر چند ماهش رو چه بخرد و چطور خرج کند. دائم حس می‌کردم که عددها دست کم مربوط است به پنج سال پیش.

هربار، هر روز اوضاع سخت اقتصادی اغلب مردم به طرز دردناکی به چشمم فرو می‌رود. اما برای آدم اهل عددی مثل من این یکی خیلی واضح‌تر از همیشه بود. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/٢۱
تگ ها :


باران و مادرانگی و دخترانگی

یکی از لذت‌های زندگی برای من، گوش دادن به صدای باران است. مثلا توی یک کوچه خلوت و ساکت قدم بزنی و به صدای دانه‌های باران که می‌خورد به چتر گوش بدهی. یا ضبط صوت ماشین را خاموش کنی و...یا مثل دیشب با صدای باران بخوابی و تا صبح دو سه باری با صدای تگرگ از خواب بیدار بشوی. و صبح زودتر از همیشه سرحال از خواب بلند بشوی و به خودت بگویی چه خوب که مامی روزی می‌رسد تهران که هوا تمیز است. به خودم یادآوری می‌کنم که با ماشین بروم شرکت که بعدازظهر بروم فرودگاه دنبالش. ساک خرید چرخدار هم بردارم که قبل از رفتن به فرودگاه خرید کنم هم برای خانه خودم و هم برای مامی. 

گاهی هم مادری کردن برای مامی لذت دارد. گمانم وقتی به انتخاب خودم باشد. و برای ابراز محبت. نه وقت‌هایی که اجبار و وظیفه است.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/٢٠
تگ ها :


خوبم

حالم را پرسید، از آن دوستانی که با خیال راحت می‌توانی به‌ش بگویی خوب نیستم. پاسخش اما با تمام صداقتم "خوبم" بود. 

فکر کردم با همه آنچه گذشته و می‌گذرد، بیشتر از هر وقت دیگری در زندگی‌ام خوبم. البته که معنی‌اش بی‌مشکلی و آسانی همیشگی نیست، اما خوبم. و این شاید گنج این روزهای من باشد. خوب بودن با وجود همه چیزهایی که می‌تواند باعث خوب نبودن بشود. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/۱٩
تگ ها :


نظر شما برای شما محترم!

 

چند هفته پیش که خانه مادر و پدرم بودم، برای عصر مهمان رسید. در حال پذیرایی از مهمان‌ها بودم که مهمان عزیز گفت: "ساناز جان چاق شدی!" به عادت و بلافاصله گفتم: "شاید." اما جالب ماجرا این بود که همان روز صبح خودم را وزن کرده بودم. می‌دانستم در همان بازه منفی و مثبت نیم کیلو یک سال گذشته هستم. 

شنیدن نظرات دیگران لازم است. یا به قول دوستان انتقادپذیری خوب است. اما نظر هر کسی درباره هر موضوعی، لزوما درست نیست. گاهی هم وقتی کسی در جایی که دانش و تخصص و صلاحیتش را ندارد، نظر می‌دهد، درست‌ترین کار ممکن این است که یک گوش در باشه و آن دیگری دروازه.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/٥
تگ ها :