خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

یادداشت‌های یک اتوبوس‌سوار 17

نمی‌دانم توی شلوغی اتوبوس گوش من درست دم دهانش قرار گرفته بود که داشتم کر می‌شدم یا واقعا داشت بلند حرف می‌زد. از میرداماد تا میدان ولیعصر فهمیدم که با دختر کنار دستی توی تیم والیبال حجاب هم‌بازی هستند و دارند می‌روند منیریه که لباس‌هایی را که باشگاه داده اما برایشان کوچک است، عوض کنند با سایز بزرگ‌تر. 

اما جذاب‌تر این بود که دانشجو بیوتکنولوژی بود و برای دوست دانشجو زبانش داشت توضیح می‌داد که چقدر زیست مولکولی جذاب است که فلان مولکول که بهمان وظیفه را دارد شکلش چطوری است که بهترین شکل برای انجام این کار است...و در پایان فرمودند: 

"یعنی نمی‌شه یکی زیست مولکولی بخونه، اما به خدا اعتقاد نداشته باشه."

توی دانشگاه‌ها و دبیرستان‌های ایران تکامل تدریس نمی‌شه مگه؟ 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/٢٤
تگ ها :


از لذت تا لذت

وقتی کاری تازگی دارد، لذت تجربه نو عزیزش می‌کند. تکرار اما خیلی وقت‌ها لذت را آهسته و پیوسته کم‌رنگ می‌کند.

تازگی متوجه شدم لذت دیگری را هم تجربه می‌کنم، لذت مهارت. لذت اعتماد به بی‌عیب و نقص انجام دادن یک کار، لذت کمال.

و بین این دو مرحله همیشه دورانی هست که نه تجربه تازه است و نه مهارت در حد کمال. فقط باید تاب آورد فضای بین این دو نوع لذت را. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/۸
تگ ها :


یادداشت‌های یک اتوبوس‌سوار 16

تکیه داده بود به پنجره‌های بین دو ردیف صندلی و صورتش از درد فشرده بود. آنچنان مظلوم و طفلکی بود که اول نشناختمش. اما بعد پالتویی که زیر چادر پوشیده بود و مدل مقنعه سر کردنش  یادم آورد که همین چند هفته پیش چه فحش‌های آب نکشیده‌ای نثار خانومی کرده بود که توی شلوغی اتوبوس مرتکب گناه کبیره شده بود و دستگیره دو تا صندلی را هم‌زمان گرفته بود و دستگیره به این خانوم نرسیده بود. 

آن روز من به طرز عجیبی آرام بودم و از کارهایش بیشتر خنده‌ام می‌گرفت تا عصبانی باشم. فقط ازش پرسیده بودم شما احیانا ناظم مدرسه نیستید؟ برآشفته پرسیده بود چطور؟ گفته بودم از زمان دبیرستان تا حالا آدمی این همه حق به جانب و بی‌ادب ندیده بودم که با وجود این میزان از بی‌ادبی قصد ادب کردن دیگران را هم داشته باشد.

اما امروز انقدر طفلکی بود که ردی هم از آن ناظم زنده کننده خاطرات بد در او دیده نمی‌شد. ایستگاه نیایش که چند صندلی خالی شد، با اینکه می‌شد بنشینم صدایش کردم که بیاید روی صندلی بنشیند. مودبانه تشکر کرد و گفت کمردرد دارد و ایستادن واقعا برایش سخت است.

آدم‌ها حتی اگر خودشان هم ندانند هرگز کاملا و فقط با یک صفت، چه خوب و چه بد، این‌همان نمی‌شوند. چه خودشان بخواهند، چه نخواهند. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/۳
تگ ها :