خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

دیر به دیر

یکی دو روز پیش که رفته بودم پیش شیما با هم به این نتیجه رسیدیم که کباب کوبیده و فست فود، دیر به دیرش میچسبه، مخصوصن اگر نوع مرغوبش گیر آدم بیاد. خواستم بگم رانندگی هم همینه.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢٧
تگ ها :


ضعف

ضعف دارم و فکر میکنم به شباهت شدید ضعف جسمی و غمگینی

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢٥
تگ ها :


زنانی که با گرگ‌ها می‌دوند

اولین باری که کتاب را خواندم هم وقتی رسیدم به فصل آخر احساس می‌کردم موسیقی حماسی در فضای اطرافم پخش می‌شود. بعد از سه بار هم هنوز همان موسیقی پخش می‌شد.

همین دوشنبه گذشته کتاب را بعد از چهار ماه با همراهی پنج زن دوست داشتنی یک بار دیگر خواندم. این جلسات کتاب‌خوانی برای من رویای به حقیقت پیوسته بود. گرچه جلسات بخش زیادی از زمان آزاد آخر هفته‌هایم را هم علاوه بر زمان برگزاری جلسه به خودش اختصاص می‌دهد، اما برگزاری جلسات به شدت برایم راضی کننده است.

دوشنبه وقتی جلسه تمام شد و دوستانم از خانه رفتند، پر بودم از احساسات متناقض. می‌دانستم دلم برای جلسات و دوستانم تنگ خواهد شد. و هم‌زمان از به سرانجام رساندن یک کار دوست داشتنی پر از لذت بودم. 

 

پ.ن. : اگر دوست دارید همراه من و دوستانم باشید برای خواندن کتاب "زنانی که با گرگ‌ها می‌دوند." به من ایمیل بزنید. لازم به ذکر است که جلسات مخصوص خانم‌ها است

sanaz.k.samiei@gmail.com

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢٤
تگ ها :


سکوتِ دزد

گاهی سکوت بر من نازل می‌شود. و وقتی نازل می‌شود، مدتی طولانی مهمان من باقی می‌ماند. داستان نوشتن را هم همین‌طور گم کردم. اول سه روز مردم، بعد سکوت بر من نازل شد. مهمان طولانی‌مدتم شد. داستان‌نویسی را از من دزدید و رفت. 

دوباره سکوت نازل شده. گمان می‌کنم چیزی ندارم که این بار بدزد و ببرد. شاید هم اشتباه می‌کنم و فقط امیدوارم که چیزی ندارم که بدزد. 

چه شد که سکوت نازل شد؟ اگر می‌شد بگویم که سکوتی در کار نبود. راز، آن هم نه راز خودم فقط که راز دیگری هم، بعد سکوت و بعد بی‌حسی در بخشی از روان و بعد گسترش سکوت و بی‌حسی. و بعد دزدیده شدن چیزی ارزشمند. 

نگران خودم هستم و آنچه که این بار سکوت خیال دارد از من بدزد. بسیار هم گزیده‌دزد است. می‌گردد و عزیزترین را می‌یابد. چون خدایان که همیشه از تو قربانی کردن عزیزترین و ارزشمندترینت را انتظار دارند. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۱۸
تگ ها :


در ستایش تارا

داشتم فکر می‌کردم اسم خانه شمال پدر و مادرم را چه بگذارم؟ چیزی مثل تارا که خانه تهران است. 

بعد دیدم تارا آنجاست که مامی و بابا هستند. 

دارم می‌روم تارا. وقتی برگردم حالم بهتر است.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۱٥
تگ ها :


یادداشت‌های یک اتوبوس‌سوار 12

انقدر سریع اتفاق افتاد که همان موقع درست نفهمیدم چه اتفاقی افتاده. ون نیروی انتظامی ایستاد کنار اتوبوس پشت چراغ قرمز. یک مامور زن و یک مامور مرد هم‌زمان دویدند توی پیاده‌روی جلو پمب بنزین. دو تا بچه فال‌فروش ترسیدند و آمدند سمت ما و چپیدند توی اتوبوس. دو تا مامور رسیدند به خانومی که آرام و قدم‌زنان داشت می‌رفت رو به جنوب. مامور زن دستش را گذاشت رو شانه زن. 

چند دقیقه بعد زن توی ون بود و من و دو تا دخترک فال‌فروش فسقلی ترس‌خورده توی اتوبوس بودیم. دخترک چند بار نگران از من پرسید:

"خاله، آزادش می‌کنن؟ خیلی اذیتش می‌کنن؟"

و من با صدایی که حتی به گوش خودم هم به زور می‌رسید، چند بار تکرار کردم:

"نمی‌دونم عزیزم."

نه دخترک فال فروخت، نه من یادم بود از شکلات‌های تو کیفم به‌ش بدهم. 

 

اگر یک روزی من از کشورم مهاجرت کنم، بی‌شک یکی از انگیزه‌های قوی‌ام، فرار از حجاب اجباری خواهد بود.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۸
تگ ها :


یادداشت‌های یک اتوبوس‌سوار 11

آخرش باید بفهمم این خانوم‌ها و آقایان دماغ‌چسب‌زده که ایستگاه خبرنگاران پیاده یا سوار می‌شوند پیش کدام جراح زیبایی می‌روند. خانوم موطلایی دماغ‌چسب‌زده با من ایستگاه میرداماد سوار اتوبوس شد. سه دختر گمانم دانشجوی سال اول و دوم تکیه داده بودند به پنجره روبروی در ورودی. کنارشان ایستادم. یکی دماغ کوچکی داشت، یکی دماغ متوسط و یکی دماغ بزرگ. دماغ متوسط داشت می‌گفت:

"هردوتون خرین."

دماغ‌بزرگ: "قبول من خر، اما این (اشاره به دماغ کوچک) از من خرتره."

"راست می‌گی."

دماغ متوسط رو کرد به دماغ کوچک: "بذار منطقی باهات صحبت کنم، تو صورتت گرده و اینجای دماغت، (اشاره به سوراخ بینی دماغ‌کوچک) درست وسط صورتته. عمل بکنی همین یه ذره دماغت رو کوچیک‌تر می‌کنن، قیافه‌ات می‌شه عین در قابلمه، دماغت هم دستگیره وسط در قابلمه!"

هر سه باهم منفجر شدند از خنده و من سعی کردم جایی بین جمعیت گم بشوم. 

خنده‌ام که آرام گرفت دوست داشتم بروم به هردویشان بگویم. فقط بدانید درد دارد و دردسر و زحمت. مثل فوتوشاپ نیست. این را بدانید و بعد تصمیم بگیرید.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٥
تگ ها :


یادداشت‌های یک اتوبوس سوار 10

خیلی روزها سر راه کمی خرید می‌کنم و با خودم می‌برم خانه. بخشی از راه را پیاده‌ام و بخشی را توی اتوبوس اغلب ایستاده. باید حواسم باشد که زیاد و سنگین خرید نکنم. اغلب خریدهایم را می‌گذارم توی کوله‌پشتی برای همین بیشتر وزنی که بتوانم به دستم بگیرم می‌توانم خرید کنم. اما وقتی اتوبوس شلوغ است هم حجم زیاد کیف کوله‌پشتی باعث مزاحمت است و اغلب مجبور می‌شوم کیف را روی یک شانه‌ام بیاندازم. همین می‌شود که سنگینی خریدها بیشتر آزاردهنده می‌شود. وقتی خرید به اصطلاح سوپری دارم، کار ساده است، امروز پنیر را می‌خرم، فردا ماست را. اما وقتی قرار است امشب سالاد درست کنم نمی‌شود امروز کاهو را بخرم فردا گوجه‌فرنگی را. گیرم که حواسم بود و از اول هفته هر روز یک قلم از سبزیجات را خریدم، با وسوسه دیدن رنگ میوه‌ها چه کنم؟ باز اگر زمستان باشد می‌توانم خودم را به خرید دو تا نارنگی و سه تا کیوی راضی کنم. اما وقتی تابستان است چطور بین شلیل و آلو و زردآلو و گیلاس و آلبالو و گیلبالو و انگور یاقوتی و انگور سیاه و انجیر و هلو و هلوانجیری و آلو سیاه...انتخاب کنم؟

شانه چپم درد دارد. اما گیلبالوها حرف نداشت. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٤
تگ ها :


خانه پنجره

بسیار خوانده‌ام درباره مفهوم روانی خانه، که مشابه وضعیت کنونی روان انسان است، اما به تازگی حس می‌کنم وضعیت خانه فیزیکی آدم‌ها هم مشابه وضعیت روانی آن‌‌هاست. هیچ دلیل منطقی و قانع کننده‌ای ندارم برای این حرفم فقط نگاه می‌کنم به وضعیت خودم در خانه‌های مختلفم و اطرافیانم و خانه‌هایشان.

خانه‌ای را که الان دارم، می‌توانم به دو بخش شمالی و جنوبی تقسیم کنم. بخش شمالی، سخن از روز است و پنجره‌های باز و هوای تازه. محل پذیرایی از مهمان است و معاشرت. دو پنجره بزرگ با پرده نازک تور به رنگ سبز ملایم دارد. جالب است که دستگا‌ه‌های ارتباط با جهان بیرون، شامل تلویزیون و تلفن و مودم هم در همین بخش است. بخش جنوبی اما پنجره‌ها پرده‌های رنگی کلفت دارند. هروقت نیاز داشته باشم به سکوت و تنهایی و تاریکی، زندگی‌ام محدود می‌شود به بخش جنوبی. پرده‌ها را می‌کشم و توی محدوده همان دو اتاق و آشپزخانه و حمام می‌مانم. عجیب هم برای حالم موثر است. شده گاهی فقط یک روز مقیم شدن در بخش جنوبی حالم را جا آورده و آماده‌ام کرده برای دوباره مرتبط بودن با دنیای اطراف. 

خانه قبلی‌ام، خونه جون، به شدت دنج بود. انگار پوست دوم من باشد. همه خانه هم محل معاشرت بود و هم محل تنهایی. زندگی‌ام هم همان‌قدر هم‌زمان هر دو را داشت. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۳
تگ ها :