خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

رویاهای ساده و کوچک تحقق یافته

 

بافتن را از مادر جون یاد گرفتم. پنج یا شش ساله بودم. هنوز مدرسه نمی‌رفتم. یک شال و یک کلاه برای جولی عروسک کف‌دستی‌ام بافتم به رنگ سبز عدسی. 

از همان موقع هروقت حس کردم دستانم بی‌قرارند رفته‌ام سراغ میل و کاموا. 

دبیرستانی بودم یا شاید کمی کوچکتر یک رویایی داشتم که توی تراس یک خانه ویلایی مدل قدیمی توی رشت نشسته‌ام رو به حیاط و دارم بافتنی می‌بافم. باران می‌بارد و هوا کمی خنک است. طوری که می‌چسبد یک شالی بیاندازم روی شانه‌ام یا یک پتو نازک روی پاهایم بکشم. هیچ کاری به جز بافتن ندارم. یک حس آرد بیخته و الک آویخته‌ای توی این رویا بود. تو بگو رویای زمان بازنشستگی.

دیشب که داشتم می‌بافتم یاد این تصویر افتادم و فکر کردم این دفعه که رفتم زیباکنار با خودم میل و کاموا ببرم و بنشینم توی آلاچیق روی تخت و ببافم. اگر باران ببارد تصویر کامل می‌شود گمانم. 

چند روز پیش که عینکم را جا گذاشته بودم خانه، صحبت دردسرهای عینک شد و بعد علاقه‌اش به عینک در کودکی. می‌گفت: "حضرت حق هم از بین تمام رویاهای کودکی تخمی‌ترین‌ها را انتخاب می‌کند برای واقعی شدن." همان موقع هم مخالف بودم. اما مدرکی نداشتم برای حرفم. حالا دارم گمانم.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٢۳
تگ ها :


لذت‌جو

 

همین چند روز پیش بود. پشت میز شرکت نشسته بودم و دلم برای میل بافتنی و کامواهام تنگ شده بود. و بعد فکر کردم توانایی اعتیاد به هر کار لذت‌بخشی دارم. و از ترس همین همیشه سعی کرده‌ام به شدت منضبط باشم. دیگران همیشه همین لایه بیرونی را دیده‌اند که منضبط است. و بر اساسش بسیار هم قضاوت‌های پراشکال داشته‌اند. حالا البته مهم هم نیست. خودم می‌دانم کافی است یک قدم عقب بنشینم تا لذت‌جو درونم صد قدم پیش‌روی کند و شیرازه جهانم از دستم خارج شود‌‌

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٢٢
تگ ها :


ظرفیت تکمیل است

یه دونه از این تابلوهای "ظرفیت تکمیل است" می‌خوام، که بزنم جلوی پیشونی‌ام. ظرفیتم برای شنیدن غر، غصه، غم، مشکل، بدبیاری و حتی درد دل تکمیل است. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۱۸
تگ ها :


شال گردن می‌بافم

دم غروب رسیدیم حسن آباد. دویدم توی مغازه اول. حالم؟ حال یک ساناز در مقابل دریای رنگ! ذوق زده و خوشحال و مشعوف. وقت زیادی نداشتم چون مغازه‌ها در حال تعطیل شدن بودند اما خوبی ماجرا این بود که دقیقن می‌دانستم چه می‌خواهم: یک کاموا با رنگ‌های پاییزی. نارنجی- آجری، سبز یشمی و کرم. همان جا بود توی سبد حراجی‌ها. خود خودش بود. برش که داشتم مغازه داشت بسته می‌شد. سه تا کلاف خریدم. و توی دلم پر از نور شد. 

تا برسیم خانه مثل یک عروسک عزیز کامواهام رو بغل کردم. و هی ذوق کردم و باز هی ذوق کردم. 

جمعه صبح بافتنش را شروع کردم و هر شب به شوق بافتنش می‌روم خانه. تا پاییز نشده یک شال گردن خواهم داشت با ترکیب رنگی که به نظر من رنگ پاییز است و رنگ من.

خوشحالم که رنگ هست. و خوشحالم که از زنگ لذت می‌برم و خوشحالم که بلدم به این سادگی ذوق کنم. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۱٦
تگ ها :


محبوب‌های دوست نداشتنی

 

آدم‌های همیشه محبوبی وجود دارند که مراقب هستند باعث ناراحتی کسی نشوند. خیلی وقت‌ها نظری نمی‌دهند، اقدامی نمی‌کنند یا حرفی نمی‌زنند که نکند به کسی بربخورد و ناراحت بشود. این آدم‌ها اغلب ناخواسته به صورت ناجوری دل نزدیک‌ترین‌هایشان را می‌شکنند. اما برای یک قدم دورترها برای همیشه محبوب باقی می‌مانند. 

دیروز عکسش را توی اینستاگرام دیدم، قهرم؟ نه نیستم. اما دیگر دوستش ندارم. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۱٠
تگ ها :


بارون رو دوست دارم هنوز

صبح از کوچه صدای حرکت لاستیک ماشین روی خیابون خیس شنیدم. تندی دویدم پشت پنجره به شوق باران. خبری از باران نبود. همسایه سر صبحی باغچه آب داده بود و حیاط شسته بود توی این کم‌آبی. 

دلم باران و هوای ملایم ابری می‌خواهد.

هنوز هم هیچ چیز مثل باران من را به شوق نمی‌آورد. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٤
تگ ها :


عشق در مراجعه است

کفش‌های طبی پاشنه‌دار خیلی هم خوب و راحتن، اما به من این قرتی‌بازی‌ها نیومده. بعد از شش ساعت ایستادن و تدریس کردن برگشتم به همون ریبوک‌های مشکی عزیزم. آخ که هیچی کپسول‌های هوای کف این کفش‌هام نمی‌شه. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۱
تگ ها :