خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

بیست مهر، روز حافظ

دوش می‌آمد و رخساره برافروخته بود

تا کجا باز دل غمزده‌ای سوخته بود

رسم عاشق کشی و شیوه شهرآشوبی

جامه‌ای بود که بر قامت او دوخته بود

جان عشاق سپند رخ خود می‌دانست

و آتش چهره بدین کار برافروخته بود

گر چه می‌گفت که زارت بکشم می‌دیدم

که نهانش نظری با من دلسوخته بود

کفر زلفش ره دین می‌زد و آن سنگین دل

در پی اش مشعلی از چهره برافروخته بود

دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت

الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود

یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد

آن که یوسف به زر ناسره بفروخته بود

گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ

یا رب این قلب شناسی ز که آموخته بود

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٧/٢٠
تگ ها :


از محافظت های مادرانه

جز آن دسته از بچه‌های مدرسه است که توی این بیست سال بعد از دیپلم، هیچ وقت ندیدمش. امروز آمد سر قرار صبحانه. ذوق زده شدم. سال چهارم هم‌سرویسی بودیم. از خاطرات مشترک حرف زدیم و گفت: "یادت هست یک سالی تولد گرفته بودی و خیلی ذوق تولدت را داشتی. اما مامان من اجازه نداد بیایم تولدت. چقدر هر دو حالمان گرفته شد." بعد گفت اما حالا که خودش مادر شده گاهی می‌بیند خودش هم چاره‌ای ندارد از اینکه کاری کند که دخترش غصه بخورد. اما به نظر او به صلاح دخترک است.

پریروز بود که توی جمع کتابخوانی‌مان داشتم می‌گفتم: "گمانم مادرم از ترس آبرو من را تشویق کرد به زودتر ازدواج کردن با کسی که مورد تایید خودش نبود." بی‌انصافی کرده‌ام. همه ماجرا همین نبود. مامی نمی‌خواست من شکست عشقی تجربه کنم.

توی همان جلسه پریروز می‌گفتم: "اگر زمانی بچه‌ای داشته باشم هرگز نمی‌گذارم زود ازدواج کند. جلوی ارتباطش را نخواهم گرفت. اما نمی‌گذارم توی سن کم ارتباطش را رسمی کند."

و بعد فکر کردم مادر هم‌سرویسی قدیمی، مادر خودم و هم‌سرویسی قدیم، حتی خودم اگر مادر بشوم و همه مادرها و همه کسانی که حس مادرانه نسبت به کسی دارند، چقدر تلاش می‌کنیم که فرزندمان را محافظت کنیم از آسیب دیدن و چقدر زندگی از ما زرنگ‌تر و تواناتر است برای این که ما و فرزندانمان بالاخره درس‌مان را یاد بگیریم. هر چند سخت، هر چند پر از آسیب.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٧/۳
تگ ها :


اول مهر سال 1394

به مناسبت اول مهر، آهنگ سریال بازم مدرسه‌ام دیر شد رو تنظیم کرده برای پیانو و با نت گذاشته اینستاگرام. چیزی نوشته با این مضمون که هیچ وقت مدرسه‌اش دیر نشده اما بقیه عمر دیر شده و دور.

من اما همه عمر زودم شده. زود رسیده‌ام. و هیچ کس هم نبوده به‌ام بگوید: "مدرسه فرار نمی‌کنه بابا جان" 

(این آخری را کپل به کپلک می‌گوید وقتی دارد با عجله صبحانه می‌خورد. )

ها راستی! بیست سال پیش در چنین روزی من دانشجو شدم. البته که خودم می‌دونم خیلی خوب موندم چشمک

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٧/۱
تگ ها :