خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

رفیقم کجایی؟

دور و بر من همیشه پر بوده از معاشر و آشنا و...اما واقعیت این است که تعداد دوستان صمیمی‌ام هیچ وقت خیلی زیاد نبوده. شاید از اول زندگی‌ام تا حالا کمتر از انگشتان یک دست. و حالا هیچ‌کدام‌شان در محدوده مرزهای جغرافیایی ایران نیستند و مثل دیروزی دلم برای تک‌تک‌شان جوری تنگ می‌شود که نمی‌دانم دلتنگی را کجا ببرم. و می‌فهمم برای یک درددل چقدر تنهایم. مثل سهراب وقت خوردن یک سیب.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/۱
تگ ها :


از گفتگو و هزینه‌ها

من بین معاشران و دوستان و نزدیکانم معروف شده‌ام به آدمی که حرف نمی‌زند. دل‌خوری‌هایش را مطرح نمی‌کند و بعد جایی رابطه را کم‌رنگ می‌کند یا ترک می‌کند. یا در مقابل نزدیکان، ناگهان شروع می‌کنم به گله و جوری اعتراض می‌کنم که یعنی مدت‌ها چیزهایی جمع شده. آخرین بار پیشنهاد این بود که به ازا هر ناملایم یک آخ کوچولو بگو که بدانیم....

مدتی است دارم سعی می‌کنم گفتگو کنم. آن آخ کوچولو را بگویم به جای فاصله گرفتن و کم کردن سطح رابطه. و در کمال شگفتی فهمیدم اتفاقا اغلب آدم‌هایی که ادعا گفتگو دارند هم روششان مشابه من است. وقتی دل‌خور هستند بدخلقی می‌کنند به جای گفتگو. بعد انتظار دارند کسی برود ازشان بپرسد چی شده. از طرفی اغلب آدم‌ها هم ترجیح می‌دهند حتی آن آخ کوچولو را هم نشنوند. فرض کنند رفتارشان عالی است و باعث دل‌خوری و رنجش دیگران نمی‌شوند. و حتی اگر یک آخ کوچولو بشنوند واکنشی نشان می‌دهند که از گفتن آخ کوچولو دوم پشیمان شوی.

می‌خواهم بگویم بعضی آدم‌ها می‌شوند آدم سکوت، آدم نه نگفتن چون این یک بازی عمومی فرهنگ ماست. نه گفتن یا حرف زدن از رنجش‌ها گاهی آنچنان هزینه بالایی دارد که دفعه بعد به سختی انتخاب دوباره باشد.

اگر دارید تمرین نه گفتن یا گفتگو می‌کنید. هم‌زمان آمادگی‌تان را بالا ببرید برای نه شنیدن و شنیدن از رنجش‌هایی که ایجاد کرده‌اید.

خلاصه که خیلی راحت است انسانی را متهم کردن به سکوت و نپذیرفتن سهم خود در ایجاد این سکوت.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٩/٢۸
تگ ها :


از درد نکشیدن

آخرین جلسه لیزرتراپی، همان‌جا رو تخت به خودم قول دادم که دیگر هرگز تصمیمی نگیرم که خودم به خودم درد کشیدن تحمیل کنم. گمانم حالا حدود دو سال شده. درد بی‌دلیل تحمل نمی‌کنم. برای مثال با اولین نشانه های سردرد مسکن می خورم یا برای برداشتن ابرو و بندانداختن دیگر آرایشگاه نمی‌روم. خیلی هم همه چیز خوب و شیرین است. اما آدمی هیچ وقت نمی‌داند هزینه تصمیماتش بعدها چقدر خواهد بود. مثلا به قدر آدم بده قصه‌ها شدن. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٩/٢۳
تگ ها :


نوعی مرگ، نوعی زندگی

 

جایی بین گپ زدن و چای لاهیجان نوشیدن، به‌ شیدا گفتم چقدر این فضانوردی که عکس‌هایش رو توی اینستاگرام به‌م معرفی کردی، عکس‌های جالبی پست می‌کند. و حرف رفت به این سمت که فضانوردان چه روحیه خاصی باید داشته باشند. این که حاضر باشی این همه دور از زمین زندگی کنی، حتی برای مدت محدود. از آن عجیب‌تر کسانی که برای همیشه به فضا می‌روند. گفتم به نظر من نوعی مرگ است. مثل مرگ برای مومنین به آخرت. در زمین می‌میری و نوعی دیگر از زندگی را جایی دیگر پی می‌گیری. 

میز چای و تارت و سنگک و پنیر و گردو جمع شد. شیدا هم خداحافظی کرد و رفت. من اما ذهنم همچنان درگیر نوعی مرگ ماند. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٩/۱۸
تگ ها :