خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

لطفا استراحت کنم

یادم نیست درست پارسال همین روزها بود یا چند هفته دیرتر، توی یادداشت‌های گوشی موبایلم، چند خط نوشتم که دوست دارم چه کارهایی را امسال اجرایی کنم. بیشتر ورزش کنم و کمتر مجبور باشم آدم‌هایی را که دوست ندارم، ببینم. و آدم‌هایی را که دوست دارم بیشتر ببینم و... به جز یکی به بقیه رسیده‌ام، و به چیزهایی بیشتر از آن‌ها هم رسیده‌ام مخصوصا در بخش مالی و اقتصادی زندگی. برای سال آینده چه خیالی دارم؟ دوست دارم چه کارهایی بکنم؟ راستش چندان برایم واضح نیست. اما دوست دارم جوری زندگی کنم که سال آینده همین روزها انقدر خسته نباشم. خستگیی که انگار با هیچ استراحتی در نمی‌رود. کاش بشود که کمتر موظف باشم. گمانم یک کارمندی، آن هم به سبک و شیوه من، برای یک زندگی به اندازه کافی موظفی داشته باشد. دوست دارم کمی استراحت کنم. رهاتر و آزادتر و آسوده‌تر باشم. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/٢٤
تگ ها :


تازه زانودرد هم داشتم

گمانم بخشی از ماجرا اصلا ذات زندگی است. از هر چه ته دلت مطمئن باشی خوب بلدی یا بهتر از بقیه بلدی، امتحان سخت‌تری می‌گیرد. 

روزهای آخر اسفند، ترافیک، همه سر شلوغ، و منی که همیشه مفتخر بودم به تشخیص درست اولویت‌هایم، مثل خر نانجیبی مانده‌ام در گل انتخاب یک بعدازظهر و چهار انتخاب. هیچ کدام را هم نمی‌شود فردا انجام داد. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/۱۸
تگ ها :


سر همه ما شلوغ است، همه ما وقت داریم

بیشتر از یک هفته است که توی دلم غر دارم که خانه خیلی کثیف شده و باید تمیزش کنم. روی همه میزها خاک نشسته، باید جاروبرقی بکشم و سطح گاز پر از لکه است...اما خوب وقت ندارم برای تمیز کردن خانه.

روز جمعه بعد از قرار صبحانه دوست داشتنی هفتگی، نزدیک ظهر رسیدم خانه. اول لباس‌های کثیف را ریختم توی ماشین لباسشویی، بعد دو تا تلفن زدم به میوه‌فروشی و سوپرمارکت محل و لیست خریدم را سفارش دادم. تا خریدها برسد لباس‌هایی که پنج شنبه و جمعه پوشیده بودم، جابه‌جا کردم. خریدها که رسید، سری به سری میوه و سبزیجات را ریختم توی ماشین ظرفشویی تا با آب کمتری شسته بشوند و لباس‌هایی را که پنج‌شنبه شسته شده بودند از روی رخت‌آویز جمع کردم و جابه‌جا کردم. سبزیجات شسته شده را روی پارچه پهن کردم که زودتر خشک بشوند. برای ناهار (ناهار؟!؟) از فریز گوشت گذاشتم بیرون. و همان لحظه حس کردم خسته و گرسنه‌ام. فرصت برای آشپزی نداشتم. کمردرد هم هشدار می‌داد. وقتی آخرین سری سبزیجات هم شسته شد. نشستم پای برنامه تلویزیونی مورد علاقه‌ام با یک لیوان شیرقهوه و عسل با سیب و موز. که هم خستگی را چاره کنم و هم گرسنگی را. خوراکی‌ها که تمام شد، دیدم طاقت بی‌کار بودن پای تلویزیون ندارم. چاقو و تخته و سبزیجات آوردم، برای ناهارهای هفته سالاد درست کردم و ریختم توی ظرف‌های مخصوصش. برای ناهار و صبحانه فردا سبزیجات خرد کردم، توی گوشت پیاز رنده کردم و کوفته قلقلی درست کردم. برنامه که تمام شد، شروع کردم به آشپزی، طبق معمول در هر قدم رسپی را به دلخواه خودم تغییر دادم تا در نهایت به جای سوپ اسفناج، خوراک اسفناج و کوفته قلقلی داشتم که توی آب گوجه فرنگی تازه پخته شده بودم. غذا را که خوردم دیدم دیگر وقت دوش گرفتن و لم دادن توی تخت و خواندن چند صفحه کتاب است و بعدش هم خواب!

و خانه هنوز کثیف است و همه سطوح احتیاج به گردگیری دارند و همه فرش‌ها را باید جاروبرقی بکشم و سرامیک‌ها را باید تی بکشم و اجاق گاز حتی بیشتر از قبل لکه دارد. خوب هیچ وقت پیدا نکردم که نظافت کنم.

آیا نمی‌شد که به جای آشپزی زنگ بزنم و از بیرون غذا بگیرم و در عوض خانه را تمیز کنم؟ نمی‌شد به جای سالاد درست کردن سالاد آماده بخرم؟ نمی‌شد به‌جای چند صفحه کتاب خواندن خانه را گردگیری کنم؟ نمی‌شد به هشدار کمردرد بی‌توجهی کنم و جاروبرقی بکشم؟ نمی‌شد دیرتر بخوابم؟ جواب تمام سوال‌ها مثبت است. می‌شد، اما من نخواستم. چون غذای سالم خوردن و درد نکشیدن و سلامتم برایم در اولویت است.

قصد ندارم بگویم من خوبم و اگر کسی تمیزی خانه‌اش در اولویت است اشتباه می‌کند. قصد دارم بگویم، همه ما در عین این که یک لحظه وقت آزاد نداریم، باز اگر بخواهیم فرصت داریم. این‌جا فقط حرف از اولویت‌هاست.

بله اگر کسی برای من وقت ندارد، یعنی من اولویت او نیستم. اشکالی هم ندارد. خیلی آدم‌ها هم اولویت من نیستند. نه گله‌ای است نه رنجشی. موضوع اهمیت صداقت با خود در سنین بعد از نوجوانی است! 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/۸
تگ ها :


زمستان 95 هم تمام می‌شود

اسفند دیروز شروع شد و دل من باز امیدوار شد به اینکه باز بهار می‌آید. برف قشنگ است و گرما همراه حجاب اجباری عذاب، اما با این همه من زمستان را دوست ندارم. از سرما خسته می‌شوم. از دائم مراقب بودن که سرم سرما نخورد و لباس زیاد و سنگین پوشیدن خسته‌ام. دوست دارم روزها بلند باشد و هوا معتدل. دوست دارم یک پایه چوبی قشنگ برای گلدان‌هایم بخرم و بگذرم کنار پنچره سمت چپی، دوست دارم بنفشه افریقایی‌هایم باز گل بدهند و دوست دارم بدون اینکه سردم شود یا از آلودگی هوا بترسم، ساعت‌ها با یک لباس سبک خوشرنگ پیاده روی کنم. 

هنوز اسفند برای این آرزوها زود است اما اسفند مژده بالاخره رسیدن همه اینهاست. اسفند 95 مژده پایان یکی از سختترین زمستان‌هایی است که به یاد دارم. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/٢
تگ ها :


به نظر تبلیغاتی می‌آد؟ خوب باشه، اشکالش چیه؟

در زندگی موقعیت‌هایی پیش می‌آید که برای سرویس گرفتن ناچار هستیم بخشی از کنترل و اختیار زندگی‌مان را بسپاریم به کسی که اغلب به او پول پرداخت کرده‌ایم تا از او خدمتی بگیریم.

مثلا؟ مثلا توی آرایشگاه، در مطب دکتر و وقتی سوار تاکسی هستیم

همین ذات تفویض اختیار منی را که قرار است خدمتی بگیرم و بابتش هم دارم پول پرداخت می‌کنم گاهی در موقعیت فرودست قرار می‌دهد. 

این روزها من برای تاکسی گرفتن دیگر به آژانس محله زنگ نمی‌زنم از اپلیکیشن‌های آنلاین تلفن همراهم استفاده می‌کنم نه فقط چون ارزانتر هستند، برای اینکه وقتی راننده‌‍‌ای رفتار درستی ندارد، می‌توانم طبق یک روال پیش بینی شده شکایت کنم و بعد از نتیجه شکایتم با خبر شوم. نفس این امکان مبارک است

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/٢
تگ ها :