خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

حال امروزم

یک حالی است که دلم می‌خواهد هیچ صدای اضافه‌ای نشنوم، حتی موسیقی. 
نور اگر هست فقط طبیعی و یا از پشت پرده حریر. 
حتی دلم می‌خواهد از تنوع رنگ‌ها و طعم‌ها هم دوری کنم و روی بیاورم به مشکی و تلخ.

یاد گرفته‌ام در برابر این حال مقاومت نکنم، تن بدهم.
تا بیاید سهمش رو بردارد و در صلح با هم خداحافظی کنیم و برود.
 تا بار دیگر که کی دوباره، به چه بهانه‌ای با هم ملاقات کنیم. 
هر دو می‌دانیم این وداع آخر نیست.


  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٢٥
تگ ها :


طوری از کنار زندگی می‌گذرم

 

روزمرگی فریب بزرگی است. زندگی می‌تواند هر روز ماجرا تازه داشته باشد. چیزی که هرگز برای زندگی خودت پیش‌بینی نمی‌کردی را بگذارد درست وسط راهت. و حالا این تویی و معما تازه که چطور حلش کنی که پاسخش جابشود در زندگی‌ات. طوری که ...نوشتم طوری که و یاد این شعر سید علی صالحی افتادم:

 با این همه عمری اگر باقی بود

طوری از کنار زندگی می‌گذرم

که نه زانوی آهوی بی‌جفت بلرزد

و نه این دل ناماندگار بی‌درمان

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٢۳
تگ ها :


آرزویی...

وسط گفتگوهای روزمره بودیم که شیدا گفت:

"هر کی یه آرزوش رو بگه" 

"حالا حتما باید بلند بگیم؟"

"حالا اونی که می‌تونی بلند توی جمع بگی رو بگو."

" آخه هیچ کدوم رو نمی‌شه بلند گفت."


" راضی‌ام ازت."

و خنده حضار!

اما ذهن من گیر کرد روی همان سوال. "یک" آرزو طوری که بشود بلند و بی‌شرم در جمع دوستانه بیانش کرد. پرم از آرزوهای ریز و کوچک و روزمره برای خودم. حتی آرزو هم نه، برنامه سال‌های آینده زندگی‌ام. اما حس نمی‌کنم برای رسیدن به هیچ‌کدامشان لازم باشد آرزو کنم. شاید فقط برای دیگری آرزوهایی داشته باشم.

نمی‌دانم خوب است یا بد، فعلا همین است.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٢٢
تگ ها :


و اینک بخشش

دو سه هفته پیش بود که لیلا خیلی جدی داشت به من می‌گفت:"ساناز دیگه باید بس کنی و خودت رو ببخشی بابت اون تصمیم." و اون تصمیم چیزی نبود جز ازدواج در زمان یک‌الف‌بچه‌بودگی!

هزار دلیل منطقی داشتم همیشه برای این که ببخشم ساناز 23 ساله را. اما باز در یک لحظاتی خودش را نشان می‌داد که در واقع هیچ بخششی رخ نداده. 

چند روز پیش در یک جمع دوستانه دیدم چند تا از دوستانم درگیر احساسات و مشکلات ذهنی و سوالاتی هستند که من همزمان با تولد 28 سالگی درگیرشان بودم. بیش از 10 سال پیش. و بعد انگار نور تابید و چشم من باز شد. و بعد تنها دو روز بعد باز اتفاق دیگری افتاد که باز دیدم می‌توانم خود 23 ساله‌ام را درک کنم و ببخشم و بفهمم که واقعا راه دیگری نداشت. 

همچنان معتقدم ازدواج در سن پایین، اشتباه بزرگی است. اما من مثل بچه‌ای بودم که در سن پایین‌تر مدرسه رفته باشد. بله سنی که می‌شود بچه بازی کند و بگردد و لذت ببرد اگر مجبورش کنید بنشیند روی نیمکت مدرسه، کارتان اشتباه است. اما به هر حال آن بچه خیلی چیزها را زودتر یاد خواهد گرفت. 

حالا می‌توانم ساناز 23 ساله را ببخشم. هر چند هنوز هم معتقدم اشتباه کرد. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۱٧
تگ ها :


عصرهای جمعه

سال‌ها پیش یک عصر جمعه خیلی دلگیر برای خودم توی یک دفترچه کوچک قرمز نوشتم، امروز عصر جمعه است و دلم گرفته و...در پایان هم یادآور شده بودم، یادم باشه اگر بعد از جدایی یک عصر جمعه دلم خیلی گرفت، ربطی به تنها زندگی کردن ندارد. الان که شوهر دارم هم دلم گرفته و...

دیروز هم عصر جمعه بود، یادم باشد اگر یک روزی فکر کردم فرصت‌ها از دست رفته و دیگر فرصت گذراندن وقت به شکل دیروز را ندارم، یادم باشد گاهی هم آدم فقط می‌خواهد زمان بگذرد و این عصر لعنتی که چشم آدم را دوباره و دوباره باز می‌کند تمام شود.

حس آدمی را دارم که موفق شده، یک بیماری ارثی را درمان کند، بعد همه به او بگویند این نشان اصالت خانواده ما بود، چرا رفتی درمانش کردی؟

لطفا یادم نرود این عصر جمعه شهریور را که اتفاقا سیزدهم نبود، اما نحس حتما بود. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۱٤
تگ ها :


کاش بشود

امروز داشتم فکر می‌کردم باید دوباره دفترم را بردارم و بنویسم. تا برسم خانه و دفتر را بردارم، شاید بشود چیزکی اینجا نوشت. شاید هم شروعی باشد و دوباره منظم‌تر بنویسم.

من چند سال است که دوست صمیمی ندارم. دقیقش می‌شود از اوایل سال 91 که آخرین دوست نزدیک و صمیمی‌ام هم مهاجرت کرد. البته مدتی فکر می‌کردم دوست صمیمی دارم. اما بعد فهمیدم اشتباه مهلکی بوده آن تصور. آن مدلی که من از دوستی در ذهنم دارم، کمتر کسی می‌تواند از پسش بربیاید. حالا همین یکی دو روز حس می‌کنم دوستی دارد به مفهوم دوست صمیمی نزدیک می‌شود. و این اصلا اتفاق ساده‌ای نیست. مثل آن دل‌دل زدن‌های قبل از شروع عاشقی است....چه می‌ماند برای گفتن بعد از این تشبیه؟

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۸
تگ ها :