خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

ماشین زمان

دخترک داشت می‌گفت کاش ماشین زمان وجود داشت و می‌رفتم خود نوجوانم را بغل می‌کردم و توی گوشش می‌گفتم آینده بهتری پیش روست. 

بعد دیدم ماشین زمان واقعا وجود دارد. من به وجودش باور دارم. من مطمئنم تمام ده، یازده سال گذشته چیزی از جنس این روزها. چیزی شبیه خودم در امروز جلوی چشمم بوده. باور داشتم به بودنش. و این باور همیشه در تلخ‌ترین روزهای افسردگی و تنهایی مرا در آغوش گرفته بود. اگر نبود این آغوش، منطقا من نمی‌بایست اصلا دوام می‌آوردم. من اصلا نباید الان وجود می‌داشتم. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٧/٢۸
تگ ها :


به سی‌ام مهر نزدیک می‌شویم

تاریخ‌هایی هستن که آدم رو به گذشته مربوط می‌کنن. هر سال روزهای آخر مهر که به روز تولدم نزدیک می‌شم، از گذشته یاد می‌کنم که پارسال این موقع چه می‌کردم، به چی فکر می‌کردم، کجای جهان ایستاده بودم....امسال ناگهان به ده سال پیش فکر کردم، بحران سی سالگی و سیلی که من رو با خودش برد و چند سال طول کشید که من تازه به دنیا بیاد. سال‌های سخت و تلخی بودن، اما الان خوشحالم که ان روزها رو از سر گذروندم. و خوشحالم که توی اون حال نیستم و خوبم، خیلی خیلی بهتر از ده سال پیش. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٧/٢٧
تگ ها :


رهایی شیرین

تجربیاتی در زندگی هستند که انگار یک‌باره، بار سنگینی را از دوشم برمی‌دارند. 

حالم را پرسید و گپ زدیم و...بعد به خودم گفتم چه کار خوبی کرد. ته دلم امن شد از داشتنش و بودنش. بعد حس کردم می‌توانم دست از سرزنش خودم بردارم. من فقط یک سمت رابطه بودم و هستم. گناهم برای کار نکردن و از دست رفتن هر رابطه‌ای بیشتر از سهمم نیست. سر رشته را من فقط نباید نگه می‌داشتم. سر رشته رها شده رو هر چقدر نگه دارم ارتباط شکل نخواهد گرفت.

 

پ.ن.: البته که رابطه انواعی دارد. دوستان عزیزم، تنها رابطه زندگی من، رابطه عاطفی با پارتنرم نیست. نگران نباشید، ما هنوز باهمیم. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٧/۳
تگ ها :