خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

هر چه به جز شرایط موجود

 

دنیا شده شبیه بچه‌ای که غذای روی میز را دوست ندارد و می‌زند زیر میز، هر چیزی به جز شرایط موجود. خیلی هم " چه کسی پنیر مرا جابه‌جا کرد" طور.

 

نامبرده به هر بهانه‌ای یه لگد می‌زنه به روانشناسی بازاری امریکایی.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۸/۱٩
تگ ها :


صلح در سطح، جنگ در اعماق

حرف ساده‌ای نیست که باور کنی به عنوان یک انسان، حق داری از دست والدینت ناراحت باشی و یا حتی خشمگین باشی. اما به نظر من واقعا هر انسانی حق دارد گاهی از انسان دیگری عصبانی یا خشمگین باشد.

وقتی حرف از پدر و مادر می‌شود که لابد عمیق‌ترین زخم‌های زندگی‌مان را همراه با عمیق‌ترین عشق‌ها از آنها داریم، موضوع قطعا پیچیده‌تر می‌شود. و بعد فرهنگ آریایی و شرقی عزیزمان هم با ایجاد عذاب وجدان به کمک این پیچیدگی می‌آید تا به ما یادآوری کند که باید احترام پدر و مادر را حفظ کرد. و اگر از دست آنها خشمگینی پس فرزند بدی هستی، انسان بدی هستی...

یک مد قشنگ و پروانه‌ای هم از شرق دور و آن حوالی می‌آید مهر تایید روانشناسی بازاری امریکایی هم رویش هست که به صلح برسیم و خشم چرا و عصبانیت اخ و پیف. نتیجه؟ چیزی که من به چشم می‌بینم این است: آدم‌های بزرگسالی که در ظاهر در صلح کامل با والدینشان هستند. آنها را کاملا بخشیده‌اند. حتی در مواردی روش‌هایشان را تایید می‌کنند و خاطرات کودکی را با یک غرور نامحسوسی تعریف می‌کنند. (خاطراتی که وقتی خودت را جای بچه قصه می‌گذاری دلت می‌خواهد گریه کنی و جیغ بکشی) و در مقابل تمام ارزش‌ها و باید و نبایدهای والدین را درونی کرده‌اند.

اغلب به شدت از دست خودشان عصبانی هستند که چرا فلان مدرک را ندارند، چرا به قدر کفایت پول ندارند، چرا ازدواج نکرده‌اند یا اگر ازدواج کرده‌اند آنچنان مطابق استانداردها نیست که بدرخشد. چرا مدیریت مالی ندارند، چرا مدیریت زمان ندارند، چرا خانه‌شان تمیز و مرتب و درخشان نیست. حتی چرا هیکل ایده‌آل ندارند. چرا قشنگ و ملیح و تو دل برو نیستند، چرا خوش‌تیپ و خوش‌لباس و...نیستند. انگار که پدر و مادر حالا که دیگر قدرتی برای تسلط بر ما ندارند از طریق نسخه‌های اغراق شده‌شان در درون ما به تسلط خود بر ما ادامه می‌دهند.

عزیز من عصبانی بودن از خود خیلی وقت‌ها تغییر شکل داده شده عصبانیت از والدین است. فرقش این است که این یکی شما را به شکل یک فرزند خوب جلوه می‌دهد. اما نه عذابش کمتر است و نه آسیبش. شما فقط محل جنگ را تغییر داده‌ای. مثل خیلی از سیاستمدارهای این روزها. به جای جنگیدن در مرزهای واقعی خودت، جنگ را برده‌ای چندین کیلومتر آن‌ورتر.

همچنان معتقدم صداقت با خود و شناخت خود، بهترین هدیه‌ای است که هر انسان بالغی می‌تواند به خودش بدهد. پا را فراتر می‌برم و می‌گویم، هدیه‌ای است که باید به خودش بدهد. نظر دقیق‌ترم را بخواهید، به مناسبت یکی از تولدهای بین 30 تا 40 سالگی. مثل هر هدیه‌ای دیگری هم گاهی شاید نشود به تنهایی تهیه‌اش کرد. شاید کمک لازم داشته باشد. اما بهتر است دیر نشده باشد. 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۸/۱۸
تگ ها :


از نیش‌ها و مارگزیده‌ها

هر تجربه انسانی ممکن است که زخمی به همراه داشته باشد، بعضی تجربه‌ها انگار مستعدتر هستند برای زخمی کردن آدمی. تو بگیر مثلا عاشقی. از آن سو هر زخم هم درد دارد و هم درس. 

به گمان من این میان برنده آن کسی نیست که دیگر هرگز زخم نمی‌خورد. آن کسی هم نیست که با تجربه‌های مشابه هزار باره پوست روی زخم قدیم‌اش را می‌کند. برنده، تو بگو اصلا قهرمان آن کسی است که درس می‌گیرد اما باز رویش گشوده است برای تجربه. گناه آدم گذشته را پای آدم تازه نمی‌نویسد و از هر ریسمان سیاه و سفیدی نمی‌ترسد، به ویژه وقتی آن ریسمان دست دیگری باشد. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۸/۱٧
تگ ها :


نایس، مودب، مهربون...

 

اجازه بدین که بگم: "امان از آدم‌های نایس! " همین دیگه.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۸/۱٠
تگ ها :


وه که با این عمرهای کوته بی‌اعتبار

از سی سال که رد شدیم شروع کردیم به تصویر سازی که دوست داریم چهل سالگی کجا باشیم، چه کار کنیم...که چهل سالگی آن طور که سی سالگی نفسمان را گرفت، نگیرد. بتوانیم براساس تصویر دوست داشتنی‌مان تصمیم بگیریم و جلو برویم....به همه چیز فکر کردیم الا اینکه اصلا نباشیم.

کلمه‌ها بی‌معنی‌اند، جهان ناامن و زندگی بی‌اعتبار...و تسلیت گفتن عبث‌ترین کار جهان. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۸/٩
تگ ها :


آتروپاتِ دل‌گرم

دل‌گرم بودن حس خاصی است. با شادی فرق دارد. از اساس از جنس دیگری است. آرامش نیست اما اغلب به دنبالش آرامش هم هست. حتی در زمانی که آسایشی در کار نباشد.

فکر می‌کنم که این روزها دل‌گرمم. در دلم نوری هست و گرمایی از یک شعله که به واقع با جانم از آن شعله پاس‌داری کرده‌ام. اصلا کار ساده‌ای نبوده. و تا حالا در زندگی‌ام سابقه نداشته. و حالا فکر می‌کنم ارزشش را داشت.

خیلی فقدان‌ها هیزم این آتش بود. خیلی وقت‌ها به شدت سخت بود. اما آنچه که امروز دارم، ارزشش را دارد.

و می‌دانم نگهداری از این شعله کوچک، مثل پاس‌داری از شعله کوچک امید، یک کار تمام وقت به درازای تمام عمر است. هرگز نمی‌شود عقب نشست و فکر کرد که دیگر کاری ندارم و فقط بنشینم و از گرما و نور و تماشای رقص این شعله لذت ببرم.

در اسطوره‌های قدیم ایران، کسی بوده، نگهبان آتش، آتروپات نام. گمانم مثل یک کهن الگو در اعماق جان همه ما خانه دارد. فقط باید فرصت بدهیم تا در ما زندگی کند و با ما اسطوره‌های هزار ساله را بار دیگر متولد کند.  

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۸/۸
تگ ها :


آغاز آخرین سال دهه سی

روز جمعه 39 ساله شدم. و آنچنان محبت دیدم که آخر شب به معنای واقعی مست محبت بودم. روز شنبه اولین روز 39 سالگی را مرخصی گرفتم و یک روز ملایم با یه عالم برنامه ملایم خوب از سر گذروندم.

38 سالگی پرکار و شلوغ و دوست داشتنی بود. مهمترین دستاوردم در این سن دوست شدن با کارم و با کار کردن بود. بسیار ارزشمندتر از چیزی که شاید از دور به نظر برسد. نتیجه این باور که من به قدر کفایت خوبم. خیلی وقت‌ها بهتر است آدم حرف دیگریی را که لایق نظر دادن و قضاوت کردن نیست، باور نکند. اما خوب همیشه هم آدم انقدر قوی نیست. 

روز آخر 38 سالگی فشرده‌ای بود از یک سال گذشته. شلوغ و پر از اتفاق، پر از دیدارهای خوب و گفتگوهای نچندان خوب و حس اینکه کاش، به یک کار دیگر هم می‌رسیدم و...خستگی شیرین

و دهه سی؟ بهترین سال‌های عمر تاکنون. من دیگر از هیچ عددی برای سن نخواهم ترسید. هرچه بیشتر جذابتر. منتظرم ببینم 39 قشنگ برایم چه هدیه‌هایی دارد.

 

و دوستانم؟ مرسی که هستید مثل همیشه گرم و صمیمی و مهربان و حمایت‌کننده.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۸/٢
تگ ها :