خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

بزرگداشت در مدرسه فرزانگان

به محض شنیدن خبر درگذشت مریم میرزاخانی گروهی در تلگرام تشکیل شد برای برگزاری یک مراسم بزرگداشت. بگذریم که چقدر ماجرا در همان گروه پیچیده شد. اما برآیند مطالب این بود که ما، هم‌دوره‌ای‌های مریم دائم در تردید بودیم که در این مراسم شرکت کنیم یا نه. 

در نهایت تصمیم گرفتیم شرکت کنیم. در طول مراسم، بارها حس کردیم مراسم را اشتباهی آمده‌ایم. جایی بودیم که مدام از مدیر مدرسه فرزانگان در زمان تحصیل مریم (خانم حائری زاده ) تجلیل شد. بعد آقای اژه‌ای رئیس سابق سمپاد از خودش خیلی تجلیل کرد. بعد معلم تاریخ ما در همان دوره هم از خودش تجلیل کرد و هم به این نتیجه رسید که مریم خیلی هم دختر نبوده. یا از او برای بی حجاب بودن در امریکا امضا گرفته‌اند. یک خانمی هم که اسمش یادم نیست، از بنیاد نخبگان آمد و بدون اینکه اصلا مریم را بشناسد یک سری حرف بی ربط به همه چیز زد. بعد همه این آدم‌ها بدون توجه به هشدارهای مجری برنامه، بسیار طولانی‌تر از وقتشان صحبت کردند. و هی حال ما بد و بدتر می‌شد. بعد بقیه سالن چنان خوشحال و خندان و بگو و بخند بودند که انگار نه انگار که داریم درباره یک تازه درگذشته صحبت می‌کنیم. دورهمی شادی بود. لابد اشکال از ما بود که دائم حالمان بدتر می‌شد. 

من اگر یک نوجوان فرزانگانی بودم که در آن مراسم شرکت کرده بودم به این نتیجه می‌رسیدم حالا که خانم حائری‌زاده مدیر دبیرستان فرزانگان نیست و آقای اژه‌ای از سمپاد رفته، پس هیچ امیدی به این وجود ندارد که کسی بتواند مثل مریم موفق بشود! حالا بگذریم وظیفه همه این است که در نهایت مثل مریم باشند، حتی در مدل مو و لباس پوشیدن! البته برای کسی سوال پیش نیامد که باوجود مدیریت این دو بزرگوار چرا فقط یک مریم میرزاخانی داشتیم؟ چرا همه مریم میرزاخانی نشدند؟ وقتی تمام موفقیت مریم مدیون مدیریت ایشان بوده. آیا برای مثال ناکامی و خودکشی هم‌دوره‌ای مریم هم مدیون مدیریت ایشان بوده یا نه؟

در آخرین دقایق برنامه در حالی که نصف حضار سالن رو ترک کرده بودند، به من فرصتی داده شد تا صحبت کنم. متن زیر را که از قبل نوشته بودم، بعد از یک اعتراض دو جمله‌ای در این مراسم، خواندم:

حال ما، حال یک عده سیل‌زده، حال زلزله‌زدگانی که آوار بر سرشان آمده. دست به گریبان با غمی که گاهی عقب می‌نشیند و باز مثل یک موج باز می‌گردد.

در این چند روز تلخ، بارها به هم گفته‌ایم "من دوست نزدیک مریم نبودم، نمی‌دانم چرا این همه عمیق غصه‌دارم."

در این روزهای اندوهبار دوستان دیگرم، خارج از جمع دوستان فرزانگانی برایم از تاثیر مریم گفته‌اند. دوستی دارم چند سالی از خودم کوچکتر که با وجود قبولی در آزمون فرزانگان، نتوانسته در فرزانگان تحصیل کند، برایم تعریف کرد که سال‌ها عکس مریم را داخل در کمد اتاقش چسبانده بوده. همان‌جا که نوجوان‌ها عکس قهرمانان محبوبشان را نصب می‌کنند. از دوستی که دعوتم کرده بود به جشنی عذرخواهی می‌کردم و می‌گفتم روحیه‌ام مناسب شرکت در جشن نیست، برایم گفت از ۳ سال پیش، وقتی مهاجری، تنها و افسرده بوده، موفقیت مریم چه اندازه انگیزه‌های فراموش شده را در او زنده کرده. و چقدر آدم‌های دیگر که درباره‌اش نوشتند. از اینکه مریم و زندگی‌اش امیدبخش و انگیزه دهنده بوده برایشان.

مریم دیگر نه فقط به فرزانگان تعلق دارد، نه فقط به شریف یا هاروارد و پرینستون و استنفورد. مریم به روشی افسانه‌ای و اسطوره‌ای به همه تعلق دارد و خودش انگار از همه این حرف‌ها رسته و رها شده.

دوره دانشجویی از یک مبارز پیر می‌شنیدم که می‌گفت بعد از سال‌ها تحمل زندان و شکنجه، دیگر به مفید بودن مبارزه سیاسی اعتقادی ندارد. و تنها راه موثر و مفید برای جامعه را در این می‌دید که هر کسی صادقانه به روشی که درست می‌داند زندگی کند و به قدرت درک خرد جمعی اعتماد کند. مردم ارزش صداقت را خواهند فهمید.

و به مریم فکر می‌کنم که چطور صادقانه و عاشقانه به شیوه‌ای زندگی کرد که درست می‌دانست. بدون هیاهو، بدون توقع و با تمام وجودش.

خاطره‌ای از روز جشن فارغ‌التحصیلی از فرزانگان را به روشنی به یاد دارم، خانم حائری‌زاده به ما توصیه می‌کرد، که آن برگ شناور روی آب یک جوی نباشیم و خود آن جوی آب باشیم. و از بین ما مریم بهتر از همه ما به این توصیه عمل کرد، بدون اینکه هدفش جریان‌ساز بودن باشد. بدون آنکه برای اینکه دیگران از او الگوبرداری کنند تلاشی کرده باشد.

مریم عزیز ما، ما هم‌کلاسی‌هایت هنوز از تو یاد می‌گیریم. هنوز تحسینت می‌کنیم و هنوز به هم‌دوره بودن با تو افتخار می‌کنیم. عزیز دل تو "فوت" نشدی، تو "حیف" شدی.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٤/۳۱
تگ ها :


از غم این روزها

 

دیروز عصر حالم کمی بهتر بود. اما امروز صبح با سنگینی بار غم روی سینه‌ام بیدار شدم. همکارم که دو روز گذشته را مرخصی بوده، امروز می‌پرسد چرا مشکی پوشیدی؟ (واقعا چرا مکشی می‌پوشم؟ برای اینکه به آن ساناز غمگین درونم بگویم حق داری سوگواری کنی. می‌بینمت و به رسمیت می‌شناسمت) می‌گویم یکی از هم‌دوره‌ای‌هام فوت شده. و بعد توی دلم ادامه می‌دهم، مریم فوت نشد، "حیف" شد.

غم مثل موج کمی عقب نشینی می‌کند و باز دوباره برمی‌گردد. این حال را گمانم آخرین بار موقع زلزله بم داشتم. 

نه اصراری دارم حالم را بهتر کنم و نه اصراری دارم در افسردگی بمانم. انگار نشسته‌ام کنار و احوالات خودم را صرفا تماشا می‌کنم. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٤/٢٦
تگ ها :


به یاد مریم میرزاخانی

بیست و نه سال پیش یه برچسبی خورد روی پیشونی ما، بهمون گفتن فرزانگانی. فرزانگانی توی این حدود سی سال معنی‌اش هی عوض شده. یه روزی بود که فکر می‌کردم خیلی باهوشم. یه روزی بود که فکر می‌کردم خیلی خنگم اما بقیه فکر می‌کردن باهوشم. یه روزی بود که قبولی دانشگاهم به نظر خودم یه شکست و فاجعه بود و به نظر اطرافیان نتیجه خوبی بود. یه روزی بود که معنی‌اش این بود که دارم خودم رو برای بقیه بچه‌های دانشگاه می‌گیرم، یه روزی معنی‌اش این بود که موقع مصاحبه شغلی بهم بگن شماها رو سخت می‌شه مدیریت کرد، به درد کار گروهی نمی‌خورین. یه روزی معنی‌اش این بود که یه خبر خوب بیشتر از یه خبر خوب ملی برامون بود. لبخند می‌زدیم و می‌گفتیم نه فقط هم‌مدرسه‌ای ما که هم‌کلاسی‌مون هم بوده. امروز هم معنی‌اش اینه که یک خبر بد ملی، یه خبر بد خصوصی‌تر می‌شه. 

 

خوشحالم که عمرت رو صرف چیزی کردی که عاشقش بودی. نمی‌تونم جز این تصور کنم که از لحظه لحظه کارت لذت بردی. یادت گرامی و پایدار

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٤/٢٥
تگ ها :


هر پانزده دقیقه یک بار

 

بازوبند دستگاه فشارسنج به بازوی چپم بسته شده و دستگاه کنترل کننده‌اش از گردنم آویزان است. هر پانزده دقیقه فشار خونم را اندازه می‌گیرد. قرار است موقع اندازه‌گیری فشار خونم سعی کنم جایی بنشینم و دستم را صاف نگه دارم. هیچ کاری را نمی‌شود شروع کرد بدون یادآوری اینکه الان اگر فشارسنج کارش را شروع کرد، کجا می‌توانم بنشینم. 

چند هفته پیش که قطع کردن مصرف قهوه و راه نرفتن در هوای آلوده و نفس عمیق کشیدن دیگر برای کاهش تپش‌قلب‌های ناگهانی فایده نداشت، رفتم دکتر و...قلبم یک مسیر الکتریکی اضافی دارد. و به جای اینکه بین هر دو ضربان، لحظه‌ای سکوت کند، بی‌وقفه می‌تپد. وقتی سابقه آشنایی با پزشک معالج اندکی کمتر از 30 سال باشد. در چنین موقعیتی ممکن است چشمک بزند و بگوید: "قلبت هم مثل خودت عجله دارد."

حالا فعلا مصرف نمک را باید محدود کنم و بعد از نتیجه این تست‌ها معلوم می‌شود با قلبم باید چه کنم. 

این مشکل مادرزادی است و ربطی به افزایش سن ندارد. اما نمی‌دانم چرا کلیت این دستگاه وصل کردن به بدن و نمک نخوردن و...هی به من یادآوری می‎‌کند به زودی 40 ساله می‌شوم.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٤/٢۱
تگ ها :