خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

از نان شب هم...

 

لازم است، اصلا وجودش واجب است. از نان شب هم واجب تر....ولی لعنتی کافی نیست. اصلا کافی نیست. و بدی قضیه این است که دهانت باید صاف شود تا بفهمی اش. تا با تمام سلول هایت درکش کنی.

دنیایم این روزها عجیب و غریب شده. اصلا فانتزی شده. انگار که دارم توی ارباب حلقه ها زندگی می کنم یا هری پاتر یا حتی کارخانه هیولاها. حال فرودو را دارم که حلقه بر گردنش به سمت قله کوه آتش می رفت و نا حرکت نداشت. حال هری را دارم وقتی دیوانه ساز ها اطرافش پرسه می زدند و دائم امکان داشت یکی از آنها با بوسه ای تمام زنده بودنش را بمکد. انگار کسی کودک درونم را گذاشته جلوی آن دستگاه مکنده که تمام انرژی ام را ببلعد. و من باید هی فریاد بزنم به خدا اگر بخندم بیشتر برایتان انرژی تولید می کنم. بگذارید بخندم. بعد با تشر می گویند خوب بخند و کودک درون من می ترسد، انقدر می ترسد که اصلا خنده اش نمی گیرد، شاید اصلا تو شلوارش هم جیش کند.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٤
تگ ها :