خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

شبی با خیال تو

 

بچه‌ام، یادم نمی‌اد چند ساله، ولی اونقدر بزرگ شده‌ام که بدونم این صدایی که دارم می‌شنوم و این جمع پدر و مادر با دوستاشون که اون گوشه اتاق پذیرایی تو نور آباژور نشسته‌اند دارند کاری می‌کنند که من نباید توی مدرسه درباره‌اش حرف بزنم. و توی آن استکان‌هایی که روی میز است آب نیست. از این وسط صدای عمو ظفر می‌اید که دارد می‌خواند " شبی با خیال تو..." با آن صدای خاص و لهجه کرمانشاهی‌اش.

عمو ظفر عمو خونی من نیست. ولی از هیچ عموی واقعی و تنی و خونی برای من کمتر عزیز نیست. وقتی بچه بودم و بابا ماموریت های یکی دو ماهه داشت عموظفر با آن لندرور قرمزش تنها کسی بود که هیچ‌وقت مارا فراموش نمی‌کرد و صدایش باعث علاقه من به ابی شد.

من به پزشک‌ها به سختی اعتماد می‌کنم. دیشب رفتم پیش تنها پزشکی که همیشه به تشخیص‌هایش ایمان دارم. برای سردردهای این چند وقت گفت بدون شک سینوزیت است و از سر اتفاق همین پزشک چند هفته پیش تشخیص داده بود که آن چیزی که صدای عموظفر را دارد روز به روز می‌گیرد یک تومور بدخیم لعنتی است. و همین دیروز صبح عمو ظفر عزیز من بخشی از حنجره و تارهای صوتی‌اش را از دست داد. دکترها تومور و بخشی از صدایش را برداشتند تا جان عزیزش بین ما بماند....امروز موقع آمدن به شرکت به عادت همیشه ابی گوش می‌دادم و "شبی باخیال تو..." و گریه امانم نمی‌داد. حال و احوال این‌روزهای من اشکی است. عموظفر دیگر نمی‌تواند برای ما بخواند.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٦
تگ ها :