خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

لواسانات

ديروز داشتم به شيوا ميگفتم که دلم ميخواد که برم کنار يک رودخانه و ساعتها به صدای آب گوش بدهم .
ديشب حدود ساعت ۸ شب که خسته ( از کار ) و داغ ( ازگرما ) و عرقريزان ( از ورزش ) رسيدم خونه پويا پرسيد : حالشو داري بريم بيرون . ( احتمالا از قيافه ام حدس زده بود كه آدم بيرون رفتن نيستم )
- آره ! کجا ؟
قرار شده سمر و بهزاد بيان اينجا که اگه تو حال داشته باشی با هم بريم لواسان .


بقيه اش که ديگه معلومه با سرعتی حدودای سرعت نور رفتم حمام و برگشتم . آماده شدم بچه ها که آمدند رفتيم لواسان عالی بود کلی به صدای رودخانه گوش دادم و کيف کردم کلی از خستگی های ذهنم از بين رفت ( به اصطلاح recycle bin را خالي كردم ) جاي همه خالي ! خيلي خوب بود . هنوز اثراتش را به وضوح در خودم ميبينم امروز صبحانه رو بعد از مدتها با اشتها خوردم و با اينكه ديشب ديرتر از هميشه خوابيدم الان كاملا سرحالم . واي خدا جون ممنون .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٢۱
تگ ها :