خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

بیستم اسفند

 

صدای اذان مغرب می‌آمد. توی کلاس بودیم. من رو به پنجره نشسته‌بودم. به آسمان آبی تیره نگاه کردم توی دلم گذشت که " تمام شد! "

کلاس داستان‌نویسی نبود. جلسه‌های سه‌شنبه بود. خودم درباره میشل فوکو حرف‌زده‌بودم و حالا علی داشت از ادوارد سعید می‌گفت.

تا همان روز صبح من نمی‌دانستم که خطبه طلاق را باید موقع غروب آفتاب خواند. توی دفترخانه فقط از ما وکالت گرفتند که چندتا حاج‌آقا موقع غروب آفتاب از طرف ما خطبه طلاق را بخوانند. و وقتی تمام شد فقط همان‌جا برای اولین بار در تمام مدت کارهای اداری نفرت‌آورش گریه‌ام گرفت. چه خوب که سارا کنارم بود. بغلم کرد سفت و محکم. همان لحظه پیش خودم گفتم که چه خوب که سارا قدش از من بلندتر است و من را می‌تواند اینطور توی بغلش بگیرد. 

حالا یک‌سال گذشته. خیلی زود گذشت. یادم می‌آید بچه که بودم هروقت می‌گفتم زود گذشت مادرم می‌گفت : " خوش گذشته. " حالا نمی‌دانم آنچه که در این یک‌سال بر من گذشت اسمش خوش گذشتن بود یا نه. اولین حسم جوری رهایی و سبکی عجیب و غریب بود. مثل آدمی که مدت‌ها یک کفش تنگ و ناراحت را پوشیده و حالا درش آورده. و البته شب‌هایی که از خواب می‌پریدم و خودم را در خانه جدیدم می‌دیدم، تنها. و بعد قلبم فشرده و می‌شد و دلم، می‌سوخت، درد می‌گرفت. نمی‌خواهم قهرمان‌بازی دربیاورم تعارف که ندارم با خودم اینجا، خیلی وقت‌ها سخت بود و تلخ. آدم‌هایی که قصدی نداشتند که ناراحتم کنند اما کردند. آدم‌هایی که می‌خواستند کمک کنند اما همه‌چیز را سخت‌تر کردند و خودم که خودم را در موقعیت جدید نمی‌شناختم.

اما حالا خوش‌حالم و از خودم راضی‌ام. به این یک‌سال که نگاه می‌کنم در مجموع به خودم نمره قبولی می‌دهم.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٠
تگ ها :