خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

25

 

رفتم کتاب‌فروشی! کتاب‌ها طلبعتا آلمانی بودند اکثرا ولی دیدن یک کتاب‌فروشی خیلی بزرگ با انواع و اقسام امکانات خیلی جالب بود. البته در آخر هم از بخش انگلیسی "لولیتا‌خوانی در تهران" را خریدم.

قرار است عصر برویم جایی توی جنگل آب‌جو دست‌ساز بخوریم و اگر شد شاید شب هم بروم سینما "آواتار" را ببینم البته آن‌هم به زبان آلمانی. یاد بچگی‌هایم می‌افتم که هیچ‌چیز از انگلیسی نمی‌فهمیدم و باز فیلم انگلیسی‌زبان نگاه می‌کردیم. یادش به‌خیر می‌گفتیم فیلم زبان‌اصلی!

نمی‌دانم قبلا هم گفتم یا نه. من اینجا حس تخمین سرعتم را از دست داده‌ام. توی جاده داریم نرم‌نرم می‌رویم برمی‌گردم و نگاه می‌کنم به عقربه سرعت سنج که دست‌کم دارد 100 تا نشان می‌دهد. دیروز که همسر دخترعمو رانندگی می‌کرد. فکر کردم که این بی.ام.و ها سرعتشان از مرسدس کمتر است انگار سرعت سنج را نگاه کردم 140 تا! بعد هم یک اتومبیل دیگر از کنارمان سوت کشید و رفت. از همه این‌ها بدتر قطار بود. فکر می‌کردم که اگر رانندگی بلد بودم و گواهی‌نامه بین‌المللی داشتم یک اتومبیل اجاره می‌کردم و هم توی جاده‌های اینجا رانندگی را تجربه می‌کردم و هم وقتم هم کمتر تلف می‌شد. چند دقیقه بعد از کنار یک جاده رد می‌شدیم و ماشین‌هایی که از آن‌ها دور می‌شدیم و من حس می‌کردم هی بیچاره‌ها دارند سوسک می‌شوند!!!

تا حالا هنوز هیچ‌کس گریه‌اش نگرفته.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۱
تگ ها :