خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

دل تنگ، دل سنگ

 

دل‌تنگی دل‌تنگی است. چه دلت برای عزیزی که دور است تنگ باشد. چه رابطه‌ای را قطع کرده‌باشی. چه عشق ممنوعی داشته‌باشی و حق نداشته‌باشی ببینی‌اش. چه مرگ با تمام قطعیت و بی‌رحمی‌اش جدایت کرده‌باشد از عزیزت. مهم نیست دیگران به تو حق بدهند دلت تنگ بشود یا نه. دلت تنگ می‌شود، اولش البته.

اولش وقتی دلت تنگ می‌شود گریه‌ات می‌گیرد. بی‌تاب می‌شوی. از کار و زندگی می‌آفتی. از خواب و خوراک می‌افتی. همه نازت رو می‌کشند. همه مراقبت هستند. به تو می‌گویند:" حداقل یک چیزی بخور. می‌میری این‌طوری." بعد که هی نیست یاد می‌گیری یک چیزی بخوری. اگر نه می‌میری. یاد می‌گیری یک ساعت‌هایی از شب رو بخوابی. اگر نه از پا می‌افتی. بعدش دیگر کمتر گریه‌ات می گیرد. دلت تنگ هست اما بی‌تابی نمی‌کنی. به کار و زندگی‌ات می‌رسی. گاهی می‌خندی و بدون او حتی خوش می‌گذرانی. چشم باز می‌کنی و می‌بینی تکرار، عادت آورده و دیگر نبودنش عادی شده. دیگر حتی دلت تنگ نمی‌شود. به خودت می‌آیی و می‌بینی دلت سنگ شده و همه به تو خواهند گفت: " آفرین عجب دختر قویی هستی تو." قوی بودن خوب است. ولی دلی که سنگ شده دیگر نمی‌تواند دوست داشته‌باشد. دیگر نمی‌تواند عاشق باشد. بدم می‌آید ولی این‌طوری است. دلم نمی‌خواهد ولی هست.

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٠
تگ ها :