خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

می‌رسد وقتش

 

این داستان هم که هی ناز می‌کند و جان به سرم می‌کند اما درنمی‌آید. هی می‌ترسانمش که اگر باز هم خودت را لوس کنی بی‌خیالت می‌شوم و اصلا نمی‌نویسمت. پشت چشم نازک می‌کند و می‌گوید می‌توانی ننویسی‌ام؟ ننویس. من هم از وسط یک داستان دیگرت سردرمی‌آورم گند می‌زنم به آن یکی. چیزی ندارم بگویم. راست می‌گوید. شکیبایی به خرج می‌دهم که باز هم توی ذهنم بچرخد و بپزد، سر صبر بی‌عجله، بی‌شتاب. تا وقتش برسد که بنویسمش. اشکال ندارد شاید این عصر جمعه خردادی هنوز وقت تولد این داستان تازه‌ام نباشد. می‌رسد وقتش. شک ندارم.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٧
تگ ها :