خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

تکه‌تکه

 

یک قطعه از پازل را می‌خواهم بگذارم سر جایش، جا نمی‌رود. انگار یا قطعه بیرون پازل بزرگ شده یا قطعه‌های اطراف آن جای خالی. 

هر دوستی که مهاجرت می‌کند یک تکه از قلبت را با خودش می‌برد. بعد پیش می‌آید که بعضی را می‌بینی یا مثلا چت می‌کنی و...و می‌بینی نه انگار همان دوست سابق نیست. دیگر جا نمی‌رود سر جای خالی خودش توی قلبت. طبیعی است هم او تغییر کرده و هم تو. هنوز حضورش شیرین است اما...بعضی‌ها هم هستند که با اولین جمله‌ها انگار می‌فهمی قطعه پازل درست جاافتاده سر جایش. حتی آن صدای ملایم جاافتادن قطعه پازل را توی قلبت می‌شنوی. این‌طوری است که بعضی دوست‌های آدم آن سر دنیا هم انگار هم‌آهنگ با تو رشدکرده‌اند و بزرگ شده‌اند و بوده‌اند.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٩
تگ ها :