خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

خوش‌بختی

 

خوش‌بختی یک لحظه است. من این را امشب فهمیدم، شاید هم حتی کشف کردم. یک لحظه‌ای که هیچ چیز توی دنیا اهمیت ندارد و آدم فقط دارد لذت می‌برد. اما وقوع این لحظه باید یک مقدماتی داشته‌باشد.

چند ساعتی قبل باید تحمل‌تان را از دست داده‌باشید و بالاخره تصمیم بگیرید به قوطی "ادویل" عزیزتان پناه ببرید، دو تا باهم نوش‌جان کنید با میزان کافی آب. درد و حالت تهوع باهم وجود دارد و هنوز گرم‌تان است. هنوز احساس می‌کنید خورشید مستقیم توی چشم‌تان می‌تابد، حتی اگر شب شده‌باشد یا روز باشد و شما توی خانه باشید. اتاق را تاریک می‌کنید و با یک روسری مثلا سر و چشم‌تان را می‌بندید و تلو‌تلو‌خوران می‌روید و می‌افتید روی تختتان. می‌دانید اگر بالابیاورید تحمل درد ساده‌تر می‌شود ولی از طرفی می‌دانید هیچ چیز خاصی توی معده‌تان نیست و این احساس کاملا فیک است. از آن گذشته اگر استفراغ کنید قرص‌های ادویل عزیز از معده‌تان خارج می‌شود. آخرین‌باری که این بلا سرتان آمد تمام دهان و گلو و اطراف و اکنافش بی‌حس شد اما سردرد التیام پیدا نکرد. باید مقاومت کنید تا خوابتان ببرد. داریم نزدیک می‌شویم به خوش‌بختی. خوابتان می‌برد و بعد نمی‌فهمید بعد از چه مدتی بیدار می‌شوید. کاملا منگید سرتان گیج است اما آن درد کوفتی توی سرتان نمی‌پیچد. یک لحظه می‌فهمید به‌به حالت تهوع ندارید حتی گرسنه هم هستید. به تجربه می‌دانید اگر غذا نخورید سردرد برمی‌گردد. گیج‌وو‌یج از جای‌تان بلند می‌شوید و می‌روید توی آشپزخانه غذایی پیدا می‌کنید و می‌خورید. تجربه نشان داده نوع غذا تاثیر زیادی بر احساس خوش‌بختی بعدی ندارد. برمی‌گردید توی اتاق تاریک‌تان و بعد یک لحظه خوش‌بختی عزیز رخ می‌نماید. سرتان درد نمی‌کند، تهوع ندارید و گرسنه هم نیستید و هیچ‌چیز دیگر در این دنیا بزرگ به یک‌ورتان هم نیست. شما خوش‌بختید. حتی اگر همه‌چیز آرام نباشد.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۸
تگ ها :