خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

مسافر تنها

 

قطار از ایستگاه اشتوتگارت بیرون آمده‌بود و من سرم را تکیه داده‌بودم به شیشه و آخرین دست تکان‌دادن‌های دوستانم رو می‌دیدم و اشک‌هایم را رها کرده‌بودم. می‌دانستم آن‌ها هم الان حال‌شان بهتر از من نیست. تصورشان کردم که حالشان گرفته شده و لابد ته قلبشان همان رشته که توی قلب من هم هست، یک تکه از قلبشان را که به یک تکه از قلب من وصل است می‌کشد و این کشش دارد اشکشان را درمی‌آورد. لابد همدیگر را الان در آغوش می‌گیرند که به‌هم یادآوری کنند که همدیگر را دارند اگر خیلی هم تنها شده‌اند حالا.

من اما مثل همیشه آمده‌بودم سفر طولانی خارج از ایران و هیچ پارتنری کنارم نبود. به زوج لزبین کنار دستم نگاه می‌کنم که با دلسوزی دارند اشک‌های من را نگاه می‌کنند و لابد برای یادآوری اینکه آنقدرها هم تنها نیستند لب‌های هم را می‌بوسند. هر زوجی را نزدیکم می‌بینم احساس تنهایی‌ام شدیدتر می‌شود. من هروقت که مسافر بیرون مرزهای پرگهر بوده‌ام یا پارتنر نداشته‌ام یا پارتنرم نخواسته یا نتوانسته که همراهم باشد. همان‌طور که قطار با آن سرعتش آن رشته نازک بین یک تکه قلبم که مانده اشتوتگارت و بقیه قلبم را بیشتر می‌کشد و دردم می‌آورد به این فکر می‌کنم که چرا؟ چه چیزی توی ذهن من باعث می‌شود در این شرایط همیشه این همه احساس تنهایی کنم. چرا من مزه یک پارتنر تمام وقت را نمی‌چشم هرگز؟ چرا من پارتنر تمام وقت هیچ‌کس نیستم هرگز. تعهد، وابستگی و... یا چه چیز دیگر این‌طور من را می‌ترساند یا من را ترس‌ناک می‌کند. راستش هنوز هم هیچ جواب قطعیی ندارم برای این همه سوال.

اول ماه خورشیدی باز مسافرم این‌بار نه خیلی‌دور نه خیلی‌طولانی. می‌روم که نفسی تازه کنم و حین برآورده شدن یکی از بزرگ‌ترین آرزوهایم همراه با ابی بخوانم "وقتی دل‌گیری و تنها....تنها....تنها....." و به تمام لحظات تلخ و عمیق تنهایی‌ام فکر کنم. به همه لحظات لذت‌بخش بی تعهدی‌ام فکر کنم و لابد به دلیل ارتباطم با سلسله اشکانیان، اشک بریزم با "ماه که می‌آد رد شه بره..." و به همه آن‌هایی که نخواستند، نتوانستند، نشد یا من نگذاشتم که همراهم باشند، فکر خواهم کرد. جای‌شان را هم خالی خواهم‌کرد، حتی آن‌ها که نخواستند کنار من باشند.

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٦
تگ ها :