خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

مهندس مخابرات درون

 

دارم تمام سعی‌ام را می‌کنم که به ١۶ نفر کارمند بانک با زبان ساده مخابرات ماهواره‌ای تا اندازه‌ای یاد بدهم که بفهمند وقتی ارتباطشان قطع می‌شود کی با شرکت تماس بگیرند و کی فقط صبور باشند و سعی کنند با آرامش به مشتری‌هایشان هم آرامش انتقال بدهند. می‌شود از مخابرات ماهواره‌ای حرف زد و از نویز نگفت؟ می‌شود توی تهران از آنتن بشقابی حرف زد و از نویزهای تقریبا سفید ارسالی نگفت. می‌گویم و با اشتیاق گوش می‌دهند و یادداشت برمی‌دارند. مستمع صاحب سخن را برسر ذوق می‌آورد و انگار روح مهندس ابوتراب در من حلول کرده‌باشد از درس دادنم لذت می‌برم. همکارم که اتاقش کنار کلاس است آمده ته کلاس ایستاده با اشاره می‌پرسم کاری پیش آمده می‌گوید نه می‌خواهد گوش بدهد فقط. البته اگر من اجازه بدهم. (طفلکی سخت‌افزاری است!) لبخند و خواهش می‌کنم و برمی‌گردم رو به تخته! خدایا اینا چیه من این‌جا نوشتم؟ اس ان آر؟ به کارمند بانک؟ این بندگان خدا قرار است از من فقط کارکردن با سیستم متمرکز را یاد بگیرند.

این‌که بفهمی چند سالی از عمرت را صرف خواندن درسی کرده‌ای که کارکردن با آن رشته را دوست نداری دردناک است. اما پذیرفتن این واقعیت شجاعت می‌خواهد. چند سالی گذشت تا بعد از آن کشف دردناک شجاعت عمل کردن طبق آن را هم پیدا کنم. همین‌جا نوشتم که مهندس درونم را دارم می‌کشم. حالا انگار می‌بینم بیچاره نمرده و سرش را دوباره بیرون آورده. عجیب است که حیات مجددش حتی انگار لذت‌بخش هم هست.

من مهندس؟ خودم هم باورم نمی‌شه.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٩
تگ ها :