خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

خودم را ضایع می‌کنم- آنتالیا 5

 

اسفند 87 که همه دوستان نگران حالم بودند هر کسی پیشنهادی داشت برای افسرده نشدنم، یک تعدادی از بروبچ دوره‌ام کردند که باید بشینی و فیلم ببینی. من هم هی گفتم بابا من فیلم‌بین نیستم. دست‌بردارید سر جدتان از سرم. اما طبیعتا تنهایی حریف جمع کثیری از دوستانم نشدم. صاحب‌خانه کیف سی‌دی‌اش را آورد تا با نظر هیات ضد افسردگی برایم فیلم انتخاب کنند.

پیشنهاد اول : دیدمش، دوم : این همونیه که اینطوریه؟ آره. آخ که چه عالیه! قسمت دومش هم اونه. (جمعی از حضار قسمت دوم ماجرا را ندیده‌بودند)، سوم : یعنی فکر کردین اینم ندیدم؟ چهارم : دیدمش دوبار. فکر می‌کنید پیشنهاد پنجمی هم درکار بود؟ پاشو خودتو جمع کن خودت رو مسخره کردی یا ما رو؟

قبل از سفر یکی از هم‌سفرها که اتفاقا جز همان هیات ضد افسردگی هم بود تلفن می‌زند: یکی از دوستام یه کرم برنزه عالی از امریکا آورده می‌خوای برای تو هم بخرم؟ من؟ من و برنزه کردن؟ می‌دونی که قربون شکلت من اهل تو آفتاب خوابیدن و تن گرفتن نیستم که. برای من یه ضد آفتاب قوی بدن بخر ازش اگه داره.

یکی از هم‌سفرها که باز هم از سر اتفاق جز همان هیات مذکور بود. همان‌جا توی فرودگاه اعلام می‌کند  که کلی خرید دارد و احتمالا هر روز عصر را می‌خواهد برود خرید. بقیه هم‌سفرها هم همه موافقند و می‌خواهند که همراهی‌اش کنند. من هم همراهشان می‌روم؟ من؟ من اهل خرید نیستم قربون شکلتون. می‌دونین که. سوغاتی چی؟ یه هفته، اونم آنتالیا مگه سوغاتی داره؟

من بدون هیچ توضیحی اعلام می‌کنم دوست عزیزی که کرم برنزه خریده الان رنگش از تهران هم شاید سفیدتر باشد هنوز. هیچ کدام از دوستان هنوز هیچ خریدی نکرده‌اند اما این‌جانب تقریبا رنگ قهوه ترک شده‌ام و سه جفت کفش هم خریده‌ام.

یعنی اگه کسی یه پولی می‌داد به یکی که بیاد و من رو ضایع کنه می‌تونست به خوبی خودم ضایعم کنه؟

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٤
تگ ها :