خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

جان مریم...صدای مرد چوپان...تو دلت بوسه می‌خواد

 

جان مریم چشماتو واکن، سری بالا کن...بچه‌ام. فکر کنم هفت هشت ساله. مامان و بابا مهمان دارند و لابد لبی ترکرده‌اند دارند با دوستانشان جان مریم می‌خوانند. به دخترعمویم که اسمش مریم است حسودی می‌کنم. هنوز آن‌قدری بزرگ نشده‌ام که وقتی به شونه‌به‌شونه می‌رسد ترانه دلم بلرزد.

صدای مرد چوپان...نوجوانم. مادر و پدرم فکر می‌کنند اگر بروم کلاس موسیقی شاید یه روزی هنرمند هم بشوم. سه‌تار می‌زنم. حوصله‌ام از گند زدن به زیباترین نواهایی که شنیده‌ام سر می‌رود و نوارکاست را می‌گذارم توی ضبط تا اصلش را گوش بدهم به‌جای صدای گوش‌خراشی که خودم از ساز درمی‌آورم.

تو دلت بوسه می‌خواد...جوانم. از تمام جوانی کردن فقط کوهنوردی را بلدم. کوله سنگین است و سنگینی‌اش به کمک هوای گرم آمده و نفسم را بند آورده. صدایی را می‌شنوم که می‌خواند تو دلت بوسه می‌خواد...لبخند می‌زنم که کسی هست که می‌داند من دلم بوسه می‌خواهد اما دلم می‌خواهد سر هرجمله یک اما بگذارم. همه تیم باهم آرزو می‌کنیم کاش می‌شد این قافله ما رو تو خواب جابذاره. کاش می‌شد غصه یه لحظه ما رو تنها بذاره. با تمام جوانی‌مان اما انگار می‌دانیم نمی‌شود.

دیدمت...در آستانه سی سالگی‌ام. مانده‌ام در کار همان بوسه‌ای که دلم می‌خواست و حالا دیگر دلم نمی‌خواهدش. دیدمت.

ما برای آنکه ایران گوهری تابان شود،خون دل‌ها خورده‌ایم، خون دل‌ها خورده‌ایم ... سی‌سالگی و بحرانش را رد کرده‌ام. مردم کشورم آن‌چنان خودی نشان می‌دهند که عاشقشان می‌شوم. رنج دوران می‌بریم تا ایران خانه خوبان شود. اما باز انگار نمی‌شود.

همین چند هفته پیش. نمی‌پذیرد آن‌هایی که هنرش را نمی‌فهمند، تجلیلش کنند.

و امروز خبر درگذشتش را می‌شنوم. و بغض رهایم نمی‌کند.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٠
تگ ها :